و اما بعد

سلام سلام

بالاخره اومدم

وایییییی که نمی‌دونید این 10 روز چقدر کار داشتم. بالاخره همین الان کارهام تقریبا به روز شد(توجه داشته باشید فقط تقریبا به روز شد و هنوز تموم نشده).

حالا بقیه قصه:

...

..

.

روزهایی که گذشت

3

اون جای قصه بودیم که من به علی گفتم دلم جای دیگه گیره و حرف زدنم با تو به هیچ نیت خاصی نیست

...

ما و خاله اینا تقریبا اواخر اردیبهشت دیگه سر و سامان گرفته بودیم. اسباب‌کشی خاله تموم شده بود و مستقر شدند و ما هم قرار بود آخر ماه صفر (حدود اواخر خرداد اوائل تیر) نقل مکان کنیم و مشغول جمع آوری وسائل بودیم. من توی دلم داشت قند آب می‌شد که وقتی خونمون رو عوض کردیم دیگه شماره جدید رو به علی نمی‌دم و به نوعی می‌پیچونمش و خلاص می‌شم.

از طرف دیگه درساسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com هم تموم شد و برای کار در یک شرکت استخدام شد و  رفت زابل تا یکسری پروژه‌های عمرانی و راه‌سازی رو به سر و سامان برسونه

...

اولش بگم از وقتی فکر زندگی با اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com توی ذهن و دلم جا خوش کرد همیشه توی انگشت انگشتری (جای حلقه)انگشتری رو دستم می‌کردم و احساس می‌کردم این یعنی تعلق خاطر داشتن – هرچند که مامان همیشه از این کار بدش میآمد و تا می‌تونست نمی‌گذاشت این کار رو انجام بدم ولی کو گوش شنوا؟-.

گفتم اواخر اردیبهشت بود و اواسط بهار و هوا بسی عاشقانه.

یه روز قرار شد ما بریم خونه   اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com . ما معمولا پنج شنبه‌ها از عصر می‌رفتیم خونه اونا و شب همونجا می‌خوابیدیم و فردا عصر،غروب یا حتی گاهی شب بعد از شام برمی‌گشتیم.

فکر نکنید چترمونو باز می‌کردیم و بی‌خیال می‌موندیما بارها وقتی ما می‌خواستیم برگردیم از بس خودشون اصرار می‌کردند ما دیگه خجالت می‌کشیدیم و می‌موندیم(البته مامان و بابا چون من و برادر گلم که عاشق موندن اونجا بودیم)

خلاصه قرار شد بریم خونه اونها و پنج شنبه عصر رسیدم و سلام و علیک و ....

...

تا شب همون نگاه‌های مخفیانه و پرمعنی مثل همیشه و...تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

از همون موقع ها هم هر وقت به این ارتباط فکر می‌کردم ناخودآگاه شعر زبان نگاه هوشنگ ابتهاج رو زمزمه می‌کردم :

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

(هنوزم این عادت از سرم نیافتاده و حتی توی خونه گاهی بلند این شعر و می‌خونم و جالبه که همسری هم از این شعر خوشش میاد و با من همراهی می‌کنه)

...

شب شد و بعد از شام و جمع کردن و شستن ظرفها برادر اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com وهمسرش رفتند طبقه پایین خونه خودشون که بخوابند و مامانشهم رختخوابها رو پهن کرد که ما هم بخوابیم و طبق معمول رختخواب داداشی پایین تخت اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comپهن شد و او هم آلبومهاش رو توی اتاقش روی تخت پهن کرده بود و با برادرم داشتند نگاه می‌کردند. مامان و مامانش هم رفتند توی اتاق و من هم از خدا خواسته به دنبالشون. رفتیم توی اتاق و شروع کردیم به دیدن آلبومها و تداعی خاطرات گذشته و بازی‌های بی‌قید و قشنگ و ...

کم کم مامان و مامانش خوابشون گرفت و به هوای صحبت در مورد خیاطی و ... رفتند توی اتاق دیگه  و من و اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com و داداشم موندیم توی اتاق و عکس‌ها رو نگاه می‌کردیم...

یه نیم ساعتی که گذشت (ساعت حدود12بود) داداشی خوابش برد. بابا و باباش هم خواب بودند و مامان و مامانش هم یا خواب بودند یا خودشونو زده بودند به خواب.

...

حرفهای ما که از درس شروع شده بود به خاطرات کودکی و ... کشیده شده بود.

         وقتی مطمئن شد همه خوابند خیلی آروم همونطور که روی تخت نشسته بود (و من لبه تخت) گفت:" احساس می‌کنم حرفی باید زده بشه که هیچوقت تا حالا بیان نشده."

من در ظاهر سکوت کرده بودم و اما صورتم سرخ سرخ بود و در دلم داشت قند آب می‌شد باور کنید در مرز سکته بودم

به انگشتهام نگاه کرد و نگاهش روی انگشترم جا خوش کرد.همونجور که سرش پایین بود گفت:" دلیل خاصی داره این انگشتت همیشه انگشتر داره."

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم یعنی با خجالت جواب مثبت دادم.

خیلی آروم گفتم:" چرا ازدواج نمی‌کنی؟"

گفت:" من تازه دانشگاهم تموم شده و کارم توی زابله. کی با من میاد زابل زندگی کنه؟ کی این شرایط رو قبول می‌کنه؟"

گفتم:" اگر علاقه باشه هر نا ممکنی ممکن می‌شه."

چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت:" به نظرت انگشترت توی دست من می‌ره؟"

باز هم سرم رو تکون دادم به معنی نمی‌دونم.

گفت :" یه دقیقه انگشترت رو بده به من."

من با سرعت نور انگشتر را در آوردم و گذاشتم کف دستم و دستم را دراز کردم تا اونو برداره.

وقتی اومد انگشتر رو برداره برای اولین بار نوک انگشتش خورد به دستم.دستش داغ داغ بود.

جالبه بدونید منکه از هیجان خیس عرق شده بودم و دونه‌های درشت عرق روی پیشونیم نشسته بود و حس می‌کردم گونه‌هام دیگه نمی‌تونه حرارت خون توی رگهام رو تحمل کنه و حسابی از گرما سرخ شده بودم، دستهام یخ یخ یخ بود. و به شدت می‌لرزید. اینو وقتی فهمیدم که دستم رو دراز کرده بودم تا انگشتر رو برداره و او هم این حالت رو دید. وقتی انگشتش خورد به دستم و انگشتر رو برداشت گفت:" تو سردته یا گرمته؟"

و بدون اینکه منتظر جواب من باشه خواست انگشتر رو توی انگشت انگشتری(همون انگشت حلقه دست چپ خودش) کنه .انگشترم روی ناخنش موند و پایین‌تر نرفت.

لبخندی زد و انگشتر رو توی انگشت کوچیکش کرد.  انگشترم فقط تا وسط بند میانی انگشتش رفت پایین و همونجا موند.

گفت:" چقدر انگشتهات کوچیکه. "

و ادامه داد:" خب یه چیزی بگو"

(فکر نکنید خودمو لوس کرده بودم حرف نمی‌زدم یا ... باور کنید صدا و حرف زدنم رو یادم رفته بود نمی‌تونستم چیزی بگم)

بعد نگاهم کرد و با سر اشاره کرد:"بگو"

منکه صدام به شدت می‌لرزید گفتم :" خب چی بگم؟"

گفت: "از خودت بگو. چرا اینقدر سرخی و دستهات اینقدر یخه؟"

گفتم:" نمی‌دونی؟"

گفت:" می‌خوام از خودت بشنوم."

لبخند زدم و خودش ادامه داد:" من هم همین حس رو دارم و می‌دونم تو هم همینطوری. می‌خوام مطمئن بشم. از کی؟"

گفتم:" از اون موقع که شما پیرانشهر بودید و ما سمنان، از همون موقع که با عقاب پلاستیکیت دنبالم می‌کردی، از همون موقع که برای جوجه‌هات اسم می‌ذاشتیم. کپل و یادته؟ از موقعی که برام از خرم‌آباد کارت تبریک عید فرستادی و ما بندرعباس بودیم. اون موقع من کلاس اول و دوم بودم."

گفت:" هنوز داریش؟"

با سر تایید کردم.(و همچنان دستم داشت می‌لرزید اما لرزشش کمی کمتر شده بود)

انگشتر رو از دستش درآورد و دستش رو آورد سمت من. اومدم انگشتر رو ازش بگیرم که گفت:" نه" منظورش این بود که یعنی می‌خوام خودم دستت کنم.با یه شیطنت خاص دست راستم رو بردم جلو . انگشتر رو بین انگشت شصت و میانی گرفته بود و با انگشت اشاره ، اشاره کرد :"نه" .می‌دونستم منظورش اینه که یعنی دست چپت رو بیار و می‌خواستم اون بگه که می‌خواد انگشتر رو دست چپم کنه. من هم دست چپم رو بردم جلو و انگشتر را دستم کرد.

گفت:" چرا واضح حرفت رو نمی‌زنی ؟ معنی جمله‌های پشت کتاب چیه؟"

(وقتی داداشی همون کتاب داستانها رو ازش امانت گرفته بود من جمله‌های مدادی آخرش رو که خودم براش نوشته بودم پاک کردم)

گفتم:" کدوم جمله؟" گفت:" پشت کتاب پارک ژوراسیک"

اخمهامو یه نموره تو هم کردم و گفتم:" یادم نمی‌یاد"

سریع بلند شد و از توی کتابخونه‌اش کتاب و درآورد و صفحه آخر کتاب و آورد و دید هیچ جمله‌ای اونجا نیست و حتی اثر مداد هم نبود چون من خیلی کمرنگ نوشته بودم و وقتی پاک کردم هیچ اثری از خودش به جا نذاشته بود.

کتاب به دست و متعجب اومد روی تخت کنارم نشست و گفت:" الان مامان و بابات بلند ‌می‌شن تیکه تیکه ام می‌کنن . می‌دونی ساعت چنده؟"

به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت 1ونیم نیمه شب بود.

گفتم:" نه مامان و بابا امکان نداره چیزی بگن. اونها اونقدر قبولت دارند که روی سرت قسم می‌خورند."

گفت:"****(از وقتی بزرگ شده بودیم هیچوقت اسمم رو به زبون نیاورده بودو این اولین بار بود اسمم رو از زبونش می‌شنیدم) منم دوستت دارم"

دستهام هنوز می‌لرزید، صورتم هنوز داغ و سرخ بود و آب دهانم خشک شده بود.

گفت:" خیلی وقته"

پرسیدم:" مثلا از کی؟"

گفت:" تو یادته از کی؟"

گفتم :" از 7 سالگی"

انگار می‌خواد یه دنیا عدد رو بشمره گفت:" یعنی چند سال؟"

گفتم :" حداقل 11 سال"

بعد از خودش و خاطراتمون گفت و از احساسش و هر دو به یاد میآوردیم که سر عروسی برادرش چقدر بهمون خوش گذشته بود و چقدر قند تو دلمون آب شده بود. اینکه گلهای مریم و رز یکهو سر از لای برگه ‌های کتابهاش و جزوه‌هاش در‌می‌آوردند و خنده‌های ریز و شیطنت آمیز من و مری رو دقیقا زیر نظر داشته. و اعتراف کرد که گلهای رز توی کیف من هم کار او بوده و....

من متعجب از اینهمه خاطره مشترک و احساس نزدیک و مشترک بودم و فرصت نمی‌کردم احساسم رو در موردشون بیان کنم اگر هم او فرصت می‌داد من نمی‌تونستم چیزی بگم.

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارکیده

تا میام به وبلاگ دوستام سر بزنم رادین از خواب بیدار میشه و جیغ میزنه!!! پست نوشتن خودم هم بمونه طلبم!! دلم برات تنگ شده دوستم[قلب]

یک زوج جوان

گرفتم مطلبو.... من خنگول اشتباه فهمیده بودم تا حالا [مغرور]

صدف

چه قدر عشقتون رو با احساس تعریف کردی ... آدم می تونه قشنگ لحظات رو تصور کنه ... جالب بود ... طبق معمول منتظر مابقی ماجرا هستیم اما امیدوارم این بار دیگه ما رو زیاد منتظر نذاری ... [بغل]

آنا

سلااااااااااااااااااااام آبجي گلم چطوري؟بابا سرگذشت.عجب داستانيه اين زندگيت.ايشالا آخرش وصاله ديگه؟راستي زيارتت قبول.مال من و آبجي خانوم دعا كردي؟زود بقيشو بگو كه از فوضولي دارم ميميرم[نگران] با احترام آنا

خانومی

چه خوشگل بود[رویا] یاد هفده هیجده سالگی خودم افتادم دقت کردی ما آدما چقدر شبیه همیم..؟؟حتی تو خاطرات ؟؟خودمو و خودتو فقط نمیگم ها..کلا میگم

مامان بانو

عشقولانه و قشنگ بود منتظر پايان ماجرا هستيم.

یک زوج جوان

ما منتظر ادامه اش هستیم هیچجا نمی ریم همی جا هستیم! در ضمن عید بر شما و A مبارک باد[گل]