یه روزی که می تونست خوب باشه

نمی دونم چرا یک وقتهایی به یه مسئله بی اهمیت گیر می کنیم؟سوال

بدتر زمانی است که هی دور خودمون می چرخیم گیر وا بشه اما نمی شه و بدتر به هم گره می خوریم...کلافه

مثلا همین دو شنبه که خیلی با شوق و ذوق گفتی بریم نمایشگاه رسانه های دیجیتال!!! منهم با کمال میل قبول کردم و خوشحال شدم اونهم یه دنیااز خود راضی بعد از ساعت کار دوتایی سوار بر خودرو شخصی به سمت نمایشگاه حرکت کردیم. هرچند که خیلی تو ترافیک گیر کردیم ولی با ذوق دیدن نمایشگاه و کشف یک دنیای جالب بالاخره رسیدیم.هوراتشویق

ولی چشمت روز بد نبینه...اولا سالن به قدری بد چیده شده بود که من هنوزم هرچی از روی نقشه نگاه می کنم ازش چیزی سر در نمی آورم.تعجبآخه خیلی از غرفه ها سر جاشون نبودن بعضی هم آنقدر اتیکت شماره غرفه ناخوانا بود و پشت تبلیغات غرفه قایم شده بود نمی شد پیدا کرد...کلافه

حالا میون اونهمه شلوغی که نه سرش پیدا بود نه تهش، داشتیم میون غرفه ها قدم می زدیم که با دیدن یه غرفه متفاوت کلی ذوق کردمخندهو در اصل هیبنوتیزم شدمهیپنوتیزمو بی اختیار رفتم به سمتش... روی میز جلو غرفه پر بود از کاشی های قشنگ با طرح ها و رنگهای خیلی خوشگل که قابل نصب به هر جایی بود و تو هم با تمام بی تفاوتی داشتی به ذوق کردنهای من نگاه می کردی.من که حواسم به تو نبود در ادامه همون ذوق گفتم:"چنده به نظرت؟"سوال از آقای غرفه دار پرسیدی او هم جواب داد750تومان...من باز هم ذوق کردمتشویق که خب  گرون نیست و داشتم نقشه می کشیدم طرح سنتی بردارم یا مذهبی و شاید هم دو تا بردارم...متفکر از تو پرسیدم به نظرت کدوم رو برداریم؟ گفتی:" نمی دونم" و یکهو از غرفه دور شدی!!!!تعجب من با تعجب و ناراحتی دنبالت اومدم گفتم:" قشنگ بودن ها!!!" تو خیلی جدی و تند و قاطع گفتی :"من خوشم نیومد اگه دوست داری خودت برو بخر." گفتم:" خب به نظر من قشنگ بودن. " بلندگفتی:" خب خودت برو بخر" با ناراحتی گفتم:" اونقدر ارزش نداره که اینجوری با من حرف بزنی"افسوس تو اول ایستادی بعد گفتی:" ببین قراره اینجوری باشه؟ خب پس لازم نکرده نمایشگاه رو ببینم. بریم خونه راحت تریم!!!!" و رفتی تند بهت رسیدم و گفتم:"خب مثلا که چی؟ مگه من بچه ام یا تو بچه ای که اینجوری تنبیهم کنی؟" گفتی:" اگه قراره از اولش هرچی ببینی،بخواهی که نمی شه!.."

خیلی ازت ناراحت شدم.عصبانیبا عصبانیت و از روی غیض گفتم:"ببخشید. من اشتباه کردم." تو راضی شدی و برگشتی و با هم تمام غرفه ها رو نگاه کردیم.

از اون به بعد تو با ذوق به CDها و برنامه ها نگاه می کردی.ولی من دیگه تو دلم باهات قهر کرده بودمقهر به هر غرفه جالبی که می رسیدیم تو با شوق سوال می کردی ولی من حوصله نداشتمافسوس تو یه نرم افزار قرآنی،یه نرم افزار مربوط به احکام و یه DVDحیات وحش در مورد مارها خریدی که من ازش خوشم نیومد. دم اون غرفه بیش از 15دقیقه ایستاده بودی و من در نهایت بی حوصلگی منتظرت بودممنتظرالبته دم همه غرفه ها از منهم پرسیدی چیزی نمی خواهی؟ و من هیچی نخواستمناراحتو متاسفانه اون کاشی های قشنگ رو هم که خیلی لطیف تر و مهربونتر و قشنگ تر از مارهای وحشتناک تو بودند(با اون نیشخند مسخره شان و زبون دو شاخه شده!!!!) رو پیدا نکردمافسوس

تو همون موقع فهمیدی من خیلی ناراحتم خیلی سعی کردی من خوب بشم.ولی دیگه نشد. حتی بین راه چند باری گفتی:"چه هم پایی داشتم برای دیدن نمایشگاه!" ...

ببخشید اگه همپای خوبی نبودم. ولی تو نمایشگاه همون موقع که باهات قهر بودم و تو با ذوق دنبال مارها می گشتی یاد اوائل نامزدی مون افتادم که با هم رفتیم نمایشگاه کتاب و اونجا هم سر کتاب زنان مریخی مردان ونوسی تو تقریبا همین حرکت را انجام دادی،بااین رویکرد که " اینها مربوط به یه نویسنده خارجی است که به درد زندگی ایرانی ها نمی خوره"

این هم قصه یه روز دیگه زندگی مون که می تونست خیلی خیلی خوب باشه. ولی افسوس...افسوس

/ 3 نظر / 13 بازدید
عسل

تو همه زندگی ها اختلاف سلیقه هست ولی زمانی زندگی قشنگ میشه که هر 2 50 50 باشن یعنی یه ذره تو کوتاه بیایی یه ذره همسری [چشمک]

ارکیده

ما هم هر وقت با هم میریم نمایشگاه یا خرید با هم قهر میکنیم آخرش[چشمک]

داروگ

سلام عزیزم [لبخند] ممنون که به من سر میزنی غصه روزای گذشته رو نخور ایشلا بقیه روزاتون خوب باشن[گل]