خود کرده را تدبیرنیست

روزهایی که گذشت

19

1- خونه مامان مرضی اینا نشستیم و طبق معمول همیشه بعد از شام میوه آورده بودیم و من هم یه پرتقال برداشتم.مامان مرضی و رضا و علی و آرزو مثل همیشه یه سوژه گیر آورده بودند و داشتند مسخره‌اش می‌کردند و می‌خندیدند.من که از حرفها و مسخره بازی‌هاشون کلافه شده بودم پرتقال رو پوست کندم و تعارف کردم که هر کدوم یه پر برداشتندو بقیه‌اش را خوردم. بازهم مسخره کردنهای اونها در مورد سوژه جدید ادامه پیدا کرد و من از سر بی‌حوصلگی با پوستهای پرتقالها بازی می‌کردم و گاهی سرم را بلند می‌کردم و به اونها لبخندی می‌زدم. یاد بچگی‌هام افتادم که مامان مربای پوست پرتقال درست می‌کرد به یاد اون روزها و شکلهایی که با مامان روی پوست پرتقال در می‌آوردیم شروع کردم به خرد کردن و طرح دادن به پوست پرتقالها و گاهی هم خلال شون می‌کردم.که بابای علی از اتاق خودش رفت دستشویی و بعد اومد توی اتاق کوچیکه و بالای سر من ایستاد و یکهو گفت:"***جان تا حالا دکتر اعصاب رفتی؟ اینجوری خرد کردن پوست پرتقال و کاغذ و ... نشانه نوعی ناراحتی عصبیه. باید دکتر بری." آرزو وسط خنده‌هاش گفت:" بابا یعنی *** جون دیوونه اس؟" و رگبار خنده تمام افراد حاضر بر سر من فرود آمد. علی هم مستثنا نبود هرچند که وقتی دید من سرم رو انداختم پایین و اصلا نخندیدم زودتر از بقیه خودش رو جمع و جو کرد.

2-یه شب که خونه بابای خودم بودیم( یادتون نرفته که علی همیشه خونه ما بود) غروب مامان شام رو حاضر کرده بود و منتظر بودیم علی بیاد که شام بخوریم. علی دیر کرد.... یک ربع...نیم ساعت.... 45دقیقه.... پیش خودم گفتم شاید کار جدید گرفته‌اند و صبر کرده تا کار را تحویل بده بعد بیاد. 1ساعت گذشت و علی نیامد. گفتم شاید هنوز مغازه است و زنگ زدم اما کسی گوشی را برنداشت....( ای خدا چیکار کنم؟؟؟)نیم ساعت دیگه گذشت که زنگ زدم به موبایلش... آنتن نداشت... (یعنی علی کجاست؟) 2ساعت گذشت و علی نیامد. بابا و مامان و داداشی گرسنه بودند اما هنوز سفره را نیانداخته بودیم چون منتظر علی بودیم که از پایین زنگ اف اف را زدند. بابا جواب داد . وقتی گوشی را برداشت گفت:" بله؟".... بعد گفت:" بله بله حال شما خوبه ؟ بفرمایید بالا.با علی آقا  هستید؟" پیش خودم فکر کردم فقط چشمم به علی بیافته بهش می‌گم مگه من آدم نیستم که بهم یه خبر بدی. بابا گفت:" مگه چی شده؟"بعد ادامه داد:" باشه باشه الان میام پایین و گوشی اف اف را گذاشت. منکه جونم به لبم رسیده بود گفتم:" چی شده؟" بابا گفت:" هیچی،رضا بود" با مامان گفتیم:" علی چی شده؟" بابا که داشت می‌رفت توی اتاق گفت:" حول نکنید چیزی نیست. کتفش در رفته الان تو ماشینه. اگه میایید آماده بشین ببریمش بیمارستان." دیگه شام و ... و... تعطیل شد و هر 4تامون آماده شدیم ورفتیم پایین که دیدیم  علی و پسرعمه‌اش(شوهر هما) توی ماشین هستند و رضا هم دم ماشین ایستاده . علی رنگ از صورتش پریده بود و با دست راستش زیر آرنج دست چپش رو گرفته بود و ناله می‌کرد.

توی راه بیمارستان معلوم شد علی آقا دعوا کردند و توی دعوا دستش در رفته...!!! و مثل همیشه جریان بابا نفهمه ادامه پیدا کرد. در نتیجه به خانواده علی حتی خبر هم نداده بودند که این اتفاق افتاده است. 3یا4تا بیمارستان رفتیم که توی ماشین رضا گفت:" بابا توی بیمارستان ... آشنا داره. یکی از دوستاش اونجاست." بابا گفت:" خب پسر خوب زودتر بگو. یه زنگ بزن به بابات بگو تا با دوستش صحبت کنه ببینه چیکار کنیم بهتره؟"با کلی من و من بالاخره رضا با موبایل علی به مامانش اینا زنگ زد و باباش هم زحمت کشید و فقط اسم بیمارستان و دوستش را گفت و بعد گفت:"فقط وقتی رفتید به پذیرش بگید من آشنای آقای فلانی هستم .ببینید شیفتش هست یا نه؟" بعد مامان مرضی گوشی رو گرفت و به رضا گفت:" شب می‌خوای بمونی خونه اونها یا میایی خونه؟ اگه می خوای بیایی خونه علی رو ولش کن مادرزن و پدرزنش هستند دیگه.تو زودتر بیا خونه"!!!! و بعداز اون هم تا آخر شب هیچ تماسی نگرفتند.

اون دوست بابای علی رو توی اون بیمارستان هیچکس نمی‌شناخت و به هر حال ما نفهمیدیم کی بود. از دست علی و کتفش عکس انداختند و به شدت درد داشت. اونقدر که گاهی از درد بی‌حال روی زمین ولو می‌شد. بالاخره دستش رو با مصیبت جا زدند و براش آتل بستند و اومدیم خونه و رضا هم شب اومد خونه ما خوابید.

علی 2یا3روز سر کار نرفت و مامان خیلی خوب مثل همیشه ازش پذیرایی کرد و البته من هم سعی می‌کردم برای علی پرستار خوبی باشم. عموها،خاله،دایی‌ها و مادربزرگهای من و دوستانم هر کس فهمید علی کتفش در رفته اومدند برای دیدن و احوال‌پرسی و هیچکدوم هم دست خالی نیامدند.اما از خانواده علی.... هیچکس نیامد. نه آمدند و نه حتی زنگ زدند. حتی مامانش هم یه زنگ خشک و خالی نزد تا حال بچه خودش رو بپرسه،تشکر از من و مامان که استغفرالله. البته بعد از اینکه علی رفت سر کار وقتی ازش می‌پرسیدم از مامانت چه خبر؟ می‌گفت:" خوبه ، زنگ می‌زنه مغازه حالم رو می‌پرسه . "!!!!  تنها کسی که توی حدود 45روز یا 50 روزی که دست علی بسته بود در همون 10روز اول زنگ زد  و حال علی رو پرسید و از من و مامان تشکر کرد مامان عاطفه و عاطفه بودند. فقط همین. البته من و مامان برای تشکر از او پذیرایی نکردیم. من به خاطر عشقم این کار رو کردم و مامان برای من که بچه خودش بودم و چون راحتی و آرامش من رو می‌خواست از علی پذیرایی و پرستاری می‌کرد.

3-حدود دی و بهمن عموی دومم یعنی همون بابای    اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com  به من یه کار پیشنهاد کرد که در راستای رشته دانشگاه و کار قبلی‌ام بود. علی به عناوین مختلف با سرکار رفتن من مخالفت می‌کرد . یکبار که خونه مامادربزرگش بودیم  صحبت در مورد کار شد که علی می‌گفت:" من دوست ندارم خانمم به خودش زحمت بده و کار کنه. خودم کارمی‌کنم و خرجش رو در میارم. نمی‌ذارم بهش سخت بگذره .لزومی نداره کار کنه" من قبلا هم بهش گفته بودم و اونجا هم تکرار کردم:" علی همون موقع که تو آمدی خواستگاری من دیدی که شاغل بودم. یعنی چی که بنشینم توی خونه و الکی روزم رو شب کنم؟" علی موافق نبود و در مذمت کار کردن بانوان در خارج از منزل(!) سخنها راند و مامانش هم دهان مبارک را باز کردند و فرمودند:" وا حالا که هنوز نرفته سر خونه و زندگی‌ت خب بذار بره سر کار تا بچه بیاد که حداقل خرج خودشو در میاره. واسه چی اصرار می‌کنی که خرجش بیافته گردن تو؟ بعد از عروسی که بچه‌ات اومد دیگه بمونه به بچه‌داریش برسه"!!!!

البته من بالاخره دل علی رو بدست آوردم و اون کار رو قبول کردم اما از بس محیطش بد بود (خداییش دیگه. یه محیط کاملا مردونه توی یه پاساژ که مربوط به آهن فروشها بود و...البته اغلب محیط‌های کاری مربوط به رشته من مملو از جماعت آقایون هست اما دیگه شرایط فیزیکی و محیطی هم این اوضاع رو افتضاح تر کرده بود.و باید باز هم بگم که البته عموم هم همونجا بود.)بعد از حدود 2ماه دیگه نرفتم .

و اما جریان نرفتن سرکار

حدودای اسفند بود که من دیدم از حقوق هیچ خبری نیست. ماشالله مدیر عاملی هم داشتیم کاملا روانی و جو گیر و در ضمن فوق العاده پولدار اما خسیس.

یه همکار داشتم به اسم آقای مهدوی که با دختر مورد علاقه‌اش عقد کرده بود و اونقدر خانواده‌اش اذیتش کرده بودند که او را طلاق داده بود اما خودش می‌گفت:"وقتی از محضر برگشتم و با بغض به مامان و بابام گفتم همه چیز تموم شد بابام محکم زد توی صورتم و گفت:"تو لیاقت محبت‌های مادر و پدر رو نمی‌دونی که با ناراحتی می‌گی زنم رو طلاق دادم. دادی که دادی به جهنم." و خودش می‌گفت همونجا فهمیدم چه غلطی کردم چون من فکر می‌کردم با اینکار رضایت پدر و مادرم رو بدست میارم و در نتیجه سعادت این دنیا و آخرتم تضمین می‌شه اما بعدا فهمیدم اشتباه می‌کردم و در عین حال که احترام پدر و مادر واجب بود حق نداشتم با آینده کسی که دوستش داشتم و دوستم داشت بازی کنم. بلافاصله بعد از طلاق اولش با دختر دیگه‌ای که خانم برادرش بهش معرفی کرده بود آشنا شده بود و با او عقد کرده بود. او این دختر رو هم خیلی دوست داشت و با اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بود حسابی قدر نامزدش رو می‌دونست. اما یکبار به من گفت:" نامزد قبلی‌ام رو تازگی‌ها دیدم. احساس کردم در حقش خیلی بدی کردم و قلبا دوستش دارم در عین حال که نامزد الانم را هم دوست دارم. نمی‌دونم چیکار کنم کاش می‌شد هر دوشون رو داشته باشم " و از من کمک و همفکری می‌خواست. بهش گفتم:" به نظر من طلاق دادن نامزد اولتون اشتباه محض بود اما حالا که اون دختر دل از شما بریده و همه چیز رو تموم شده می‌دونه. شما هم که دیگه بهش پیشنهادی نداده‌اید،این نهایت بی‌انصافی است که دل نامزد فعلی‌تون را هم بشکنید چون هر چه باشه این هم به شما دل بسته خصوصا که قراره عید نوروز عروسی‌تون باشه. بگذارید نامزد اولتون توی خاطرتون بمونه و از اعماق وجودتون براش آرزو کنید خوشبخت بشه اما به نظر من به همسر الان و زندگی آینده‌تون نگاه کنید."

یه همکار دیگرم آقای خاکسار بود که همکار هم اتاقی و تقریبا هم میزی من بود. او هم از من کوچکتر بود و ازدواج کرده بود و روزهای خیلی قشنگی رو با خانمش می‌گذراندند. او عاشق همسرش بود و این عشقش منو کشته بود. حرف زدنهای تلفنی‌شون خیلی بانمک بود و هر روز صبح تحت هر شرایطی بود اول خانمش رو می‌رسوند دانشگاه بعد می‌آمد سر کار. در نتیجه همیشه تاخیر داشت و همیشه مدیرعامل سرش داد می‌زد.زندگی اون 2تا و رابطه شون به من انرژی می‌داد.

همکار دیگری داشتیم که توی اتاق روبرویی بود و با آقای مهدوی هم اتاقی بود به نام مرتضوی. او هم حدود 3سال بود ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک 6ماهه داشت. خداییش اصلا آدم جالبی نبود و من هیچوقت ازش خوشم نمی‌آمد.

1نفر مسئول امور دفتر بود که خانواده‌اش شهرستان بودند و یک اتاق در کنار واحد ما بهش داده بودند و همونجا زندگی می‌کرد

1نفر هم پیک موتوری ثابتمون بود که بچه خیلی خونگرمی بود. او اهل سنقر بود از توابع کهکیلویه و بویراحمد و بی نهایت بی‌زبون بود. بی نهایت.

بقیه واحدها هم در طبقات دیگه بودند که باهاشون سلام و علیک داشتیم اما وقت نکردم رابطه صمیمانه تری برقرار کنم.

ظاهرا مهدوی از صندوق مربوط به واحدمرتضوی حدود20هزار تومان پول قرض کرده بود که من و خاکسار از این حساب و کتاب هیچ خبری نداشتیم. از طرفی یک گاوصندوق هم مربوط به واحد ما بود که کلید آن هم دست من بود.یکبار که برای عقد یک قرارداد قراربود به بانک پول بریزیم خاکسار از طرف قرارداد 50هزار تومان چک‌پولهای 10هزارتومانی تحویل گرفت و آمد دفتر. دیروقت بود و فرصت نقدکردن پول نبود در نتیجه مهدوی چک‌پولها را از من گرفت و به جای آن پول نقد داد تا خاکسار به حساب واریز کند. چک پولها توی گاوصندوق مهدوی موند... از طرفی چندروز بعد که مهدوی رفته بود بانک تا به حساب و کتاب یک قرارداد دیگر رسیدگی کند کاری پیش آمد که ازش خواهش کردم 20هزارتومان از طرف واحد من به حساب واریز کند.

حدود یکهفته بعد مرتضوی می‌خواست بره بانک ، مهدوی داخل دفتر نبود و رفته بود ماموریت .وقتی فهمید مرتضوی عازم بانک هست تلفنی از من خواهش کرد20هزارتومانی که اون روز از واحدش قرض گرفته‌بودم رو به مرتضوی بدم تا به حساب واحد مهدوی واریز کنه. من هم از روی اعتمادی که به مهدوی داشتم 20هزارتومان را شمردم و در حضور آقای خاکسار،عموی خودم،سنقری و... به مرتضوی دادم و گفتم:" من 20هزارتومان از آقای مهدوی قرض کرده بودم که الان از من خواست این پول را به شما بدهم تا به حساب واحد مهدوی به بانک واریز کنید." مرتضوی مانند ب*ز به بنده نگاه کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد و پول را گرفت و شمرد و رفت.

دقیقا 2هفته بعد اول ماه اسفند بود که پرینت حسابها را از بانک گرفتیم تا مدیرعامل به بررسی آنها برسد. بعد از بررسی‌های پی در پی کاشف به عمل آمد که جناب آقای مرتضوی 20هزار تومان را به حساب واحد مهدوی نریخته... او پیش خودش فکر کرده بود پولی که من بهش دادم همان بدهی آقای مهدوی به واحد اوست. خلاصه سر همین جریان دادها زده شد، اعصابها خرد شد، مدیرعامل هوارها زد، من و مرتضوی با جدیت با هم دعوامون شد و آخر هم با اینکه مهدوی،خاکسار،عمو و بقیه در جریان اون روز که مهدوی از من خواست اون قرض رو بهش بگردونم بودند و شاهد تمام جریان بودند اما هیچکس نتوانست ثابت کنه این وسط من چیکاره بودم؟ آخر بنابر فرمایشات مدیرعامل عزیز من و مرتضوی هر دو دست روی قرآن گذاشتیم و قسم خوردیم که راست می گوییم. او می‌گفت 20هزارتومان بدهی مهدوی به او بوده و من می‌گفتم 20هزار تومان بدهی واحد من به مهدوی بوده. آخر هم نتیجه‌ای گرفته نشد اما نزدیک 10روز اعصابها به هم ریخت.

حدود هفته بعد یعنی 3هفته از گرفتن چک‌پول‌های خاکسار گذشته بود که مهدوی آنها را برای نقد و واریز کردن به حساب به سنقری داد تا به بانک ببرد. همه غیر از مدیر عامل داخل دفتر بودیم که سنقری از بانک زنگ زد که:"چک پولها تقلبی بوده و الان به من دستبند زده‌اند و دارند مرا می‌برند کلانتری"!!!! توی کلانتری از او پرسیده بودند چک پولها را از کی گرفتی؟ گفته بود:"همکارم آقای مهدوی" آمدند و مهدوی را هم با دستبند بردند. از مهدوی پرسیده بودند از کی گرفتی که گفته بود از همکارم خانم *** اما او هم از همکار دیگرمان آقای خاکسار گرفته بود. که بازپرس کلانتری با 3تا سرباز و سنقری و مهدوی آمدند داخل دفتر... بازجویی شدم که این چک‌پولها را از کجا آورده بودم که حقیقت ماجرا را گفتم و چون مهدوی هم حرف مرا زده بود ،رعایت حال مرا کردند و خاکسار را دستبند زدند و با مهدوی و سنقری بردند. همان شب مهدوی و سنقری آزاد شدند اما خاکسار 2روز توی بازداشتگاه بود... بیچاره خانمش هی زنگ می‌زد حسن کجاست؟ و من مامور شده بودم که بپیچونمش و مدیرعاملمون گفته بود :" بهش بگو رفته ماموریت" البته از اونجا که خونه خاکسار نزدیک دفتر بود غروب از همسایه‌ها شنیده بود با دستبند و چند سرباز رفته‌است. بیچاره هراسان زنگ زد و گریه می‌کرد که:" بگید چی شده ؟ چه بلایی به سرم آمده ؟ و... " بالاخره اونقدر باهاش حرف زدم تا کمی آروم شد و قرار شد با بابای آقای خاکسار بروند کلانتری ببینند چه خبره.

حالا حساب کنیدپرونده این چک ‌پولها رفت اجرای احکام و ... و... و سه روز بعد برای من احضاریه آمد که باید خودم را معرفی کنم. با بابا رفتیم جایی که آدرس داده بودند. یک قسمت مخصوص متهمان جنایی(!!!!!!) بود و قسمتهای دیگر برای پرونده‌های قضایی دیگر بود. درسته که در ورودی فرق داشت اما بعد از ورود برای بازپرسی همه یکجا می‌رفتیم... توی راهروها و سالن‌ها آدمهایی می‌دیدی عجیب. واقعا بعضی‌هاشون خیلی وحشتناک بودند . اونجا آدم درست و حسابی کم پیدا می‌شد و تعداد خانمها هم از مجموع انگشتان دست و پا کمتر بود. اکثر متهمان با دستبند و یک سرباز همراه بودند. اونجا اونقدر دلم برای سربازها سوخت... وحشت رو می‌شد از چشمهای من دید. آقای بازپرس خیلی مودبانه با من صحبت کرد در صورتی که می‌دیدم با 2تا از متهم‌های به قتل چقدر تند و خشن حرف می‌زدند .تازه به خاطر استرسی که از سرتاسر وجودم دیده می‌شد اجازه دادند در تمام مراحل بابا کنارم باشه. بیچاره بابا. خلاصه در نهایت قرارشد من اون شب بازداشتگاه بمونم که کارت اشتغال بابا(چون سرهنگ ارتش بود) خیلی به دادم رسید و بعنوان وثیقه اونجا موند و من با وثیقه کارت بابا اومدم خونه.

مدیر عاملمون به ازاء 50هزارتومان چک پول 10هزارتومانی از حقوق من،خاکسار،مهدوی و سنقری بیچاره نفری 50هزارتومان کم کرد. این یکی از زورترین پولهای عمرم بود که دادم آخه تا خرداد سال بعدش هم بقیه حقوقم را به من نداد. 

مسلما هیچوقت نباید علی می‌فهمید چه اتفاقاتی افتاده و همچنین خانواده‌اش و حتی غیر از مامان و بابا خانواده خودم هم نباید می‌فهمیدند چه بلایی بر سر من آمده. پس من و مامان و بابا این راز را توی دلمون نگهداشتیم و هیچوقت حرفی در موردش نزدیم.

اون دادگاه رفتن‌ها تا اردیبهشت ادامه داشت و حدود فروردین چندتا دیگه چک پول 10هزارتومانی مثل همونهایی که دست ما بود پیدا شد و در نتیجه مرکز نشرش و مجرمان اصلی را دستگیر کردند. روز  دادگاه آخر  خاکسار اومد دنبال من و بابا ورفتیم شعبه ###قضایی و جالب بود که یه سالنی حدود 60متر بود پر از صندلی و روبرو میز قاضی بود و در دو طرفش هم 2نفر دیگه بودند. مهدوی،سنقری،من،خاکسار،یه آقای شیرینی‌فروش و پسرش ، یه تعمیرکار ماشین و.... و یه عالمه آدم دیگه هم اونجا بودند که وقتی چند دقیقه از شروع جلسه گذشت فهمیدیم همه به همین بلای چک پولهای 10هزارتومانی گرفتار شدند. جماعتی بودیما. در نهایت دادگاه هم من و سنقری و خاکسار و مهدوی را نفری 2هزار و پانصد تومان جریمه کرد که خاکسار نگذاشت هیچکدام از ما اون جریمه را پرداخت کنیم و تازه هزینه تمبر و مهر و ... و... پرونده را هم خودش حساب کرد. گفت:" اشتباه از من بوده و باید حواسم را جمع می‌کردم .تازه ببخشید از اینکه شما به دردسر افتادید". اون روز وقتی نوبت من شد که از خودم دفاع کنم هنوز 10تا جمله نگفته بودم که قاضی ازم تشکر کرد و گفت بنشینم بعد به بابام وقتی رفته بود کارتش رو تحویل بگیره گفت:" ما هر آدمی رو از طرز حرف زندنش می‌فهمیم چند مرده حلاجه. معلومه دختر شما و همکارانش دستی در چاپ و توزیع این چک پولها نداشتند اما مجبور به انجام کارهای اداری هستیم."

اون روز جلوی در دادگاه آخرین بار بود که من مهدوی و خاکسار و سنقری را دیدم. مهدوی ازدواج کرده بود و آدرس خونشون رو داد تا با علی بریم که من هیچوقت اونجا نرفتم اما هنوز هم هر وقت از جلو خونشون رد می‌شم نگاه می‌کنم تا شاید ببینمش.سنقری بعد از پایان دادگاه قرار بود به سنقر برگرده و بعد با برادر دیگرش بروند شیراز تا اونجا کار کنه.خاکسار هم در کنار خانمش خوش بودند.

من از اسفند دیگه سر اون کار نرفتم.

4-یکی از جمعه‌های اردیبهشت من خیلی دلم گرفته بود. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد و ناراحت بودم.علی پیشنهاد داد بریم کافی‌شاپی که قبلا می‌رفتیم . رفتیم و باهاش حرف زدم. بهش گفتم:" خیلی دلم گرفته. خسته‌ام. و..." بعد حرف در مورد دخترعموها و خانواده من شروع شد که گفتم دلم برای خواهر مری که شیرازه خیلی تنگ شده.بعد از کمی صحبت یکهو گفت:"دوست داری بریم شیراز؟" گفتم:" کی؟" گفت:"هروقت تو بخواهی." گفتم:" سرکارت چی؟" گفت :" مهم نیست یک هفته مرخصی که دیگه حقم هست." گفتم:" کلاسهای من چی؟" گفت خب آخر هفته می‌ریم اونجوری فقط تو کلاس 4شنبه‌ات و کلاس یکشنبه ات  رو نمی‌ری .پنج شنبه و جمعه و شنبه هم که کلاس نداری." گفتم:" نمی‌دونم بابا اینا اجازه بدن یا نه" گفت:" خب داداشی رو هم می‌بریم" .........

من از ته دل خوشحال شدم..... دوستش داشتم یه دنیا.............

به مامان و بابا گفتم و مامان بعد از بحث و بررسی با بابا به این نتیجه رسیدند که من و علی و داداشی با هم بریم شیراز خونه دخترعموم. این عالی بود.

علی رفت دنبال بلیط و برای هفته بعدش بلیط اتوبوس گرفت. بین این یک هفته از زمان گرفتن بلیط تا رفتن به سمت شیراز 1شب شام رفتیم خونه مامان مرضی. علی از همون اول به مامان مرضی گفته بود که ما می‌خواهیم بریم مسافرت.

شب اونجا خوابیدیم و صبح  مامان مرضی شروع کرد به اصرار که الا و بلا بذار *** اینجا بمونه. من خونه هستم وبا آرزو تنهاییم و ... و.... علی هم که همیشه در مقابل مامانش هیچگونه اراده‌ای نداشت با کمی چشم و ابرو آمدن و قربون صدقه رفتن مرا راضی کرد بمونم و از اونجایی که با قول شیراز رفتن حسابی ذوق زده‌ام کرده بود قبول کردم و قرار شد ظهر زود بیاد تا بریم خونه مامانم اینا.وعلی رفت سر کار. بابا هم سر کار بود و رضا هم مدرسه بود. مامان مرضی آرزو را هم برد مدرسه و برگشت و بلافاصله و با عجله گفت:" حاضر شو بریم" گفتم:" کجا؟" گفت:" من یه جا کار دارم تو هم باید باشی. بدو .سریع حاضر شو دیر می‌شه. من می‌رم دم خونه اکرم خانم منتظرتم معطلم نکنی." و رفت دم خونه همسایه روبرویی. من سریع آماده شدم و با تعجب رفتم دم در. تا من رو دید از اکرم خانم خداحافظی کرد و اومد و با هم از شهرک رفتیم بیرون. توی پیاده رو و خیابون تند تند راه می‌رفت و در مورد نگهداری از بچه و فرق دختر و پسر و دردسرهای دختر داشتن و خوب بودن پسرداشتن سخنها گفت. چندین بار هم تاکید کرد که کاش می‌شد بچه شماها (من و عاطفه) فقط پسر باشه مثل مینو اینجوری خیلی بهتره.و  در مورد بچه دار شدن عاطفه هم کلی حرف زد و با این جمله شروع کرد که:" می‌دونم با عاطفه جورت جور شده اما گولش رو نخور.مار خوش خط و خالیه که با مارمولک بازی بچه‌من رو از همون بچگی از دستم درآورد" بعد گفت:" من که می‌دونم عاطفه نمی‌ذاره بچه دار بشن اون نمی‌خواد من خیالم از بچه‌ام راحت باشه و..." در نهایت هم حرفهاش در مورد عاطفه را اینجوری تموم کرد که:" اونقدر موذی و کار بلدن که نذاشتن خیالمون راحت باشه و خواب راحت به چشممون بیاد که یه دختر رو گذاشتیم کنار بچه‌مون. از کجا معلوم 4سال تو اون بر و بیابون چیکار می‌کرده؟ یعنی ما هر وقت پرسیدیم عاطفه کجاست ؟ گفتند یزد. معلوم نبود درس میخونه؟ عیدا فقط با ننه و باباش می‌رفت شمال.و..."

حس می‌کنید من در چه حالی بودم؟ داشتم منفجر می‌شدم دلم می‌خواست همون جا وسط خیابون خفه‌اش کنم.

در یه ساختمان که نمای سنگ سفید داشت ایستاد و گفت:" برو تو برو تو دیر شد" همیجور که می‌رفتم تو گفتم:" اینجا کجاست؟" گفت:" وا تابلو دکتر رو ندیدی؟" اونقدر حواسم به حرفهاو کارهاش پرت بود که متوجه تابلو نشده بودم. گفتم:" دکتر برای چی؟ " گفت:" حالا از پله‌ها برو بالا." طبقه دوم یه تابلو کوچولو طلایی به دیوار دم یکی از واحدها زده بودند که روش نوشته‌بود: دکتر **** **** و زیرش نوشته بود: متخصص زنان ، زایمان و نازایی.

2عدد شاخ روی سر بنده سبز شد که این کارها یعنی چی؟بعد در عرض 1ثانیه فکر کردم شاید برای خودش اومده دکتر . خب شاید مشکلی داره نمی‌خواسته من تنها خونه بمونم.

رفتیم تو و رفت با منشی دکتر صحبت کرد. هیچکس توی مطب نبود در نتیجه بلافاصله رفتیم تو. به مامان مرضی گفتم:" من همینجا می‌نشینم تا شما بیایید" گفت:" نه بابا تو هم بیا تو" . کنار میز دکتر نشستیم که خانم دکتر وارد اتاق شد. و خیلی خوش رو نشست و گفت:" بله ؟ مشکل چی هست؟" من که مشکلی نداشتم در نتیجه هیچی نگفتم اما مامان مرضی گفت:" والله پسر من الان با ایشون عقد کرده هستن و این عروسمه که مثل دخترمه و باهاش خیلی راحتم. حالا هم قراره هفته دیگه با پسرم برن مسافرت شیراز. ایشالله برن خوش باشن من دخالتی به زندگیشون ندارم اما از اونجا که آدمیزاده دیگه هزار و یک اتفاق ممکنه بیافته اومدم تا نامه سلامت **** رو بگیرم براش که پیشم باشه و خیالم راحت باشه .نه که جوون هستند بالاخره حکایت جوون هم که می‌دونید حکایت پنبه و آتیشه"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانم دکتر در تمام مدت صحبت‌های مامان مرضی دستش رو زده بود زیر چونه‌اش وسرش رو به علامت تایید تکون می‌داد.بعد از تموم شدن حرفهای مامان مرضی من که خون به مغزم دیگه نمی‌رسید رو به مامان مرضی گفتم:" البته شما دیگه خیلی نگران هستید. اگر لازم بود خب علی یا مامانم به من می‌گفتند و خودم می‌رفتم دکتر.نیازی نبود شما زحمت بکشید." خانم دکتر با لبخندی گفت:" خب خانمی حالا که تا اینجا اومدی پاشو برو تو اتاق معاینه تا دل مادرشوهرت هم آروم بشه و اینقدر شور نزنه...من خیلی عصبانی شده بودم و حتی یک لحظه به ذهنم رسید در رو بکوبم به هم و برم یکراست خونمون اما پیش خودم فکر کردم اگر اینکار را بکنم بهانه‌ای جدی دادم دست مامان مرضی که بگه:" دیدی ریگی به کفشش بود که نذاشت." و هزارجور حرف ریز و درشت دیگه پشت سرم نثارم بکنه. این شد که بلند شدم و رفتم سمت اتاق معاینه . خیلی خوشحال بودم که حداقل فضای اتاق معاینه با فضای اتاقی که مامان مرضی نشسته کاملا مجزا از هم هست. من که رفتم خانم دکتر به مامان مرضی گفت:" فقط من سلامتی‌ش رو تایید می‌کنم در صورتی که شما نامه هم بخواهید کمی هزینه ویزیت بالاتر می‌شه چون بالاخره برای من هم مسئولیت داره.مامان مرضی تا اسم پول شنید صداش لرزید و گفت:" گرون تر؟ مثلا چقدر؟" ویزیت دکتر اون موقع 5هزار تومان بود که خانم دکتر گفت:" 9هزار تومان هزینه اضافه تر از ویزیت برای نامه هست. "

بالاخره معاینه شدم و برگه سلامت رو خانم دکتر نوشت و امضاء کرد و داد به مامان مرضی. و از در مطب اومدیم بیرون. که گفت:" آخیش خیالم راحت شد. اینجوری خب خیلی بهتره دیگه. آدم مطمئن می‌شه. " بعد رو کرد به من و یه نیشگون از بازوم گرفت و گفت:" می‌دونی امروز برای من 14هزار تومن آب خوردی؟" باید به علی بگم برام پول بیاره از مغازه" بهش گفتم:" من که این کار رو انجام دادم اما به نظرم کار خیلی اشتباهی بود. حداقل برای شان و مقام مادرشوهر زشته ." گفت:" واه واه جوجه 1روزه داره به من درس می‌ده. نه خانوم من تو رو مثل مینو فرض کردم. گفتم خیالم راحت باشه. چیه ؟ می‌خواستی بری خوش خوشانت باشه و من اینجا دلم مثل سیر و سرکه بالا پایین شه؟" گفتم:" به علی گفته بودید می‌خواهید همچین کاری کنید؟" گفت:" به علی چه مربوط مگه مردا این چیزا حالی‌شون هست. دست می‌ذارن روی دستشون وقتی بلا سرشون اومد اونوقت انگشتشون رو گاز می‌گیرند که این چه غلطی بود کردم. لازم نیست علی چیزی بدونه"

من بدجوری اخمهام رفته بود توی هم... وقتی رسیدیم خونه ساعت حدود 12 بود که مامان مرضی زنگ زد به علی و گفت که 50تومان لازم داره و براش بیاره و بعد هم گفت:" بیا زنت انگار حالش خوش نیست همه‌اش می‌گه می‌خوام برم. اگه می‌دونستم اذیت می‌شه نمی‌گفتم اینجا بمونه اصلا . نهار اینجا رو که دوست نداره ببرش خونه مامانش حداقل به نهار اونجا برسید."!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از حدود 1ماه برای علی تعریف کردم که داستان از چه قرار بود اما او باور نکرد و اصلا اون روز رو یادش نبود..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

5- سه شنبه عصر سوار اتوبوس شدیم و من و علی کنار هم نشستیم و برای داداشی هم 2تا صندلی کنار هم گرفته بودیم و گاهی جامون رو عوض می‌کردیم. خوب بود.

توی ترمینال شیراز شوهر دخترعموم اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون. همون روز اول رفتیم حافظیه و سعدی . شبش رفتیم شاه چراغ.(من از بچگی شبهای شاه چراغ رو خیلی دوست داشتم) فردا رفتیم تخت جمشید. من و داداشی از دیدن اینهمه هنر لذت می‌بردیم و وجب به وجب تخت جمشید و کاخ آپادانا و ... و... رو گشتیم اما علی وسطهاش خسته شد. هی می‌گفت:" ول کنید بابا مسخره‌اس. یه مشت خاکه دیگه و... و... تا مقبره کوروش کبیر و خشایارشا با داداشی رفتیم و علی غر زد و اومد. تمام موزه تخت جمشید رو هم دیدیم هم تمام نکات رو خوندیم و لذت بردیم. بعدش رفتیم نقش رستم . اونجا یه کوه بزرگ بود با یک عالمه کتیبه‌های نقاشی شده روی کوه که حکایتهای مختلفی را مشخص می‌کرد. یه ساختمان نیمه سوخته آجری هم بود که می‌گفتند عده‌ای معتقد بوده اند اینجا آتشکده بوده و عده‌ای می‌گفتند اینجا مانند اداره بایگانی اسناد و مدارک بوده در همان زمان باستان. من و داداشی از این بازدیدها لذت می‌بردیم اما علی کلافه شده بود و فقط وقتهایی که عکس می انداختیم لبخندی زورکی می‌زد. بعد نهار بیرون خوردیم و بعد از نهار رفتیم خونه و استراحتی کردیم و آخر شب رفتیم دروازه قرآن و سر مقبره خاجوی کرمانی و فضای سبز اطرافش. علی رفت چای آلبالو بگیره که دیدم بعد که اومد وقتی چای رو برای ما آوردند برای علی هم قلیون آوردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 علی به من قول داده بود هیچوقت قلیون،سیگار،پیپ و... نکشه... اما خندید و به قلیون پک می‌زد و می‌کشید و دودش رو به من و داداشی فوت می‌کرد. باور کنید اگر از صبح با هم نبودیم فکر می‌کردم چیزی خورده که اینجوری شده... هرچی با خواهش،اصرار، تمنا،تحکم و هرجور که فکرش رو بکنید بهش می‌گفتم نکن بدتر می‌کرد . داداشی که از تعجب شاخ درآورده بود ناراحت شده بود اما هیچی نمی‌گفت. آخر به بهانه اینکه می‌خواد از کتابخانه خواجه دیدن کنه رفت. به علی هرچی گفتم:" چرا اینجوری می‌کنی ؟" می‌گفت:" دوست دارم. خوشم میاد. به تو چه. مگه من برده توام هرکار تو دوست داری انجام بدم؟"جمعه رو خونه بودیم و با بچه‌های دختر عموم بازی کردیم و عصر رفتیم یه پارک جنگلی به نام چمران و به قول نوه عموم پنگرگر(همبرگر) خوردیم. شنبه صبح هم کمی وسائلمون رو جمع کردیم و رفتیم باغ ارم و بعد برای نهار رفتیم خونه خاله دخترعموم یا همون مادرشوهرش . نهار ماهی درست کرده بود. نهار خوردیم و از همه خداحافظی کردیم و ساعت حدود 3 به سمت ترمینال حرکت کردیم. ساعت 4 اتوبوس حرکت کرد و برگشتیم اما بعد از جریان مقبره خواجوی کرمانی من و علی از دست هم دلخور بودیم. هرچند که سعی می‌کردیم به روی خودمون نیاریم اما بین خودمون حتی با هم قهر بودیم. برگشتنه من تنهایی روی 2تا صندلی‌ بودم و علی و داداشی هم کنار هم نشسته بودند البته جاهامون رو عوض می‌کردیم و اکثر اوقات هم داداشی در حال کتاب خواندن بود.

6-هفته سوم اردیبهشت (1هفته بعداز اینکه از شیراز برگشتیم)د علی چند روزی خیلی هیجان زده و نگران بود و یک روز خیلی زود (حدود ساعت5) اومد خونه و تا 3روز سرکار نرفت. گوشی موبایلش را نیاورده بود می‌گفت توی مغازه جا گذاشته. وقتی در مورد سرکار رفتنش می‌پرسیدم می گفت:" خسته شدم گفتم چند روز نمی‌آیم" شنبه آخر اردیبهشت کمی بهتر شد و صبح ابوالفضل به خونه ما زنگ زد و با علی حرف زد و بعد بلند شد و لباس پوشید که بره سرکار(دم مغازه) بعدا فهمیدم که اون چند روز چک داشتند و علی چک داده بوده و توی حسابش هیچی پول نداشته و حکم جلبش رو گرفته بودند. جالبه بدونید ابوالفضل به حساب علی از یک نفر توی بازار پول نزول کرده بوده که بتونه به حساب علی بریزه و اون چک پاس بشه و علی باید اون نزول رو برمی‌گردوند.....

علی قول داده بود پول حرام وارد خونمون نکنه.... اما نزول کرده بود .... این یعنی یکبار دیگه پشت کردن به همه چیز...............................

قبل از تعطیلات نیمه خرداد یعنی حدود 9خرداد یه روز علی خیلی زود اومد خونه و یه جور هیجان و ذوق خاص رو می‌شد در رفتارش حس کرد. کمی که گذشت رفتیم توی اتاق که چندتا سکه خیلی قدیمی به من نشون داد و گفت:" یه نفر که داشته برای ساخت آپارتمان حفاری‌ می‌کرده گنج پیدا کرده و اینها نمونه‌ای از حدود 7خمره سکه طلایی بود که پیدا کرده بودند. قرار گذاشته بودند که علی و ابوالفضل سکه ‌ها رو آب کنند و تمام سود حاصله به 3قسمت تقسیم بشه. " علی با دمش فندق می‌شکست که "دیگه پولدار شدیم....زود عروسی می‌گیریم.... و...."

از اونجاییکه هر آبی مسیر خودش رو پیدا می‌کنه و به تعبیر دیگه هر کسی هم مسلک خودش رو پیدا می‌کنه با یه بنده خدایی که ما می‌شناختیم علی صحبت کرده بود که نمونه‌های سکه‌ها رو بده به مال خرش و خلاصه کار رو یکسره کنه. این آشنا که خانواده ما رو به خوبی می‌شناخت سکه‌ها رو بصورت امانت از علی گرفت که مال خر رو پیدا کنه و معامله رو جوش بده. شانس گند ما اون مال‌خر مادرش یا مادرزنش توی اصفهان می‌میره و یک‌هفته رفت اصفهان اون هم بی‌خبر...توی این یکهفته علی هرچه دلش خواست به من و جد و آبادم گفت. از اون طرف ابوالفضل و شریکشون زنگ می‌زدند خونه یک ریز و دنبال علی می‌گشتند. از این طرف مثلا قرار بود بابا اینا و هیچکس دیگه چیزی نفهمه . ازیک طرف امتحانات من داشت شروع می‌شد و بعد از فرجه که همون تعطیلات میانی خرداد بود باید امتحان می‌دادم. از اول هم که نزول کرد و این سکه ها رو به من نشون داد بهش گفتم:" علی تو قول داده بودی مال حرام وارد زندگیمون نکنی... علی تو قول داده بودی از راه راست منحرف نشی و...." اما کو گوش شنوا؟؟؟؟؟از فردای روزی که علی سکه‌ها را به اون آشنا داد و بعد تا به دست مال خر رسیدنش که پیگیریش کرد،و فرداش که مال‌خر غیبش زد . علی با بابا و مامان خیلی آروم و ملایم رفتار می‌کرد و با من کاملا در تناقض بود. گاهی ملایم و مهربون، گاهی عصبانی و تند و خشن تا 16خرداد که واسطه با علی تماس گرفت که بیا یه چک برای این سکه‌ها بهت بدم. علی طی این یک‌هفته که دائم توی خونه مونده بود خودش جریان سکه‌ها و پول نزولی و اینکه اگر سکه‌ها به فروش بره پول نزول شده هم یکجا پرداخت می‌شه رو به بابا گفته بود و البته بابا در وهله اول کلی باهاش دعوا کرده بود که این چه کارهاییه که می‌کنه؟ و اینکه این کارها اشتباهه و با این مدل درآمدها نمی‌شه ستونهای یک خونه رو ساخت. اما در هر حال 16خرداد که قرار شد بره پول همون چندتا سکه رو بگیره تا بقیه‌اش رو بیاره بابا با علی رفت سر قرار تا مبادا یک وقت خطری برای پیش بیاد.

علی تا وقتی چک را نگرفته بود گوشی موبایلش رو بر نمی‌داشت اما همینکه چک رو گرفت از همونجا رفته بود سمت مغازه و از بابا هم جدا شده بود. بلافاصله بعد از اینکه از بابا خداحافظی کرد به من زنگ زد و گفت:" فکر کردی تو و دوست و آشناهاتون عددی هستید که مال منو بخورید؟ بالاخره پولش کردم. دیدی نتونستید زیرآبی برید"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهش گفتم :" یعنی چی؟ حالا کی می‌خواست پول تو رو بخوره؟ کی با پول تو کار داره؟" گفت:" فکر کردی خ*ر خودتونید. فکر کردید بچه گیر آوردید؟ مامانم می‌گفت به خط و خالت نگاه نکنم آخه هرچی باشه مار ماره." از عصبانیت در حال انفجار بودم و گفتم:" باشه . این مار خوش خط و خال رو ولش کن به حال خودش . چرا دست از سر من برنمی‌داری؟ فکر کردی کی هستی و چی هستی که اینقدر تند می‌ری؟" و گوشی رو محکم کوبیدم روی دستگاه تلفن. علی 2شب نیامد خونه ما. خونه مامانش هم نرفته بود. علی تو مغازه خوابید.

علی بعدها که اومد برای معذرت خواهی و به دست و پام افتاده بود که ببخشمش گفت که فکر کرده بوده بابا و اون آشنا خواستند دورش بزنند و سکه‌ها رو کش بروند.

7-دیگه تا حالا باید اخلاق و رفتار مرضی خانم و عهد و ایالاتش و بچه‌هاش و خانواده‌اش دستتون آمده باشه.محرم سال 1380 برای من خیلی پربرکت بود. از چه نظر؟ الان می‌گم

محرم سال 1380 شروع شد. مامان مرضی نذر کرده بود که بچه‌هاش از روز

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک بچه ی آدم

[چشمک] این همه نوشتی؟ بابا تو دیگه کی هستی. ما دوخط زورمون میاد تو بلاگمون بنویسیم[چشمک]

ناهید (تازه وارد )

سلام [گریه] واااااااای خدای من چی کشیدی تو . هنوزم میگم چه صبری. چه تحملی . چه طاقتی داری . آخه مگه میشه آدم این همه زجر بکشه ولی به کسی نگه .[ناراحت]. این همه اتفاق بد اونم تو دوران نامزدی ؟ خیلی عجیبه .واقعا عین رمان می مونه . ادم حس میکنه همه شخصیتها ذهنی هستن و آدمهایی اینقدر بی عاطفه وجود ندارن . من خودم مجردم وقتی این ماجراها . این ستم ها رو میخونم دلم میخواد در مقابل زندگی که با پدر و مادرم دارم سجده کنم . میگم خانومی اگه خاطره خوشی بوده که یادت مونده بگو بذار یکم امیدوار بشم . یا حداقل ببینم تو با چه انگیزه ای ادامه می دادی [رویا]. قلمت عالیه . راستی خانمی داستانت خیلی کم شخصیت داشت این مهدوی و مرتضوی و خاکسار رو هم بهش اضافه کردی [چشمک] نکنه میخوای من هنگ کنم [ابله] . برات بهترین آرزوها رو دارم [ماچ] منتظریماااااااااااااااااا. دیر نکنی مارو چشم انتظار بذاری [گل]

مینا و محمد

ما اپیم دوست جون.توام زود زود اینجارو اپ کن دیگه.[چشمک]

سارا و سالار

سلام عزیززززززززززززم واقعا صبر ایوب داشتیااااااااااااا [عصبانی]وااااااااااای عجب آدمایی! توروخدا زودتر برس آخرش ببینیم چی میشه...دلمون آب شد[چشمک]

ساحل

سلام عزیزم این پست رو که خوندم واقعا ناراحت شدم .اگه مامانم تو اتاق نبود حتما میزدم زیر گریه باور کن..... معلومه که ادم صبوری هستی دقیقا مثل من شاید هم بیشتر از من دختر خاله ام همیشه میگفت:هرچی مشکل سرت میاد از صبر زیادته از بس صبوری میکنی خدا هم بیشتر امتحانت میکنه اویل این حرف وقبول نمیکردم اما خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم ولی بعضی وقتا صبر کردن بزرگترن اشتباهه تو دوران نامزدی علی رو تقریبا شناختی اینجوری هم که معلومه خونواده ات خیلی منطقی ان .میتونستی از اونا کمک بگیری و یه تصمیم عاقلانه بگیری هرچی باشه یه عمر زندگیه نمیدونم چی بگم دوست دارم خوب تموم شه منتظر ادامه اشم

ساحل

[گل][گل]

پریسا

سلام خوندم این پستت رو سر درد گرفتم

فرساد

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود

سارا

گاهی زندگی چه چهره زشتی به ادم نشون میده ادمها چه زود چهره اصلی خودشونو نشون میدن وااااااااااااااااااای هیچی ندارم بگم[ناراحت]

صدف

فقط می تونم بگم متاسفم ... امیدوارم روزهای آینده چهره قشنگتری رو از خودش نشون بده ... منتظر بقیه داستان زندگیت هستم مثل همیشه ... [ماچ][گل]