پاییز82

این روزها:

دقیقا 4شنبه گذشته توی خونه نشسته بودیم که بچه خواهر همسری که سربازه زنگ زد که :"سلام دایی، من اومدم مرخصی می‌خوام بیام خونه شما عید دیدنی" آخه بیچاره 13روز عید رو توی پادگان بود و بهش مرخصی نداده بودند.

خلاصه گفتیم:"قدمت روی چشم بفرمایید." 2دقیقه بعد زنگ در رو زد . فکر کنم اول آمده بود پشت در بعد تلفن زده بود که من دارم میام. خلاصه آمد و نشست و چند دقیقه‌ای نشسته بود که خاله کوچیکش یعنی خواهر کوچیکه همسری زنگ زد که :" بهش بگو بیاد داریم شام رو میاریم!!!" گفتم:"بذار چایی براش دم کردم یه چایی بخوره بعد می‌گم بیاد" هی گفت :" ما منتظریم و گرسنه هستیم و ..." گفتم:" اصلا شما شام بخورید. بعد از چایی می‌گم بیاد." خلاصه تلفن رو قطع کردیم و هنوز من از کنار تلفن کنار نرفته بودم که تلفن باز زنگ زد.ز ز ز ز ز ز ز  گوشی رو برداشتم دیدم مادرشوهر عزیز است. سلام وعلیکی کردم و گفت:" مادر جان به پسر ما(اسم بچه‌خواهر همسری) بگو بیاد. می‌خواهیم شام بخوریم سفره پهنه" گفتم :" مادر همین الان با خواهر کوچیکه صحبت کردم و گفتم که شما شام‌تون رو بخورید براش چایی ریختم بخوره بعد میاد" گفت:"آخه بچه‌ها ضعف کردند گرسنه هستند." گفتم:" همین الان چایی ریختم می‌خوره بعد میاد"  گفت:" به هر حال زنگ زدم بگم منتظرم" گفتم:" چشم بهش می‌گم بیاد" و بالاخره قطع کردند.

دو ثانیه نگذشته بود که باز دوباره تلفن صدا کرد: ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز

دوباره گوشی رو برداشتم که دیدم باز مادرشوهر عزیز است. گفت:" آقای همسری خونه هستند؟؟؟"

گفتم :" بله " گوشی رو گرفتم سمت همسری که گفت:" بگو چیکارم داره. حال ندارم بیام اونجا"(فکر نکنید یه وقت خونه ما سرسرا هست ها ... همسری کمی تنبل تشریف دارن خصوصا وقتی از سر کار برمی‌گرده)

 به مادرشوهری گفتم:" آقای همسر گفت به من بگید. "

گفت:"... با خودش کار داشتم.( کمی مکث و من و من )  می‌خواستم به خودش بگم. (باز چند ثانیه مکث) باشه مادر جان بهش بگو خواهر کوچیکه و بچه‌اش اینجاست. داداش کوچیکه و خانم بچه‌اش هم هستند. دوست داره بیاد اینجا بچه‌ها رو ببینه. اصلا شام بیایید اینجا"

گفتم:" والله شام که خوردیم اما باشه به آقای همسر می‌گم اگه دوست داشت بیاد."

....

اوامر اجرا شد و مراتب به عرض رسانده شد و همسری که حال نداشت تا دم تلفن بیاد وسوسه شد بره خونه مادر عزیز برای امر شریف دیدار خانواده.

اولش گفتم:" من نمی‌یام. حال ندارم."

همسری و بچه خواهرش بعد از خوردن چای رفتند. 2قدم از خونه دور نشده بودند که وسوسه شدم باهاش برم.می‌دونید چرا؟؟؟ چون اون روز من دوست داشتم برم خونه مامانم اینا اما همسری قبول نکرد. خب اگه او می‌رفت و مامانش رو می‌دید و من توی خونه می‌موندم از حسادت دق می‌کردم که چطور او که یه مرده می‌تونه هر وقت دلش بخواد بره مامان جانش رو ببینه اما من نه!!!! در نتیجه تصمیم گرفتم باهاش برم چون اگه توی خونه می‌نشتسم اینطور فکرهای اعصاب خرد کن خفه‌ام می‌کرد.  رفتم دم در و گفتم:" آقای همسر، آقای همسر"

گفت:" بله؟"

 گفتم:" بیا"

 اومد و گفتم:" بذار بچه خواهر بره به شام برسه . شما هم صبر کن من هم حاضر می‌شم باهات میام"

گفت:" چی شد پس؟؟"

گفتم:" اینطوری بهتره"

آماده شدم و بعد 2تایی رفتیم منزل مادر آقای همسر.... جماعت هنوز سر سفره شام بودند و تقریبا غذاشون تمام شده بود . اما با اینکه همسری یه پرس کامل خورش کرفس خونه خورده بود باز نشست و یه دل سیر دیگه قورمه سبزی هم خورد!!!!!!!!!! همه فکر کردند ما شام نخوردیم اما خورده بودیم .بعد که سفره جمع شد خواهر کوچیکه من رو صدا کرد توی آشپزخانه و گفت:" ببین یه ذره این داداش من رو رژیم بده!!! نذار اینقدر بخوره!!" از این حرف بی‌ربط خنده‌ام گرفت و من هم بی‌محابا خنده‌ای شلیک وار سر دادم که گفت:" کوفته!!! مگه جک گفتم؟؟" گفتم:" خداییش از جک هم جک تر بود. آخه تو داداشت رو نمی‌شناسی؟؟ من چیکارش باید بکنم؟؟ مگه بچه‌اس که از جلوش غذا رو بردارم؟؟ خودش باید تصمیم بگیره و نخوره . به من چه؟؟؟" گفت :" باشه یه جوری بهش بفهمون یه کم رژیم بگیره" گفتم:" تا خودش نخواد نمی‌شه. مگه همیشه من کنارش هستم؟؟ تو خونه نخوره سرکار می‌خوره. اونجا نبود میاد خونه مادر می‌خوره . بچه که نیست"

بعد بالاخره بلند شدیم بیاییم خونه داشتیم قدم زنان می‌آمدیم که دیدیم سرکوچه یه ماشینی زده به یه موتوری. البته موتور سواره چیزیش نشده بود خدا رو شکر کمی پیشونیش زخم شده بود و داشت با دستمال خون‌هاش رو خشک می‌کرد. پلیس آمده بود و خلاصه شلوغ بود. همسری معتقد بود موتوریه مقصره اما من داشتم براش توجیه می‌کردم و صحنه تصادف را توضیح می‌دادم ودر نهایت می‌خواستم به این نتیجه برسم که ماشین مقصره .... همینطور که تند تند داشتم حرف می‌زدم پای چپ رو بلند کردم که قدم بردارم یه لحظه فهمیدم زیر پام جوی آب هست!!!!!!!!!!! اما دیگه نتونستم پام رو کنترل کنم و پام رفت توی جوب و در نتیجه با زانوی راستم محکم زمین خوردم. حالا من افتادم روی زمین و از زور درد مچ پای چپ و زانوی راست نمی‌تونم بلند شم اما همسری ایستاده بالای سرم و هر هر هر داره می‌خنده!!!! و هی می‌گه:" چی شد؟؟؟؟ چی شد؟؟؟" اولش خیلی حرصم گرفت. دستم رو گرفت و بلند شدم اما نمی‌تونستم بایستم. از خنده همسری و صدای زمین ‌خوردن من سرنشینان ماشین و پلیس و موتوری و بقیه برگشته بودند و به ما نگاه می کردند. وقتی این صحنه رو دیدم خودم هم خنده‌ام گرفت....

البته شلان شلان و نالان رفتم خونه و وقتی مانتو و چادرم رو درآوردم دیدم وایییییییییییییی سر زانوی شلوارم پاره شده، مچ پای چپم به سرعت کبود کبود شد ولی زانوی راستم غرق خون بود!!!!!!!!!! هنوزم زانوی راستم زخمه و درد می‌کنه اونقدر که اصلا نمی تونم به هیچ عنوان زانوم رو زمین بذارم.

بدتر می‌دونید چی بود؟؟؟ چندین بار یعنی در اصل همیشه من توی او جوی که خوردم زمین موشهایی رو می‌دیدم که در حال تردد بودند!!!!!!!! و از اون روز تا حالا خدا رو شکر می‌کنم که اون لحظه موشی توی جوی نبود....

راستی واکسن طاعون داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون شب هی به همسری اصرار کردم بریم درمانگاه واکسن کزازی ،طاعونی چیزی بزنم نکنه بمیرم اما قبول نکرد. گفت:" چیه می‌ترسی خوش به حال من بشه؟؟؟"

اگه من طاعون گرفتم مردم بدونید قاتلم همسریه و هیچکس جز او مقصر نیست.

...

..

.  

روزهایی که گذشت

30

تابستان سال 1382 بود که مری و دوستش(همون پسر همسایه طبقه بالایی‌شون) نامزد کردند.

ازمهر 1382 یه کار دیگه هم به صورت منظم به برنامه روزانه من اضافه شد و اون استخر بود. به هر قیمتی بود حداقل هفته‌ای 2روز می‌رفتم استخر و وقتی توی آب بودم و شنا می‌کردم احساس آرامش خاصی بهم دست می‌داد. آرامشی که هیچوقت دوست نداشتم تموم بشه. هیچوقت.من پای ثابت استخر بودم و گاهی مری،گاهی مریم(همون دوستم که همسایه بودیم) همراهی‌ام می‌کردند اما نه دائم

حالا بقیه قصه...

رسیدیم به اونجا که بالاخره من احساس کردم یه خبرهایی هست و یه جورایی فراموش نشدم و در نتیجه تصمیم گرفتم قولم رو عملی کنم. هرچند که خیلی سخت بود. حساب کنید توی خانواده‌ای که تنها و تنها مادربزرگ‌هام چادری بودند یا تعداد انگشت شماری از بستگان دور، من می‌خواستم چادری بشم و نه تنها چادری بشم بلکه آرایش هم نکنم،در ضمن حتی توی میهمانی‌ها و مجالس عروسی و ... هم چادر سرم کنم و خلاصه حجابم حسابی کامل بشه...فکر کنید با چه برخوردهایی مواجه می‌شدم ،اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم.

غروب همان روز بعد از اتمام مراسم جشن، حدود ساعت 7ونیم و 8 رسیدم خونه.اون سالها مادربزرگم هنوز حسابی روپا  و سرحال بود و شب نیمه شعبان نذری می‌پختند و شیرینی و شیر کاکائو بین همسایه‌ها پخش می‌کردند و عصرش هم مولودی داشتند. البته گاهی هم مولودی رو روز تولد می‌گرفتند. اون روز وقتی رسیدم خونه مادربزرگم که داشتند غذاها رو می‌کشیدند توی ظرفهای یک‌بار مصرف.کمی به بقیه کمک کردم و در یک فرصت مناسب ، مامان که سرش خلوت شد براش جریان کادو و تصمیم رو تعریف کردم. مامان گفت: "کاش یه قول دیگه می‌دادی که بتونی بهش عمل کنی!" او باورش نشد که من جدی جدی میخوام چادری بشم.

آخر شب رفتیم خونه و من از توی کشوی لباسها چادرم رو درآوردم و اتو کردم ...فردا صبح که می‌خواستیم بریم خونه مادربزرگم، چادر سرم کردم. مامان که تعجب کرده بود وقتی دید من دارم چادر سرم می‌کنم و روی تصمیمم ایستادم گفت:"من چادر سرم نمی‌کنم‌اااا. خودت اگه دوست داری سرت کن. به من کاری نداشته باش." گفتم:" من به شما چیکار دارم؟؟ خب سرت نکن."

در نگاه اول همه اطرافیان به این نتیجه رسیدند که من جو گیر شدم و چادری شدنم هم برای هوا و هوس است و زود تموم می‌شه!!! اما شرمنده. تصمیم من قطعی بود.

روز عید نیمه شعبان تموم شد و فردای اون روز یعنی 4شنبه جلسه انجمن ادبی دانشگاه تشکیل می‌شد.

من باز هم با چادر و بدون آرایش و فقط با یک کرم ضد آفتاب راهی دانشگاه شدم. از بس اتوبوس دیر آمد که حدود 10دقیقه دیر رسیدم یعنی وقتی رسیدم به دانشگاه کلاس شروع شده بود و استاد هم رفته بود داخل کلاس.

پشت در کلاس کمی صبر کردم و یک نفس عمیق کشیدم تا با نفس نفس زدن وارد کلاس نشم(آخه مسیر ایستگاه اتوبوس تا دانشگاه رو خیلی تند آمده بودم) بعد...

تق تق تق ( در زدم) استاد از لای در که باز بود به سمت در نگاهی کرد و گفت: "بله، بفرمایید"

 نگاهم رو به استاد بود، در کلاس رو با دست راستم باز کردم و دست چپم رو بردم بالا و به استاد گفتم:" با اجازه ، ببخشید دیر شد"

استاد داشت می‌گفت:" خواهش می‌کنم، بفرمایید"

خواستم همزمان به سمت انتهای کلاس برم (تنها کلاسی که حتی اگر جا بود انتهای کلاس می‌نشستم همین انجمن ادبی بود) که نگاهم به آقای (ه) همون بچه بسیجیه افتاد و مجتبی دوستش که همیشه کنار هم بودند .با دیدن من که اصلا آرایش ندارم و چادر سرم کردم،  لبخندی بسیار کش دار و با معنی سراسر صورت آقای (ه) و گرفت و با دست راستش تند تند چند بار زد به پشت مجتبی که سمت راستش نشسته بود!!!!

از این حرکت مسخره خنده‌ام گرفته بود و یک لحظه یادم اومد که تا اون لحظه اصلا به واکنش بچه‌های دانشگاه در مورد چادری شدنم فکر نکرده بودم، با جدیتی تقریبی و یه نمه اخم که بعد از جریان طلاق معمولا داشتم از بین صندلی‌ها رفتم سمت انتهای کلاس. تعجب بقیه بچه‌ها را هم به طور کامل می‌شد از چهره‌شون تشخیص داد. رفتم انتهای کلاس و نزدیک مسئول بسیج خواهران نشستم. گفت:" به به ،تیپ جدید مبارک!!!" بعد با خنده و زیر لب ادامه داد :" ببخشید، می‌شه انگیزه و هدف خودتون رو از این تغییر موضع بفرمایید؟؟" بهش خندیدم و بادی به غبغب انداختم و به شوخی گفتم:" از آنجا که هر وقت ماهی را از آب بگیرید تازه‌  است ، راه راست را از ناراست تشخیص داده و ارشاد شده‌ام، با اجازه حضرات محترم البته" خندید و سرش رو به علامت تایید تکان داد و گفت :" صحیح صحیح صحیح ، موید باشید انشالله" بعد شروع کردیم به حرفهای استاد گوش کردن و به شعرخوانی بقیه گوش کردن و نقد اشعار مثل همیشه.

دیگه هیچکدوم از بچه‌ها چیزی نگفتند.اما بعد از کلاس رفتم پیش خانم (ف) مسئول امور دانشجویی که او هم از چادری شدنم استقبال کرد و کلی شکلات بهم داد و خلاص بچه ‌رو حسابی تشویق کرد.خانم وفایی رو هم دیدم. او هم از چادری شدنم بدش نیامد و تاکید کرد این هم یک قدم برای رسیدن به خود خودم هست که برداشتم و به نظر او قدم مهمی هم بود در راه پیدا کردن خود واقعی‌ام. و البته هشدار داد مراقب باش فقط بازیچه احساس نباشی و واقعا تصمیم بگیری. و گفت:" اگر واقعا تصمیم گرفتی و روش پابرجا باشی جای تبریک داره"

ساعت بعد فاخته و سمانه و بهناز آمدند دانشگاه.... واییییییییییییییی وقتی من رو با چادر و بدون آرایش دیدند چقدر مسخره بازی درآوردند.خندیدند و کلی من رو دست انداختند و شوخی کردند که این چه وضعیه و چرا این مدلی شدی و ... و.... اما با خنده و شوخی اون روز گذشت.

در کل همه دوستان و اطرافیان و فامیل پدیده حجاب داشتن من براشون غیر قابل هضم بود خصوصا شاگردهای پسر و خانواده.  و فقط بچه‌های دانشگاه تهران که همیشه من رو با چادردیده بودند مسلما هیچ تعجبی نکردند و البته اونها هم دیگه هیچ گونه ریمل و رژ کم رنگی را هم در صورتم مشاهده نکردند.

رابطه من و فاخته و سمانه و بهناز اول به خاطر ساعات درسی و کم کم به خاطر محجبه شدن من کم شد. بهناز به خصوص خیلی سختش بود که با یه آدم چادری به این سفت و سختی بیرون بره. فاخته در مرتبه بعدی قرار داشت و از بهناز کمتر اما او هم دوست نداشت با یه آدم چادری بره بیرون بیشتر هم به خاطر اینکه نگاه مردم عجیب بود. حق داشتند خودم هم سنگینی این نگاه‌ها رو حس می‌کردم ولی سمانه براش عادی‌تر بود. شاید چون خانواده خودش هم کمی مذهبی و مقید بودند و مامانش هم چادری بود.اما رابطه من با اونها قطع نشد و هنوز هم دوستان خوب من هستند. خیلی دوستشون دارم و باهاشون خیلی راحتم.

خلاصه ...

داشتیم توی روزهای سال 1382 قدم می‌زدیم و روزها رو پشت سر می‌گذاشتیم تا رسیدیم به آبان و نیمه شعبان و ...

بعد دیگه روزها همینطور ادامه داشت و توی کلاس‌های شعر و ادبیات و نقد ادبی و کلاس‌های دانشگاه و تدریس خصوصی و کار نیمه وقت ساعتها رو می‌گذراندم البته تدریس خصوصی هارو کم کرده بودم. و در ساعتهای استخر و کلاس سه‌تار و زمان تمرین و خیلی کم نقاشی و لحظات خلق شعرها ،  زندگی می‌کردم.

هنوز توی ماه شعبان بودیم که دایی کوچکم یکی از دوستانش رو برای خواستگاری معرفی کرد. تمام شرایط رو ظاهرا بهش گفته بود و او مشکلی نداشت. آمدند، آدمهای معقولی بودند اما با سرکار رفتن خانمها به شدت مشکل داشتند.تمام شون بازاری بودند و از نظر مالی اوضاع خوبی داشتند، مادرش چادری بود و خواهرش مانتویی و دو سه تا پسر بودند و دو سه تا خواهر. و مشکل اصلی در سن زیادش بود که حدود 10یا12سال از من بزرگتر بود. البته خداوکیلی هیچ نظری نداشتم. هیچ نظری ولی نمی‌دونم چرا جریان OK نشد!!!! (الان که فکر می‌کنم واقعا از خودم می‌پرسم چرا؟؟؟ جدی چرا با اینکه تعداد نفرات زیادی برای خواستگاری قبل از علی و بعد از او آمدند اما هیچکدام به سرانجام نرسید؟؟؟ حالا قبل از علی بیشتر به خاطر لجبازی خودم بود اما خداییش بعد از او معمولا من هیچی نمی‌گفتم. هیچی و سعی می‌کردم خیلی معقول و درست رفتار کنم.)

پیش شماره و شماره یک  از هر نشریه دانشجویی چاپ شده بود و من توی هیچکدام فعالیت نمی‌کردم.اما می‌دونستم که آقای (ه) توی نشریه طلوع که مربوط به امام زمان (عج) بود فعالیت داره توی طلوع سردبیرش خانم (ن-ع) بود که یک‌سال از من ترمش بالاتر بود و و مدیر مسئولش یکی از بچه‌های ترم دهم یا یازدهم!!! دانشگاه بود) و مسعود (یکی دیگه از بچه‌های دانشگاه) توی نشریه آرزو بود. بچه‌های نشریه اصالت یه کم عجیب بودند. از این مدل جدید‌ها بودند و دخترها و پسرهای اون نشریه تیپ‌ می‌زدند چه جور... دفتر نشریه طلوع و اصالت توی یک اتاق بود. نصف اتاق مال اصالتی‌ها بود و نصف اتاق مال طلوع و آرزو برای خودش یه اتاق کاملا مجزا داشت و مسعود سردبیرش بود و خانم (ش- الف)  روابط عمومی اون نشریه بود.

خانم (ف)مسئول امور دانشجویی اصرار داشت من توی یکی از این سه نشریه و خصوصا آرزو یا طلوع فعالیت داشته باشم اما من نه وقت داشتم و نه حوصله.

یه روز کلاسم تموم شده بود  و داشتم از پله‌ها می‌آمدم پایین که دیدم توی طبقه دوم دم در یکی از کلاس‌ها ، خانم(ن-ع) یک طرف یه میز ایستاده و طرف دیگه آقای (ه) ایستاده و روی میز(میز استاد یکی از کلاس‌ها رو آورده بودند نزدیک در کلاس) سه چهار تا برگه کاغذ A4 پهن شدن و شدیدا دارند با هم بحث می‌کنند. می‌خواستم بی‌تفاوت بگذرم و به راهم ادامه دادم تا از پله‌ها برم پایین که آقای (ه) که رو به در ایستاده بود، من رو دید. نگاهمون به هم افتاد و با سر سلام کرد. من هم با سر جواب دادم. داشتم ردیف بعدی پله‌ها رو می‌رفتم پایین،پله اول رو که رد کردم آقای (ه)صدام کرد و گفت:" خانم ****، یک لحظه میایید اینجا" تعجب کردم و گفتم:" بله ؟ کاری داشتید؟" خانم (ن-ع) گفت:" ببخشید اما ما با هم یه اختلاف نظری داریم یک لحظه وقتت رو به ما می‌دی؟" گفتم:"خواهش می‌کنم. بفرمایید!" و رفتم کنار میز ایستادم. اول اون دوتا نگاهی به هم کردند و هر کدوم تعارف کردند که دیگری مشکل رو مطرح کنه و بعد آقای (ه) گفت: "ببخشید می‌شه این عکس‌ها رو نگاه کنید، ببینید کدوم یکی از این طرح‌ها به درد جلد نشریه و لوگو می‌خوره؟" توی تمام طرح‌ها یک پنجره قدیمی چوبی دیده می‌شد که باز بود و پشت پنجره پر از گل بود و دور پنجره طرح‌های مختلفی داشت. یکی از اونها رو انتخاب کردم و گفتم:" به نظرم این جالب‌تره و برای بچه‌ها جذاب‌تر هم هست" آقای (ه)به خانم (ن-ع) گفت:" دیدید بهتون گفتم. درسته که این طرح قشنگه اما به درد این کار نمی‌خوره" بعد هی بحث‌شان را ادامه دادند . من می‌خواستم زودتر برم خونه چون کلاس سه‌تار داشتم در نتیجه عذرخواهی کردم و گفتم:" ببخشیداگه امر دیگه‌ای نیست من برم. دیرم می‌شه" که گفتند :" خواهش می‌کنم ، بفرمایید،ممنون و متشکر و..." و من رفتم سمت خونه.

حدود آذرماه بود که مسعود با خوندن یکی دوتا از نشریه‌های دانشگاه تهران و دانشگاه داداشی اینا با قلم و مطالب من آشنا شد و یک روز با حضور خانم (ف) و (ش-الف) یعنی روابط عمومی‌شون رسما از من تقاضای همکاری کرد و قول داد وقت زیادی را برای این کار طلب نکنند. قبول کردم و از اون به بعد اوقات بی‌کاری توی دانشگاه را می‌رفتم توی دفتر نشریه آرزو و داستانک‌هایی رو می‌نوشتم و بهشون می‌دادم.

دو سه تا از مطالبم که چاپ شد ، یک روز توی دفتر آرزو نشسته بودم که آقای (ه) به همراه مسعود آمدند داخل اتاق و برای ویژه نامه سفارش یک مطلب برای نشریه طلوع رو به من دادند. اولش کمی دست دست کردم و نمی‌خواستم قبول کنم اما بعد که آقای (ه)رفت مسعود و (ش-الف) کلی حرف زدند که نشریه طلوع منصوب به امام زمان (عج) هست و حیف است که مطلبشون رو رد کنم و ...

کمی فکر کردم و احساس کردم شاید ناسپاسی باشه که این توفیق رو الکی الکی از دست بدم. در نتیجه 4شنبه همون هفته بعد از انجمن ادبی ، به آقای (ه) گفتم که:" من اون مطلب رو برای طلوع می‌نویسم فقط بهم بگید تا کی وقت دارم تا مطلب رو تحویل بدم؟"

....

خلاصه مطالبم بطور منظم توی نشریات آرزو و طلوع چاپ شد .سرم الکی الکی خیلی شلوغ بود و می‌خواستم یک کمی دور و برم رو خلوت کنم در نتیجه اول از همه کلاس‌خصوصی‌ها رو کم و کمتر کردم. نقاشی کلا تعطیل شد و کم کم تعداد انجمن‌های شعر رو هم کم کردم و فقط 2یا3تا که پربارتر بود و اساتید بزرگی داشت رو شرکت می‌کردم. یکی‌اش خانه شاعران جوان توی خیابان دولت بود که اونجا از محضر اساتید بزرگی مثل مرحوم‌قیصرامین‌پور، ساعد باقری و... استفاده می‌کردم و مسلما حیف بود نرم. یکی دیگه از کلاس‌ها هم فرهنگسرای خاوران بود که استاد عبدالجبار کاکایی اونجا بود و چیزهای خوبی برای گفتن داشت. جلسه بعدی هم دانشگاه تهران بود که فراموش نمی‌شد. انجمن دانشگاه خودمون رو هم می‌رفتم چون بین کلاس‌هام و بین ساعات خالی بود.

سعی کردم بیشتر به درس‌هام برسم در نتیجه کار نیمه وقت را هم رها کردم و استخر هم به هفته‌ای یک جلسه و گاهی هم دو هفته یکبار کاهش پیدا کرد.زمان بیشتری توی دانشگاه بودم و بیشتر رو هم توی کتابخانه می‌گذراندم. گاهی دفتر نشریه آرزو خالی بود و بچه‌ها کلاس‌ داشتند، من به جای اونها توی دفتر بودم تا در دفتر بسته نباشه.توی این مدت با بچه‌ها بیشتر و بیشتر آشنا شدم. با مسعود و (ش-الف) و با (ن-ع) و آقای (ه) و بقیه اعضاء نشریات... توی این مدت داداشی چندباری اومد دانشگاه ما و او هم با بچه‌ها آشنا شد و رابطه دوستی خوبی هم بین او و بقیه برقرار شد.

مسعود بچه بامزه و شیطونی بود شیطنت‌هاش خاص خودش بود.(ش-الف) خیلی زیرک و زرنگ بود. از یه خانواده تقریبا شبیه من که یکهو متحول شد و هرچه علاقه‌اش به مسعود بیشتر شد کم کم مقنعه‌اش آمد جلو و بعد یواش یواش چادری شد. ش-الف بارها و بارها توی جمع بچه‌ها(دخترها) که نشسته بودیم و از شرایط ازدواج حرف می‌زدیم می‌گفت من باید از شوهرم بزرگتر باشم تا اون رو مثل موم توی دستم داشته باشم. تو خانواده ما مردسالاری معنی نداره.مسعود یکسال از داداشی بزرگتر بود و ش-الف یکسال از من کوچکتر بود یعنی حدودا 2سال از مسعود بزرگتر بود.

رضا عموی مسعود بود که از او کوچکتر بود و با مسعود توی یک رشته و در دانشگاه ما قبول شده بودند. رضا خیلی بانمک بود الان ازدواج کرده و یه دوقلو داره.

آقای (ه) همونطور که تصور می‌کردم یه آدم فوق العاده مذهبی بود. بارها وقتی سرزده وارد اتاق نشریه طلوع می‌شدم می‌دیدم که یه کیف یا چیزی گذاشته جلوش روی میز و پشتش یه قرآن کوچولو باز کرده و داره می‌خونه. اذان که می‌گفتند مثل جت از جاش می‌پرید و وضو می‌گرفت و همون کنار دفتر نماز می‌خواند. فوق العاده فراموش‌کار بود و یک بچه بسیجی کامل بود. یکی از همون‌ها که من همیشه نمونه‌اش رو توی فیلم‌های جبهه دیده بودم. بعضی کارها و رفتارهاش شبیه دایی کوچیکم (زمان جوونی‌ و قبل از ازدواجش) بود و با داداشی رابطه فوق العاده صمیمی داشت. تا جایی که بعد از یکی دوبار ملاقات دائم داداشی به او زنگ می‌زد و او به داداشی زنگ می‌زد و برای هم شعر می‌خواندند و با هم شعر می‌گفتند و از آنجا که به خوشنویسی هم علاقه داشت از داداشی می‌خواست که در این زمینه بهش کمک کنه و... 

مسعود برام تقاضای کارت عضویت داد و هنوز کارت عضویت نشریه آرزو توی کیفم هست و یادگاری از اون روزهای شلوغ نگهش داشتم.بعد از یک‌ماه حدود اوائل دی بود که مدیر مسئول طلوع سمتش رو به خانم (ن-ع) واگذار کرد. در نتیجه آقای (ه) شد سردبیر و جای روابط عمومی خالی بود.

یک روز توی دفتر امور دانشجویی نشسته بودم که مسعود و (ش-الف) و آقای(ه) و خانم(ن-ع) آمدند ... نشستند و کمی صحبت کردند و در نهایت پیشنهادشون رو مطرح کردند. پیشنهادشون این بود که من بشم روابط عمومی نشریه طلوع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ترم بعد من ترم آخر بودم، سرم بی‌نهایت شلوغ بود.و هزار و پانصد دلیل برای قبول نکردن این پیشنهاد داشتم . بنابراین جوابم به این پیشنهاد قطعا " نه " بود... قطعا

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ما

بدرود. بابا این فامیلهای شوهر هم که دق دادند ما را. انگار اپیدمی شده این طرز رفتار. چرا همه مادر شوهر ها فکر میکنن باید هر حرفی رو خصوصی به پسرشون بگن؟ مثلا می خوان این جوری عروسه رو دق بدن از فضولی؟ به همین خیال باطل. ما که دق نمی کنیم. خودشون دق کنن از این که شوهره بعد از قطع تلفن راست راست میاد میذاره کف دستمون. مگه نه؟؟؟[نیشخند]

مینا و محمد

سلام دوست جون خودم.خوبی؟عجب این اقای ه رو زودتر مشخص کن دیگه خانوم.در ضمن پیش ما هم بیای بد نیستااااااااااااااااا[بغل]

یه مادر

سلام واي خدا چه همه نوشته بودي دهنم سرويس شد..................

حسنا

سلام دوست من ممنون از اومدنت[لبخند] منم برای شما آرزوی موفقیت رو دارم

یک زوج جوان - سعید

ما هم سرمون شلوغه! اما برای دوستان مورد اعتماد وقت دارم! [شوخی]

پریسا ادیسه

سلااااام میای سر قرار وبلاگی؟ دوشنبه ست؟ همه رو خبر کردم. دوست دارم بیای

بهمن

سلام من تقریبا نصفشو هفته قبل خوندم بقیه شم امروز / منظورم چند لحظه قبل خوندم [لبخند] از بابت افتادنتون متاسف شدم ولی خدائیش فکر کنم اگه چائی نخورده بیرونش میکردید این بلا سرتون نمی اومد [لبخند] اما در مورد قسمت دوم پستتون : واقعا لذت بردم با اون عهد و پیمانی که بستید وبهش عمل کردید والانم محکم روی عهد و پیمانتون هستید ای کاش ما هم می تونستیم اینهمه عهد و پیمانی که با خدا می بندیم مرد و مردونه روی حرفمون می ایستادیم اما دریغ ...................[ناراحت][ناراحت][گریه] [گل]

مریم

سلام آبی تا جون امروز یعنی خبری نیست؟ ادامه رو نمی گی؟ [ناراحت][ناراحت][ناراحت]

صدف

سلام آبی تا جونم ... انشالله که برای پات مشکلی پیش نیامده باشه و زود زود خوب بشی ... این آقایون اگه خودشون یه نوک سوزن به پاشون برخورد کنه هزار تا دکتر و دوا و آه و ناله می کنن تازه باید کلی هم باهاشون همدردی هم بکنی اونوقت به ما که می رسه خنده سرمی دن و خودش خوب می شه می گن ... منم عید وقتی به پام ضربه خورد هرچی گفتم بریم دکتر گفت ولش کن خودش خوب می شه ولی هنوزم گاهی اذیتم می کنه ... درد دلم تازه شد خواهر ... [زبان][نیشخند] منتظر بقیه نوشته هات هستم دوست جون ... [ماچ]