خاطرات جسته و گریخته

خانم گلی تو کامنتی که برای یادداشت قبلی گذاشته بود،گفته بود:"فکر می کنم از همون شب اولی که موقع خوابیدن مادرشوهر اونجوری گفت دیگه شب اونجا نمی موندم.یا حتی ناهار و شام سعی می کردم کمتر اونجا برم و بیشتر با دعوت.یا خیلی جدی با نامزدم صحبت می کردم و شرایط رو براش توضیح می دادم و بهش می فهموندم من از این رفتارها در اذیتم و... "

1-به نظر علی مامانش اصلا کار اشتباهی انجام نمی‌داد و ناراحتی من از رفتارهای مامان مرضی رو به حساب این می‌ذاشت که من از او خوشم نمی‌‌آد اما او مرا دوست داره و با من راحته!!!

2-علی از شب مراسم نامزدی دائم خونه ما بود و انصافا مامان هم در پذیرایی از او از نظر شام و غذا و میوه و ... کم نمی‌ذاشت.اما واقعا یه وقتهایی نیاز بود مامان و بابا هم نفسی تازه کنند.با هر زبونی با علی صحبت می‌کردم تا شاید یکی دو شب را در هفته بره خونه باباش‌اینا به هیچ عنوان توی گوشش فرو نمی‌رفت من هم نمی‌تونستم بهش بگم پاشو برو مامان دیگه خسته شده.در نتیجه مجبور بودم یه روزهایی در هفته رو برم خونه مامان مرضی تا شاید مامان نفسی تازه کنه.

و

روزهایی که گذشت

16

من دانشجو بودم وبه چند دلیل حسابی درس می‌خوندم .اول به خاطر اینکه واقعا درس خوندن رو دوست داشتم هرچند که از رشته‌ام خیلی راضی نبودم دوم به خاطر اینکه وقتی مشغول به درس خوندن می‌شدم باید تمرکز می‌کردم و از فکر کردن به رفتارهای مامان مرضی و علی و بقیه خانواده راحت می‌شدم. سوم به خاطر اینکه به همه خصوصا همونی که خودتون می‌دونید ثابت کنم از اینکه من رو انتخاب نکرده پشیمان خواهد شد و من هیچ چیز از او کم که ندارم هیچ تازه خیلی هم بهترم.

 همون هفته اول توی کلاس با 3نفر(فاخته،سمانه،بهناز) دوست شدم که تا الان هم 4یار صمیمی هستیم (البته 2تاشون (فاخته و سمانه)پارسال با هم به مشکل خوردند و الان اون دوتا با هم خیلی رابطه ندارند) خیلی خوب درس ‌می‌خوندم و از اونجایی که رشته‌ دبیرستانم ریاضی بود در دروس ریاضی،آمار،اقتصادها و... هیچ مشکلی نداشتم. به همین دلیل از همون ترم اول به دوستان نزدیکم در این دروس کمک می‌کردم. ترم دوم دیگه رسما کلاس خصوصی گرفتم و به بچه‌های دانشگاه و دانش آموزانی که اطرافیان معرفی می‌کردند این دروس را درس می‌دادم. کلاس خصوصی‌‌های من تا پایان دوران دانشجویی و حتی چندسال بعدش ادامه پیدا کرد.

ترم اول معدلم شد 98/19 و در ترم‌های بعدی هم کمابیش معدلم خوب بود.ترم دوم بصورت کاملا جو گیرانه 24 واحد برداشتم که پوستم کنده شد تا امتحانات پایان ترمم تموم شد.دیگه تا آخر دانشگاه به هیچ عنوان طرف 20واحد به بالا نرفتم(اگه کمتر می‌شد مثلا 17یا18 واحد تازه ذوق هم می‌کردم)

افاضات مامان مرضی

1- یه شبی که قرار بود ما و عاطفه اینا بریم خونه مامان مرضی من و علی با هم دم میدون خونشون قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم و رفتیم اونجا . هنوز درست لباسهامون رو عوض نکرده بودیم که عاطفه و ابوالفضل با موتور آمدند. سلام و علیکی کردیم و بیچاره عاطفه هنوز دم در بود و داشت با مامان مرضی روبوسی می‌کرد که مامان مرضی گفت:"عاطفه جون یادته رویز رویز می‌خواستی؟ یادته بدون سرویس هیچ کجا نمی‌رفتی؟ یادته می‌گفتی شوهرم باید چنین و چنان باشه؟ پس چی شد ؟ حالا که منت ابوالفضلم داری و با موتور اینطرف اونطرف می‌ری؟!!!!!!!!!!!!!!"(مامان مرضی عادت داره هر وقت حرف می‌زنه حتما با دستهاش دایره‌هایی روی هوا رسم می‌کنه و خطوطی را نقاشی می‌کنه .یعنی موقع صحبت به شدت دستهاش رو تکون می‌ده و معمولا در پایان صحبت‌هاش دستش را به کمرش می‌زنه وکمی به جلو خم می‌شه...دقیقا حالت طلبکارانه)

عاطفه که همونجوری جلو در خشکش زده بود با تعجب به من و مامان مرضی نگاه می‌کرد. مامان مرضی لبخندی پیروزمندانه زد و با قر گردنی رفت توی آشپزخانه.

عاطفه هنوز داشت به ما نگاه می‌کرد که چشمکی بهش زدم و گفتم ولش کن. رفتم جلو و با هم سلام وعلیک و روبوسی کردیم.

2-یکبار دیگه که رفته بودیم خونه مامان مرضی یه دامن قرمز کلوش پوشیده بودم با یه بلوز سفید و روسری سفید قرمز.چندسالی بود از این دامن استفاده می‌کردم و خیلی دوستش داشتم اما هنوز سالم و تمیز بود و از رنگ و رو نرفته بود.همینطور که نشسته بودیم و داشتیم حرف می‌زدیم مامان مرضی گفت:"***جان، بلند شو یه دقیقه!" بلند شدم و ایستادم بعد گفت:" حالا یه چرخ بزن!" من با تعجب چرخیدم" گفت:" دامنت خیلی قدیمیه نه؟ به علی گفته بودم به رنگ و وارنگ پوشیدنت نگاه نکنه . بهش گفته بودم لباسات قدیمیه.مینو 10یا12سال پیش یه دامن همین جنسی داشت. ما بدمون میاد لباسو زیاد نگه داریم."!!!

قابل توجه دوستان گلم بگم خیلی از لباسهای آرزو و بقیه توسط مامان مرضی از تاناکورا(!!!!) خریداری می‌شد.

3-از همون شبهای اول که ما می‌رفتیم خونه مامان مرضی گاه و بیگاه علی از مامان مرضی می‌پرسید: رفتی دم مغازه ابراهیم آقا؟چی گرفتی؟" بعد جوابی می‌شنید مثل اینکه:" آره ، چه ظرفهایی آورده بود" یا " آره برای آرزو ازش وسیله برداشتم" و...گاهی مامان مرضی  وسائلی را می‌آورد و می‌گفت:" قشنگه ؟ برای جهیزیه آرزو خریدم." این وسائل شامل اتو،قابلمه تفلون، ظروف پیرکس و... می‌شد. یکبار که علی برای حساب و کتاب می‌خواست بره مغازه ابراهیم آقا با هم بودیم در نتیجه من هم رفتم توی مغازه. مغازه بزرگی بود که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می‌شد. از لباس بگیر تا وسائل صوتی و تصویری و ظرف و ظروف و عروسک و ...توی حساب و کتابها با خبر شدم که علی و ابوالفضل با ابراهیم آقا بده و بستانهای کاری دارند. علی و ابوالفضل به ابراهیم آقا جنس می‌دهند و او بعدا حساب می‌کند. اما به محض اینکه مامان مرضی می‌فهمید علی و ابوالفضل از ابراهیم آقا طلبکارند بدو بدو پاشنه‌های کفشش رو ور می‌کشید و می‌رفت خرید تا مبادا 1قرون پول دست علی و ابوالفضل را بگیره. طوری بود که همیشه در نهایت علی و ابوالفضل بازهم به ابراهیم آقا بدهکار می‌شدند.اتو،قابلمه‌ها،ظروف پیرکس و... رو مامان مرضی از ابراهیم آقا به حساب علی و ابوالفضل برداشته بود.

مامان مرضی توی مغز بچه‌ها فرو کرده بود که باباتون خرج من و آرزو را نمی‌دهد و شما باید به من کمک کنید تا محتاج باباتون نباشم.وگرنه او مرا اذیت می‌کند.

این درحالی است که یک شب سر سفره شام خونه مامان مرضی بودیم که حرف جهیزیه و خرید عروسی و ... شد ، من جلو بابا گفتم:"ماشالله آرزو که دیگه غصه نداره مامان مرضی از الان حساب همه چیز و کرده و داره خریدهای جهیزیه رو کم کم انجام می‌ده."

بابا گفت:" آره والله ما که از الان 1پنجم حقوقم فقط مال آرزو خانومه. همین هفته پیش به مرضی خانوم پول دادم براش اتوبرقی رو هم بخره بذاره کنار"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

4-نزدیک مهر همون سال که من و عاطفه با علی و ابوالفضل نامزد بودیم یه روز که داشتیم از خونه مامان مرضی می‌رفتیم سمت مغازه علی اینا مامان مرضی به علی گفت:" علی این بچه می‌خواد بره مدرسه هنوز مانتو شلوارش و وسایل مدرسه‌اش رو نخریدم. پول بده برم خرید دیر می‌شه" علی همون موقع دست کرد توی جیبش و 50هزار تومان به او داد. مامان مرضی با نارضایتی تمام به 50تومان نگاه کرد و گفت" این چیه؟ کمه" علی 20هزار تومان دیگه گذاشت روش گفت:" مگه چقدر می‌شه همه‌اش؟"(این موضوع مال 10 سال قبل است) چندشب بعد هنوز مدارس شروع نشده بود که ما و عاطفه اینا هر دو خونه مامان مرضی بودیم من دیدم عاطفه که اومد یه کادو بزرگ دستشه و داد به آرزو و گفت "برای تو خریدیم." توش بسته ،کیف،دفترهای فانتزی،شال‌گردن،دستکش،کلاه،جامدادی، بسته‌های 6تایی مداد قرمز و مشکی و خودکار رنگی و دفتریادداشت و پاک‌کن و تراش و ... و.... بود. بعد مامان مرضی بدون تشکر به ابوالفضل گفت:" 100 دفعه بهت گفتم خودت نرو برای این بچه چیز میز بخر. پولشو بده خودم می‌رم بخرم. این بچه هنوز مانتو نداره رفتی براش خرت و پرت خریدی." ابوالفضل گفت:" خب یادم رفت دیروز پول بدم بهت" بعد دست کرد توی جیب کتش و 50هزار تومان به مامان مرضی داد. وقتی این اتفاقات در حال رخ دادن بود علی دستشویی بود و مسلما هرگز ندید مامانش داره از ابوالفضل هم به بهانه آرزو پول می‌گیره و بعدا هم که من بهش گفتم باورش نشد که نشد که نشد. جالبتر اینه که همون شب سر سفره شام حرف مدرسه شد که آرزو گفت:" مامان فردا بریم مانتو بخریم؟" مامان مرضی با پاش زد به زانوی آرزو و کاسه ماست را با حرص گذاشت جلوش و گفت:" غذاتو بخور" بابا گفت:" مرضی خانوم، هفته قبل به من گفتی باید برم برای این بچه مانتوشلوار و مقنعه بخرم و 50تومان از من گرفتی.هنوز نرفتی؟ "

بله مامان مرضی از علی 70هزارتومان،از ابوالفضل 50هزارتومان نقد و از بابا 50هزار تومان گرفته بود برای هزینه مدرسه آرزویی که فقط کلاس دوم ابتدایی بود.!!!!!!!!!!!!!!!

(ای لعنت بر این عروس بدذات!!!!!!!!!!!!!!!!!!مگه نه؟)

5- یکی از حرکات همیشگی مامان مرضی که بدجور روی اعصاب من پیاده روی می‌کرد این بود که هر وقت ما می‌خواستیم از خونشون بیاییم بیرون اگر بابا خونه نبود حتما میامد دم در و لحظه آخر با قیافه ای مظلومانه به علی نگاه می‌کرد و سرش رو خم می‌کرد و دستش را می‌آورد بالا و به علی می‌گفت:" به من پول نمی‌دی؟"

من از این حرکت متنفر بوده و هستم و احتمالا تا همیشه خواهم بود. التماس به خاطر پول از یک مرد؟ می‌خواد اون مرد بچه‌‌ات باشه،شوهرت باشه،پدرت یا برادرت باشه یا هر انسان وارسته دیگه‌ای هیچ فرقی نداره این حرکت یعنی نزول شان انسانیت یک آدم.البته به نظر من.

6- 1شب خونه مامان مرضی خوابیده بودیم نیمه‌های شب من بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. توی رختخواب از این دنده به اون دنده می‌شدم اما علی بیهوش بود. صدای اذان صبح را شنیدم.سریع بلند شدم و هنوز بقیه خواب بودند که رفتم دست و صورتم را شستم و وضو گرفتم و آمدم توی اتاق. در حال نماز خواندن بودم که بابا بیدار شد و مامان مرضی و رضا رو بیدار کرد بعد از نماز دوباره توی رختخواب دراز کشیده بودم که سپیده زد و آرزو بیدار شد تا برای مدرسه رفتن آماده بشه. وقتی ما توی اتاق می‌خوابیدیم در اتاق را می‌بستیم.من گرمم شده بود و پتو رو زده بودم کنار و چادر نماز رو انداخته بودم روی خودم. یکهو صدای در رو شنیدم که باز شد و بعد مامان مرضی خیلی آروم وارد اتاق شد. منکه دیدم داره خیلی یواش حرکت می‌کنه خودم رو زدم به خواب و رو به جالباسی‌ها چشمهام رو بستم. حس کردم خیلی آروم و با نوک پنجه رفت سمت جالباسی و رو به لباسها ایستاد. روی جالباسی فقط مانتو و شلوار من و شلوار علی و پیراهنش بود. برای همین خیلی تعجب کردم. لای چشمهام رو باز کردم و دیدم پشت به ما ایستاده و روی نوک پنجه بلند شده و از جیب شلوار علی کیف پولش را درآورد و از بین پولها چندتا برداشت و بعد همونطور آروم کیف را گذاشت سرجاش و از در رفت بیرون.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یکی دوبار دیگه هم همین رفتار رو  از مامان مرضی دیدم . خیلی ناراحت شدم چون هروقت من چیزی می‌خواستم بخرم علی می‌گفت:" یعنی خودت پول نداری؟" یکی دو روز بعد با خنده و شوخی جریان اون شب رو برای علی گفتم که گفت:" توهم زدی،خواب دیدی خیر باشه.مامان بدون اجازه دست به وسائل ما نمی‌زنه . مشکل از توئه که چشم نداری مامان منو ببینی فکر می‌کنی چون دوست دارم حق داری هرچی دلت می‌خواد بگی.فکر می‌کنی اینجوری مامانم رو از چشم من می‌اندازی"و...

 یکی دوبار دیگه هم که دیدم بی‌اجازه مامان مرضی خودش می‌ره سر کیف علی و ابوالفضل یا آرزو را می‌فرسته به محض اینکه شب علی خوابش می‌برد کیف پول را از جیبش برمی‌داشتم و می‌گذاشتم زیر بالش یا توی کیف خودم.فردا صبح قبل از اینکه علی بیدار بشه کیف پولش می‌رفت سرجاش...

اولین بار که این طرفند را اجرا کردم صبح که آرزو داشت می‌رفت مدرسه مامان مرضی همونجوری اومد توی اتاق و هرچی گشت کیف علی رو پیدانکرد و دست از پا درازتر رفت بیرون. وقتی علی بیدار شد و سر صبحانه بودیم با ناراحتی در حالی که با استکان چای بازی می‌کرد به علی گفت:" کیف پولت رو گم کردی؟" علی بی خبر از همه جا گفت:" نه! توی جیبمه چطور مگه؟" مامان مرضی گفت:" کو ببینم اگه راست می‌گی. " علی کیف رو از جیبش درآورد . مامان مرضی خیلی تعجب کرد اما فکر کنم بو برد که جریان از چه قراره چون زیر چشمی به من نگاهی کرد بسیار پرمعنی...

توضیح

توضیح اینکه بنابر کشفیات من و عاطفه هم از علی،هم از ابوالفضل و هم از بابا برای هر چیزی و بیشتر به بهانه آرزو پول می‌گرفت. و تمام دسته‌چک‌ها و پولهای علی وابوالفضل دست مامان مرضی بود و بدون اجازه او حتی 1ریال خرج نمی‌شد. این حالت تا بعدها هم ادامه پیدا کرد.حتی زمان مراسم گرفتن‌ها و ...

افاضات شماره 7 را لطفا در یادداشت بعدی که بصورت خصوصی نوشتم بخونید.

و اما مراسم‌ها و اعیاد

اولین روز زن : ما 17 ربیع‌الاول مراسم عقدمون برگزار شد و تا اونجایی که یادمه اگر اشتباه نکنم اولین عید بزرگ میلاد حضرت زهرا(س) و روز زن بود. من که از همون 17ربیع الاول و خیلی قبل ترش به علی تاکید کرده بودم برای من اعیاد و کادویی که بهم می‌دی خیلی مهمه خصوصا جلو خانواده‌ام و به این تاکید بسیار بسیار پافشاری داشتم در نتیجه علی برای روز زن برام یه انگشتر خرید که نگین سبز داشت(البته اون موقع مد بود اما من دوست نداشتم) و علی هم بعد از اینکه کادو رو به من داد اصرار کرد به مامان مرضی و هیچکدام از افراد خانواده نگم این انگشتر کادوی روز زن هست. و خودش به همه گفت:" مامان بزرگش براش کادو خریده"

ابوالفضل هم به گفته خود عاطفه هیچی برای او نخریده بود و اما جالب اینه که علی و ابوالفضل برای مامان مرضی یه زنجیر با آویزش خریدند البته به سلیقه مینو.

اعیاد دیگه:خیلی خسته‌اتون نکنم. هیچ خبری نبود. نه کادویی،نه زنگی ، نه تبریکی و نه.... هیچی

شب یلدا:من که توی اعیاد و مراسمهای دیگه چشمم به در سفید شد اینقدر منتظر خانواده علی شدم و آنها نیامدند، برای شب یلدا از 2هفته قبل هی به علی گفتم:" شب یلدا چیکار می‌کنید؟ میاید خونه ما یا می‌رید خونه عاطفه اینا؟ و... و... " یکی دو روز مونده به شب یلدا علی گفت:" عاطفه اینا می‌خوان برای بنفشه کوچیکه شب یلدایی ببرند به همین خاطر مامان مرضی هم که نمی‌خواد بین تو و عاطفه فرق بذاره گفته حالا که نمی‌شه خونه عاطفه اینا بریم خونه شما هم نمی‌آیند"!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که خیلی ناراحت شده بودم و از این طرف هم مامان و بابا و فک و فامیل دائم به من می‌گفتند:"دیدی خودت کردی حالا هم باید یکشی. اگه می‌خواستنت یه قدم یه عید می‌آمدند یا حداقل یه زنگ می‌زدند. حالا ببینیم برای شب یلدا چه می‌کنند؟و... و..."شروع کردم به غر زدن به علی که این چه وضعیه و چرا آبروی من رو اینقدر جلو خانواده خودم می‌برید و ... و...

به جان خودم اصلا یک قرون دوزارش برام مهم نبود و نیست اما اینکه اصلا آدم رو حساب نکنند دیگه خیلی اعصاب خرد کنه والله

علی پرسید:" خب مگه مراسم شما چطوریه؟ مگه چیکار باید بکنیم؟" براش توضیح دادم که خانواده داماد باید میوه و شیرینی و لباس زمستونه و کیف و کفش و پالتو و ... و... بگیرند .معمولا بعضی خانواده‌ها یک تکه طلا هم کادو می‌دهند و ... و...

شب یلدا ما خونه مامان بزرگم بودیم .همه بودند دایی‌ها  و خاله و ... و... علی دیرتر از همه اومد وقتی اومد یه پاکت دستش بود با یه کیسه پلاستیک.توی پاکت آجیل بود و توی کیسه میوه(پرتقال،سیب،موز) بعد یه کیسه دیگه هم داد به من (جلوی همه) و با لبخندی مهربون و مظلوم گفت:"یلدات مبارک خانومم" توی پلاستیک یه تی‌شرت راه‌راه صورتی ،سفید بود که دقیقا می‌دونم از کجای پاساژشون خریده بود و می‌دونم که 3000تومان بود.دلم برای علی خیلی سوخت. حتی الان هم که به اون روزها فکر می‌کنم دلم براش می‌سوزه... او پیش خودش فکر کرده بود اون عزت  احترامی رو که من از خانواده‌اش انتظار داشتم برآورده کرده اما.......

دوستش داشتم و دلم براش می‌سوخت اما هیچوقت دوست نداشتم زندگیم برپایه ترحم باشه. من عشق رو دوست داشتم.

تولد علی: 24دی تولد علی بود.ما براش تولد گرفتیم. بازهم همه جمع شدیم دایی‌ها،خاله،مادربزرگها،مری و مامان و باباش . علی اون روز یادش نبود تولدشه و به همین دلیل وقتی اومد خونه مامان اینا خیلی تعجب کرد که همه رو اونجا دید ودید که خونه رو با کاغذهای رنگی و بادکنک و ... تزیین کردیم. کیک بریدیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت. خیلی. من براش شلوار و کفش خریده بودم و مامان براش یه پلیور فوق العاده خوشگل خریده بود. رنگش شیری بود و به پوست سبزه علی می‌آمد. بقیه هم کادو دادند و اون شب گذشت.

آخر هفته که می‌خواستیم بریم خونه مامان مرضی. علی گفت:"می‌خوام با کادوهام بیام" و پلیور مامان،شلواری که من گرفته بودم و با کفشش پوشید. کلی شیک شدیم و رفتیم.

از در که وارد شدیم مامان مرضی مثل همیشه علی رو برانداز کرد و گفت:"به به لباس نو خریدی!!! از کجا آوردی اینقدر برای خودت خرج کردی؟" علی گفت:" مادر خانمم و بقیه کادوی تولد برام خریدند. بهم میاد؟" مامان مرضی گفت:" بچرخ." ... بعد گفت:"حالا چرا سفید؟ اینقدر از رنگ سفید بدم میاد می‌بینمش حالم به هم می‌خوره.زودهم کثیف می‌شه به درد نمی‌خوره." رو به من که هنوز جلو در بودم و منتظر سلام و علیک گفت:" به مامانت بگو ازاین به بعد رنگ روشن برای علی نگیره.آدم حالش بد می‌‌شه. بگو مشکی یا قهوه‌ای بگیره."

خب دیگه... مامان مرضیه..... کلافه

علی خندید و گفت:"مامان.دندون اسب پیش کشی رو نمی‌شمرند"

مامان مرضی گفت:" خب حالا برو درش بیار چه با کادو مادرزنش پز هم می‌ده"

/ 15 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داروگ

خاک عالم بر سر مامان مرضی باشه!!!!!!![عصبانی]

داروگ

ببخشید بی ادبی شده ولی اگه فحش نمیدادم راحت نمیشدم![خجالت]

ياسمن

بايد بهش ميگفتي تو كه همين تولد پسرت هم يادت نبود حالا كادو پيشكش ولي خوشم اومد كه علي حالشو گرفت

عاطفه

آبیتا جان خدا بهت صبر بده با این مادرشوهر . واقعا باید خداروشکر کنه بخاطر عروس فهمیده ای مثل تو . انشا...که با علی همیشه خوشبخت باشی چونکه مادرشوهر همیشه تو زندگی آدم نیست . میفهمم غصه هاتو و دل مشغولیهاتو .انشاالله همیشه سربلند باشی .پیش همه همه ...

عاطفه

عزیز جان رمز رو نمیدونم .

ابنوس

سلام ........وای چقدر وحشتناک...........نمیدانم چی بگم خانمی این شکلی ام الان[تعجب] راستی چقدر دیر به دیر مینویسی دلم بالا امد[ابله]

خانومی

این شکل الان منه والا[کلافه][کلافه][کلافه] وای به حال تو[ابرو]

نهال تنهایی

بابا مردم از دست شما عروسای بیزبون چرا هیچی به این زن پتیاره............ نمیگی من بودم .........رش میدادم.[کلافه][کلافه][گریه]