آبی تا ...

 

خاطرات

باران گرفته تا که ببارد به خاطرات...

...

دوستان قدیمی باز هم سلام.

دوست عزیزم ساکن مالزی، سلام. ممنون که هنوووز فراموشم نکردی.

 

عید به همه عزیزان مبارک

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٥/٤/۱٦ - تنها تر از آیینه ...


 

ای بابا.... 

من دیشب به وبلاگم سر زدم چرا میگه وبلاگی با این عنوان یافت نشد؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/٢۸ - تنها تر از آیینه ...


 

ای بابا.... 

من دیشب به وبلاگم سر زدم چرا میگه وبلاگی با این عنوان یافت نشد؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/٢۸ - تنها تر از آیینه ...


 

خداوندا

مرا آن ده که آن به.....

******************

باباجونم روزت مبارک......

.**************************

دخترکم و پسرکم دارن روز به روز بزرگتر میشن و هر روز بیشتر میرن تو قلبم......

هربار که بوشون میکنم و می بوسمشون 

فکر می کنم 

یعنی همه مادرها قلبشون اینطور در تسخیر بچه هاشونه؟؟؟؟

**********************************************

چه لذت همراه با ترسی داره........

ترسی عجیب از آینده و سلامتی.......

ترسی که فقط چاره اش توکل به قدرت لایتناهی الهی است و ایمانی قوی لازم داره........

*******************************************************************************

خدا جونم..... خواهش می کنم.......کمکم کن. 

و

من  رو با بچه هام امتحان نکن.........

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ - تنها تر از آیینه ...


گره زلف یار

معاشران گره ار زلف یار باز کنید                       شبی خوش است ،به این قصه اش دراز کنید

چند سال قبل  خواهر سوم همسرم می گفت :شبا تا اذان صبح نمی خوابم.....!!!!!!

پرسیدم :چرا؟؟؟؟؟؟

گفت:آخه سکوت و آرامش شب تنها زمانیه که من فقط برای خودم هستم.... نه بچه ها کاری دارن.... نه هیچ چیز و هیچ کس دیگری.... فقط خودم برای خودم هستم.....

اون موقع ها دخترک و پسرکم هنوز به دنیا نیامده بودند و من مسئولیت سنگین مادرانه به گردنم نبود....

اما حالا با همه وجود درک می کنم که وقتی آدم  باید از 2 امانت الهی نگهداری کنه و پرورششون بده، یعنی تمام فکر و ذکر و روح و روان و وجودت و همه لحظه ها و ثانیه های عمرت     .....     

همه و همه .....

فقط  همون امانت ها هستند.

بارالها.... 

کمکم کن وقتی زمان حساب و کتابم رسید  شرمنده ات نباشم.

یاری ام کن امانت هایت را به بهترین شیوه پرورش دهم.

************************

مادر بودن امر خطیری است.

روز مادرانگی بر همه مادران دنیا مبارک.

.********************************************

میلاد ام ابیها بر همه دوستدارانش مبارک.

مامانم روزت مبارک.

مادربزرگ مهربونم،میدونم هیچوقت اینجا رو نمی خونی اما روزت مبارک.

برای شادی روح مامان بابام هم یک صلوات بفرستید لطفا.

ممنون

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٩ - تنها تر از آیینه ...


آخرین یادداشت سال اسب......آرزهای سال بز یا ببعی!!!!!!!

سال اسب تیزرو، ذاتا با طبع من که همیشه کارهام آرومه اصلا همخونی نداشت.

خداییش پوست انداختم!

به قول یه دوستی خدا کنه بز 94 ،بز کوهی نباشه که دیگه نمی تونیم پابه پاش از کوه و صخره بالا بریم

.!!! . 

 

 

 

خب،سال 93 سر سال تحویل خونه مامان اینا بودم*آخه شما که خبر ندارید!سال 92 یکی از بررگترین امتحانات زندگیم رو پشت سر گذاشتم و طی یک تصمیم گیری غیر عقلانی و نابخردانه از جانب همسری مجبور شدم ۹ماه  همگی تو خونه آپارتمانی مامان و بابام زندگی کنیم!.!!!!!!خداروشکر که سال 92 تموم شد!!!!؟حالا بعدا سرفرصت کاملا توضیح میدم چه خبر بود.

 

بلافاصله بعداز شام رفتیم خونه ای که اسمش هست "خونه خودمون"!!!!!!!!! ولی خونه تمام خواهران و براد ران  همسری و البته مادرشون هست!!!!!خونه همه الا خودمون!!!!!!!!اما بازهم خدا رو شکر که در طی یکسال گذشته همین سقف هم بالای سرمون بود.

 

 

در سال گذشته طی سنوات قبل (بعداز به دنیا آمدن دخترکم) همسری باز در اردیبهشت ماه محل کارش را عوض کرد و رفت پیش یکی از دوستان قدیمی و رفاقتی کار کرد.... اما فقط رفاقتی چون در طول سال گذشته هیچ ماهی یک حقوق کامل دریافت نکرد!!!!!؟!چون مجموعه بودجه نداشت!!!!!!

 

در تمام 12ماه علی الحساب پول گرفت و آخرسر 20 اسفند اعلام کرد که دیگه از اونجا اومده بیرون و عملا سال جدید با بیکاری همسری آغاز می شود!!!!!!!!!و البته چون بودجه نداشتند همسری با نه میلیون تومان طلب و بدون گرفتن یک ریال آمد تا انشالله  درسال آتی پولش را بهش بدن.....(من که معتقدم بنشینه تا بدن!!!!زهی خیال باطل     زهی امید محال!!!)

 

و سال اسب با یک عالمه حرف حدیث خواهرشوهران گرامی داره به خاطره ها می پیونده....حرف هایی که من شنیدم...براشون حرص خوردم.....اغلبش را به خدای بزرگم سپردم و گذشتم.....

 

اما سعی کردم تو سال گذشته با منت های خانواده همسری،دخالت ها و سوالات بی مورد و فضولی ها.....که نه ........بهتره بگم با کنجکاوی هاشون زندگی کنم و سعی کردم این مشکلات را به چهاردیواری واحد طبقه چهارم راه ندم****** 

 

ولی این حرف و حدیث ها را همسری نشنید......خودش را به نشنیدن  زد.... و توجهی نکرد....حتی تلاش های مرا برای برقراری آرامش دید و ندیده گرفت و گذشت......

 

شاید هم ندید.....

 

شاید هم به نظر او اصلا چیزی برای دیدن و حرفی برای شنبدن  و حق پایمال شده ای برای دفاع کردن نبود......

 

شاید.....

 

اما....

 

خداراشکر....

و خداروشکر که همسری و بچه هام سلامت هستند****

 

خدارو شکر 

 

خداراشکر که هنوز زنده ام،نفس می کشم،و فرصت دارم از خالق مهربانم تشکر کنم و بخواهم بدی ها و اشتباهاتم را به لطف خودش ببخشه....

 

به قول چرای لپ کشانی(که دختری عاشقشه): خداجون ازت متشکرم،دوست دارم،بووووووس

 

......

 

خب...

 

تلاشها برای گذاشتن عکس سفره هفت سین قرآنی به ثمر ننشست.

 

فقط اینکه دوستان گلم برام دعا کنید

 

لطفا برای همه اسیران خاک دعاکنید.خصوصا جوانترها...بی وارث ها و بدوارث ها...برای همسرسوری ،دخترخاله من،هم دعا کنید که هروقت دخترهای گلش که 7 ساله و 3 ساله هستند رو میبینم دلم بدجور مچاله میشه....

 

بدونید که همیشه به یاد مادربزرگ و پدربزرگم هستم....

 

برای مادربزرگ مادریم که سایه اش بالای سرمونه و قدرش رو نمیدونیم دعا میکنم تا آرامش داشته باشه....انشالله خدای مهربونم بهم توانایی بده تا بتونم براش نوه خوبی باشم و بتونم حقش رو ادا کنم.

 

خدای مهربون   لطفا به بابا و مامانم سلامتی بده خصوصا مامانم که زندگی بدون حضور او برام هیچ معنایی نداره

 

خداجون،میدونم،میدونی چقدر دوست دارم زندگی آرومی داشته باشم*لطفا کمکم کن بتونم این آرامش را در زندگیم جاری کنم.

 

.....

 

....

 

...

..

.

خداجونمممم!!!یه سرسوزن از لطفت را شامل حال همسری کن لطفا....

 

یعنی میشه اون روز رو ببینم که در تصمیم گیری ها ،در ذهن مبارک همسری غیر از مادر محترم،خانواده گرامی،خواهران و برادران معزز و مکرمشون  یه کوچولو اول صلاح و آسایش من وبچه ها لحاظ میشه بعد بقیه افراد فامیل همسری؟؟؟؟

 

یعنی واقعا میشه؟؟؟؟.-

 

-@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

دوستان گلم.... سال نو مبارک

 

 

امیدوارم سالی پر ار سعادت در انتظارتون باشه...

 

و یه خواهش کوچولو:من همه شما دوستان قدیمی رو یادم هست اما چون خیلی وقته وب گردی نکردم و فسقلی هام خیلی بهم فرصت نمی دن  لطفا  وقتی بهم سر میزنید اگر دوست دارید وبلاگ هاتون رو بخونم  حتما برام آدرس و نشانی وبلاگتون رو بگذارید......

 

ممنونم....

 

سایه جان ....لطفا نشانی وبلاگت را برام بگذار تا بتونم سریع بیام.... بازم ممنون....

 

 

لبخند

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ - تنها تر از آیینه ...


ووااایییی

دو ساعت تایپ کردم!!!!

همه اش پرید!!!!

😧😧😧😧😰😟😱😞

دیگه باشه بعدا

ساعت 3 نصفه شبه و بچه ها مریضن

تب   تب   تب   لرز  سرفه    

من   خسته   خسته   خسته

کارهای خونه مونده    مونده    مونده

😢😭😓😢😕😣😩😭

باشه بعدا میام

بچه ها حساسیت و ویروس ریخته شون به هم...

😢😯😳😟😓😔😖

دیگه هیچ شکلک ناراحتی پیدا نکردم!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ - تنها تر از آیینه ...


سلام

سلام

من اومدم. الان دخترم 4سال و یک ماه و شانزده روزش هست و پسرم یک سال و پنج ماهشه!!!!

بعد از به دنیا آمدن دخترم خانه نشین هستم و به امر خطیر و والای مادری مشغول♡♡♡♡

دنیا اینطوریه دیگه♡*♡*♡♡قلب

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ - تنها تر از آیینه ...


عکسی که نیامد!!!

خودمو کشتم که عکس دخترکم را بذارم اما نشد که نشد!!!

...

از همین تریبون اعلام می کنم:

به تلاش خود ادامه خواهم داد و تا رسیدن به هدف از پا نخواهم نشست.

 ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ - تنها تر از آیینه ...


حس تعریف نشدنی

دعای باران چرا ، دعای عشق بخوان!

این روزها دلها تشنه ترند تا زمین...

...

کودک، عطشان ، طفل ، 6ماهه، بی آبی ، گهواره ، الرضیع و ...

این لغت های به ظاهر کوتاه و کوچک چه قابلیتی دارند!؟ فقط خدا می داند...

...

خدا می دونه که  توی ماه محرم و صفر 2روز توی دلم غوغا به پا بوده... این حس مال امروز و دیروز نیست، از وقتی یادمه همینطوری بودم.

یکی روز سوم محرم... روز حضرت رقیه (س) ... روز سه ساله هراسان ....

یکی روز هفتم محرم... روز علی اصغر (ع)... روز ناله های دل ربابه... روز گهواره خونین...

...

امسال اما یه جور دیگه بود برام...

امروز اما یه حس تعریف نشدنی پنجه به گلوم انداخت ...

دیروز، مصلی ... یه عالمه بچه کوچک .... یه عالمه مادر بچه به بغل ... یه عالمه پدر مهربون ... یه عالمه عکاس که از بچه های علی اصغر شده و سقا شده عکس می انداختند....

... بدون فکر کردن و بدون اینکه قصدی داشته باشم ، فقط با دیدن این بچه ها، انگار یکی به دلم چنگ می انداخت... دلم له شد....

امروز دخترکم  رو برده بودم به مراسم عزاداری علی اصغر شش ماهه که مامانم پارسال نذرش کرده بود. عروسک کوچولوی من بغل مامان بود... خانم مداح می خوند... ...بی آنکه بخواهم دلم مچاله شد... دلم له شد....

....

چندروز قبل داشتم با یکی از دوستان دوران دانشگاه _ احتمالا می شناسیدش  همون بهناز خودمون_ حرف می زدم . خدا داره بهشون یه بچه می ده. کلی ذوق داشت اما هفته پیش که بهش زنگ زدم خیلی ناراحت بود. بعد از کلی اصرار  قول  گرفت که به فاخته و سمانه در این رابطه چیزی نگم و با گریه گفت که رفته غربال گری سه ماهه اول بارداری. پوست گردن جنین از حدی که باید باشه بیشتره! این یعنی اینکه مشکوک به سندرم دان هست. آزمایش های اولیه هم این مشکل را تایید کرده اند! حالا قراره 22 آذر بره آمینوسنتز. یعنی طی یک عمل جراحی مقداری از آب داخل رحم را خارج می کنند و آن را آزمایش می کنند. این عمل احتمال سقط جنین را بالا می بره. از طرفی دکتر بهش گفته اگر سندرم دان نداشته باشه  به احتمال بسیار زیاد جنین مشکل قلبی داره!!! خیلی گریه می کرد و ناراحت بود...

سعی کردم آرومش کنم و بهش بگم که اگر هم اینطور باشه خدا کنه تا زودتره بفهمی شاید بشه جلوی بسیاری از مشکلات آینده را گرفت . اما واقعا اینها را فقط برای آرام کردن دل او گفتم...

خیلی سخته... خیلی حس بدیه ... خدا کنه برای هیچکس پیش نیاد....

براش دعا کنید... دعا کنید هر اتفاقی که خیر هست براش بیافته .... و خدا هم صبرش را بهش بده...

...

دیروز، امروز، هر روز ، هر وقت به دخترکم نگاه می کنم یادش می افتم. یاد اونهایی که بچه دارند اما بچه هاشون خدایی نکرده سالم نیستند. یاد اونهایی که دوست دارند بچه داشته باشند و ندارند... یاد همه گرفتارها... درمانده ها....

خدایا به همه مون صبر بده ، صبر بده تا بتونیم در برابر مصلحت تو تاب بیاوریم.....

....

عزاداری هاتون قبول ، التماس دعا

 

***************************************************************

امروز تود بابا جونمه.... بابایی تولدت مبارک... الهی 100ساله شی ، نه ، 120ساله شی....

دخترک نامه: دیشب اومدم خونه مامان اینا تا صبح با مامان بریم هیئتی که پارسال نذر کرده بود دخترک را ببره.

صبح بیدار که شدیم مامان به دخترک گفت: "امروز تولد باباییه، بهش بگو بابا جون تولدت مبارک "

دخترک با ناز نگاهی به بابا کردو تند تند دست زد و نانای کرد....!!!!!

مامان و بابا دلشون ضعف رفت و براش غش کردند!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢ - تنها تر از آیینه ...


آبان را دوست دارم

سلام

پاییز را دوست دارم.

آبان را دوست دارم.

پاییز امسال، آبان امسال همراه با یک دخترک کوچولو که چهاردست و پا میره و با صدای بلند صدا می کنه ...

امسال را دوست دارم.

.

.

.

به زودی زود آن روزها و این روزها را دوباره از سر می گیرم.

به زودی زود .

با خودم قرار گذاشتم روزی حداقل 200 کلمه بنویسم.

با خودم قرار گذاشتم زودتر کارهای پاییز خونه را تمام کنم. آخه برای خانه تکانی حسابی همه جا را ریختم به هم!!!!

دیشب طی یک عمل انتحاری تمام رختخواب ها را در آوردم و ملحفه هایش را ساعت 1 نیمه شب ریختم توی ماشین لباسشویی!!! می خواستم پرده های اتاق خواب را در بیارم که دیدم خیلی دیروقته و همسری و دخترک بیدار میشن!!! در نتیجه بهشون تخفیف دادم!!! دیگه اینکه ...

دیگه اینکه می خوام تغییر و تحولاتی اساسی توی دکوراسیون خونه بدم!!!

از این خونه بدم میاد اما حالا که مجبورم اینجا باشم می تونم حداقل برای خودم قابل تحملش کنم!!!

دیگه اینکه خانه تکانی را دوست دارم به خاطر بعدش که همه چیز تمیز میشه و آدم خستگی اش در میره!!!

.

.

.

اگه بد شده ببخشید!!! عجله ای نوشتم . کم کم بهتر میشه!!!

قربان شما

آبی تا

------------------------------------------------------------------------------------

راستی این نودمین نوشته این خونه هست!! نودمین نوشته توی سال نود!!!

باید کمی ویژه اش کنممتفکر

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ - تنها تر از آیینه ...


سلام. ما یعنی من و دخترم و باباش خوبیم

سلام.

خوبید؟؟

ما خوبیم. من و دخترک هشت ماه و نیمه ام و باباش ( همون همسری) خوب خوبیم. اسم دخترم از اسامی انتخابی همسری نشد. یکی از اسامی انتخابی من شد. البته همسری با این اسم موافقت کرد فقط و فقط با این شرط که دختر بعدی مون بی حرف اسمش زینب باشه!

خب مسلما من هم نقد را قبول کردم!!! {بدجنسی نیست؟؟}چشمک

مامان همسری یعنی مادرشوهر گرامی روز به دنیا آمدن دخترکم توی CCU بیمارستان بستری شده بود و دخترم  7 روزه بود حدودا که با مامان رفتیم دیدن مادرشوهر گرامی تا نوه جدیدش رو ببینه.

عموی بزرگم که چندبار سکته مغزی کرده بود اردیبهشت امسال توی حیاط خونشون خورد زمین و لگنش و ران پاش شکست!!! 3روز توی بیمارستان بود و دکترها  در شورای پزشکی تظمین نمی کردند که اگر بهش بیهوشی بدهند آیا بعدش به هوش میاد یا نه!!! بالاخره با ریسک 50 درصد عملش کردند و بعد از عمل به هوش آمد و شکر خدا مشکل شکستگی حل شد اما توی این مدت یکبار دیگه سکته مغزی کرد ... الان حال خیلی خوبی نداره و توی خونه  بستری هست.

مادر بزرگم (مامان بابام ) ششم مرداد امسال بعد از یه مدت کوتاه بیماری فوت کرد!!!

دلم براش تنگ شده. مادر بزرگم یه زن قدیمی و مهربون بود... مثل مادربزرگ های توی کتاب ها...

خونه مادر بزرگ هم تخلیه شد و خودش به همراه وسایل و خونه اش به خاطره ها پیوست....

دخترکم حسابی بزرگ شده. دو روزه چهاردست و پا میره... دست دستی می کنه، لی لی حوضک و کلاغ پر بلده ، بای بای می کنه، تازه نانای هم می کنه . وسط گریه هاش هم می گه : ما ما ما ما ....

من هم می ذارم به حساب اینکه منو داره صدا می کنه.

با خنده ها و دلبری هاش من و باباش رو کشته!!!

من و باباش که جای خود، مامان و بابام و داداشی هم خیلی دوستش دارند و دخترک وروجک من هم حسابی خودش را توی دلشون جا می کنه...

سعی می کنم بازم بیام و بنویسم اما مشکلاتی هست.

اول اینکه من دیگه سرکار نمی رم. همسری اصلا موافقت نکرد که برم سر کار و گفت :" چه کاری مهم تر از تربیت دخترم ؟؟؟"

دوم اینکه ما خونه  ای دی اس ال نداریم .

سوم  و مهمتر از همه اینکه خودم هم بی همتمنیشخند

دیگه اینکه به یاد همتون هستم و همتون رو دوست دارم. بغل

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ - تنها تر از آیینه ...


یکی از کارهای سخت دنیا

"من هم حق دارم یک اسم ساده نصیبم شود!!!"

این فریاد دختر کوچولوی ماست.

...

ما، من و دخترم خوبیم.

از لطف همه تون ممنون.

دخترم هنوز هم که هنوز است اسم ندارد!!!!!

این کار ( انتخاب اسم)، از آپولو هوا کردن هم سخت تره !!!!!!

همسری کاملا متفاوت شده!!! داداشی می گفت پشت در اتاق عمل قبل از اینکه مرا بیاورند و بعد از اینکه دخترک را دیده بود گریه اش گرفته بوده!!!

مامان همسری همون روز به خاطر قلبش بستری شد توی بیمارستان!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٤ - تنها تر از آیینه ...


1یادداشت تلگرافی

سلام

ما (من و دخترم) خوبیم و داریم ساعات آخر یکی بودن را پشت سر می گذاریم.

دوشنبه که رفتم دکتر قرار شد شنبه ٢بهمن ساعت ۴صبح بیمارستان باشم. 

شنبه صبح زود دخترکم میشه یه انسان جدا از من ... با یک شخصیت مستقل و جدا!!!

دخترم بهمنی شد(انشالله ) همون طور که دوست داشتم.(البته اگه به امید خدا امروز تا ساعت ١٢شب بخیر بگذره!چشمک)

بابا بزرگه( بابای خودم) برای دخترکم یه توپ خوشگل خریده. بنده خدا از خیلی وقت پیش می گفت می خواد این توپ را براش بخره اما مامان می گفت:" مگه پسره که توپ بازی کنه؟؟؟ لازم نیست توپ براش بخری!!!" اما بالاخره بابا توپ را خرید.

البته این توپ بیشتر به اسم دختر من و به کام داییش و باباش شده!!! همسری و داداشی تا حالا بیشتر با این توپ ذوق کردند و بازی کردند تا دخترکم!!!!

اسامی پیشنهاد همسری :

١- زینب  ٢- فاطمه  ٣-زهرا

است. روی زینب بی نهایت تاکید و اصرار داره و بعد فاطمه . باید بگم ما بیشتر از تعداد موهای سرمان بین اقوام نزدیک فاطمه داریم.و همینطور زهرا....

زینب هم به نظر من اسم خیلی سنگینی است. درسته که دخترکم توی ماه صفر داره به دنیا میاد و خیلی خیلی نزدیک اربعین هست اما واقعا دوست ندارم اسمش زینب باشه!

تازه همسری با چنان غلظتی می گه زینب بابا، زینت بابا، دختر بابا که حرصم درمیاد و انگار من هیچ جایی این بین ندارم!!! به همسری هم گفتم اینطور که تو می گی زینب بابا، زینت بابا انگار به دنبالش باید بگی :" بی خیال مامان"!!!

دیگه اینکه دیشب هم با هم درباره اسمش صحبت کردیم و در نهایت همسری گفت:" حالا هیچی نداری بهش فکر کنی نشستی داری از این مساله برای خودت کوه می سازی؟؟ بذار به دنیا بیاد شاید نظرمون عوض شد. شاید به دل یکی مون یه چیزی افتاد ... و ... و ... و ..."

جالبه که من از بلاتکلیفی خیلی بدم میاد و همیشه دوست دارم تصمیمی که قراره آخرسر بگیرم را اول بگیرم و حداقل خودم بدونم چکار می خواهم بکنم... اما!!! واقعا دعا کنید این جریان اسم گذاری و ... به خیر بگذره.!!!

... بگذریم...

بنابر آخرین سونوگرافی که دوشنبه انجام دادم هم قد دخترکم نسبت به سنش بلنده و هم وزنش خوبه. برای قدش اگر به باباش، عمه هاش، عمو دومی یا داییش (منظورم داداشی هست) بره قد بلند می شه .

خیال باطلخیلی دلم می خواد بدونم چه شکلیهhttp://ownnote.persiangig.com/Smile.Tosi/aa.gif. هم دوستش دارم و هم از حضورش می ترسم!!! به این می گن نهایت دوگانگی!!

خب فعلا خداحافظ تا بعدا ...

بعدا نوشت:

١-ناهید اهل زمین عزیز، باید بگم من قسمت کامنت وبلاگت را اصلاپیدا نمی کنم اما همیشه میام و مطالبت را می خونم. نمی دونم کجا باید برات کامنت بذارم!!!

٢-نهال تنهایی عزیز، نظرات وبلاگت باز نشد. من هم هوای برفی رو خیلی دوست دارم. بی نهایت زیاد...!!! یادت هستم و بهت سر می زنم اما نمی شه برات کامنت بذارم!!

٣-خیلی سعی کردم مینا و محمد عاشقانه های ما را پیدا کنم اما وبلاگ قبلی را حذف کردند و نشانی وبلاگ جدید هم اشتباه بود. هرجور به ذهنم می رسید سرچ کردم اما به نتیجه ای نرسیدم!! مینا و محمد عزیز اگر میایید حتما خبری از خودتون بهم بدید.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ - تنها تر از آیینه ...


آخرین روزها با یارتودلی

سلام

امروز آخرین روزی است که قراره برم دکتر.

بنا بر سونوگرافی پروفایلی که برای دکتر ببرم مشخص می کنه که فردا باید برم بیمارستان یا نهایتا شنبه (2بهمن)

خیلی دلم می خواد شنبه باشه. آخه من با ماه بهمن قرابت و نزدیکی زیادی دارم.

همه خوبیم . خونه مامان اینا هستم. شنبه25دی آخرین روزی بود که خونه بودم. مامان ظهر آمد دنبالم و با هم آمدیم خونه مامان.

دیگه این پنج شنبه جمعه آخری حسابی خونه رو تمیز کردم و گردگیری کردمو و    و .... تا وقتی با دخترکم میاییم خونه آماده و تمیز باشه.

دوست نداشتم دخترکم فکر کنه مامانش اصلا منظم نیست.

دوستان من و همسری به شدت بهمون لطف داشتند و هر کس هر طور می دانست و می توانست  باهامون هم دردی و همراهی کرد. خیلی از دوستانمان کارهای مختلفی را پیشنهاد کردند.همسری چندتایی را برای مصاحبه رفت. در حال حاضر در یکی از سازمان های چاپ و انتشارات معتبر به طور موقت مسئول دفتر مدیر عامل است. کار دیگری هم بهش پیشنهاد شده که در زمینه رشته تحصیلی اش هست. حسابداری. خودش خیلی مایله که اون یکی کار رو بره البته برای این کار حسابداری فقط رفته مصاحبه و هنوز هیچ خبری ازشون نیست.قرار شده نهایتا تا آخر دی اگر خواستند با همسری تماس بگیرند. کارش نسبت به این کار موقت سخت تره و ساعت کاریش هم بیشتره . راهش هم دور تره ! اما همسری می گه آینده بهتری داره و بعد از 2سال تحمل تمام شرایط می توانم به حسابداری به عنوان یک کار کاملا تخصصی بپردازم. به هر حال راضی هستیم به رضای خدا.

از وقتی کار موقت همسری درست شد( حدود 3شنبه گذشته) خودش شرایط کارش و اینکه از اونجا آمده بیرون را برای مامان و بابا و داداشی و مامانش گفت. حالا دیگه همه می دانند همسری توی مجموعه قبلی دیگه کار نمی کنه! همه متعجب و ناراحت شدند. اما همه معتقدند که حتما خیر و صلاحی در این اتفاق بوده است.

دختر گلم حالش خوبه. تازگی ها حرکاتش بانمک شده. همسری خیلی بیشتر بهش ابراز علاقه می کنه.

راستش چندروزیه (یعنی دقیقا از شنبه که از خونه خودمان خداحافظی کردم و آمدم بیرون) به شدت دلم شور می زنه. اصلا راحت نیستم و همه اش احساس می کنم از اینکه داره اتفاقی به این مهمی توی زندگیم می افته می ترسم.

احساس می کنم دخترکم را نمی شناسم و همه اش فکر می کنم یعنی می تونم مامان خوبی براش باشم؟؟؟ یعنی می توانم از پس کارهاش بربیام؟؟؟ یعنی می توانم درست تربیتش کنم؟؟؟ از دردهای بعد از به دنیا آمدنش می ترسم. همه اش حس می کنم دلم می خواد گریه کنم.

یه بغض عجیب می خواد خفه ام کنه.!!!

خلاصه که حسابی دیوانه شدم. چرایش را خودم هم نمی دانم. دلم می خواد بعد از به دنیا آمدم دخترکم دورم خلوت خلوت باشه. اما می دونم امکان پذیر نیست چون همه فامیل خاله و دایی ها و بچه هاشون و عموها و ... و... با سروصدای زیاد دور و برم خواهند بود...

خدایا کمکم کن... کمکم کن این روزهای پر التهاب را بتوانم با آرامشی که خودت بهم می دی پشت سر بگذارم.

...

هنوز درباره اسم خانم کوچولو به هیچ نتیجه ای نرسیده ایم. همسری روی دو سه تا اسم به شدت تاکید داره و من 1اسم را بیشتر از همه دوست دارم اما برای نشان دادن انعطاف پذیری خودم بیش از 10اسم دیگر را هم پیشنهاد داده ام. همسری هیچکدام از اسامی پیشنهادی مرا قبول ندارد!!! من هم اسامی پیشنهادی او را اصلا دوست ندارم!!!

خداوند این مرحله را هم به خیر بگذراند انشالله....

.

دیگه اینکه برام دعا کنید. خیلی زیاد. خیلی زیاد. خیلی زیاد

همه شما رو دوست دارم

این خونه رو دوست دارم

و محتاج دعای خیر شما هستم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ - تنها تر از آیینه ...


آخر پاییز و اول زمستان با یک دنیا اتفاقات عجیب

سلام دوستان خوبمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley6b.gif

من و دخترکم خوبیم.یعنی راستش از یکشنبه تا امروز اصلا خوب نبودم. همه وجودم در درد غوطه می‌خوره!!!!

از اول دی مرخصیم شروع شد.

هفته آخر آذر یعنی همون هفته آخر که رفتم سرکار به شدت سرما خوردم. تازه واکسن آنفولانزا هم زدم اما خیلی فاجعه بار سرما خوردم!!!! بنده خدا همسری خیلی ازمون پرستاری کرد. یک شب اونقدر تبم رفت بالا که بیا و ببین!!! همسری اون شب تا صبح مشغول پاشویه و گذاشتن حوله نم دار روی پیشونیم بود!!! اما چون هفته آخر بود مجبور بودم حتما برم سرکار. هفته خیلی بدی بود. خیلی بد. خدا رو شکر که به خیر گذشت و تمام شد. همون تب بالا و استفاده از آموکسی سیلین باعث شد مایع داخل رحم کمی کم بشه و دکتر بهم کلی سفارش کرد که باید خیلی بیشتر استراحت کنم.

خلاصه مرخصی شروع شد.

هفته اول خوب بود.

هفته دوم همین هفته است. همسری شنبه و یکشنبه رو گفت مرخصی گرفته تا کمی به کارهای بانکی برسه.

از پنج شنبه تا یکشنبه شب خیلی از دوستاش و همکارهامون هی بهش زنگ زدند.

یکی از دوستانش هم جایی رو برای کار معرفی کرده بود. همسری خیلی وقت بود که می‌گفت اگر کار مناسب پیدا کنه از اینجا میاد بیرون. شنبه عصر رفت برای مصاحبه.

یکشنبه شب گفت که دوشنبه هم شاید سرکار نره!!!

کمی کارهاش عجیب بود اما اصلا شک نکردم.

آخر شب یکشنبه هی گفت:" کلافه هستم. حالم خوب نیست... اعصابم خرده و ... " برام عجیب بود اما سعی کردم خیلی نزدیکش نرم و بذارم تا توی حال و هوای خودش باشه.

بعد یکدفعه حدود ساعت ١٠بود که گفت:" من دیگه  دفتر نمی رم."

فکر کردم منظورش اینه که اینقدر به این کار جدید امیدواره به همین خاطر دیگه حوصله محل کار خودمون رو نداره!!! گفتم:" یعنی چی؟"

گفت:" باور کن دیگه دفتر نمی رم"

گفتم:" اینقدر امیدواری کار جدیدت جور شده؟"

گفت :" نه ، اما از شنبه قرار شده من دیگه نرم دفتر. به جای من کس دیگری را آورده اند!!!"

یکدفعه جا خوردم. گفتم:" یعنی چی؟"

گفت:" مسئول جذب و ارزشیابی (رئیس مستقیم همسری) یکی از دوستانش که از کار بیکار شده بود را آورد جای من"!!!!

گفتم:" یعنی همینطوری یکدفعه گفت نیا؟"

گفت:" آره، گفته یک مقدار تغییر و تحولاتی داریم انجام می‌دیم که شما بهتره دنبال کار باشید!!!"

....

خلاصه چه درد سرتون بدم؟ همسری رسما بیکار شده! جالب قضیه اینجاست که من و همسری توی یک مجموعه مشغول بودیم. و جالب تر اینه که من حدود ١۵روز به دی مانده بود نامه تقاضای مرخصی زایمانم را رد کردم و همین جناب آقای مسئول دفتر جذب و ارزشیابی کاملا در جریان شرایط من بود و هست و کاملا می دونه که تا ۶ماه دیگه به من حقوقی تعلق نمی گیره مگر اینکه بعد از ۶ماه نامه ادامه به کار ببرم! ایشون می‌دونه اگر من نامه ادامه به کار نبرم احتمال اینکه بیمه همون دو سوم حقوق هر ماه را هم بهم بده خیلی کمه. این جناب رئیس می‌دونه که قراردادها تا آخر امسال  هست و مرخصی من تا خرداد سال دیگه ادامه داره و اگر سال دیگه با من قرارداد نبنده یعنی هیچی به هیچی. او همه اینها را می‌داند و از اول دی به همسری گفته دنبال کار بگرد و هفته قبل دوشنبه یعنی بعد از حدود ١٠روز به همسری گفته سه شنبه و چهارشنبه کارهاتون را تحویل بدهید!!! و همسری از شنبه خونه است.......

همسری همه اش می‌گه نگران نباش و همه اش می‌گه مطمئنم یه خیر و صلاحی توش هست. من هم به حکمت خدا ایمان دارم. اما از کارهای این آدم ها موندم!!!

دیگه اینکه من نمی خواستم این قضیه را مامان اینها بدانند. به عناوین مختلف هرچی مامان و بابا پرسیدند چرا همسری این دو روزه خونه بود فقط گفتم چون کار داشتیم و می‌خواست بره دکتر و ... و.... اما متاسفانه یکی از دوستان مشترک ما و داداشی ( که هنوز داداشی هویتش را فاش نکرده!!) به داداشی خبر داده که همسری دیگه سرکار نمی ره!!! داداشی هم از بس ناراحت شده دیشب این خبر را به مامان گفته.

دیشب مامان به من گفت:" همسری دیگه سرکار نمی ره؟؟؟ بیکار شده؟؟؟ "

من در کمال آرامش خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم :" نه ، درسته که دنبال کار می‌گرده اما سرکار می ره و ... و..." احساس کردم اگر مامان و بابا بدونند که من هم از جریان خبر دارم همه اش فکر می‌کنند و غصه مرا می خورند که نکنه من استرس داشته باشم و روی بچه تاثیر بگذاره!!!

خلاصه آش شله قلمکاری شده که خدا می‌داند و بس... امیدوارم به خیر بگذره. امیدوارم و مطمئن هستم قدم دخترکم اونقدر خوب هست که مشکلی برامون پیش نیاد و به دنبال این اتفاقات هم حتما خیر و صلاحی هست... امیدوارم... امیدوارم و امیدوارم.

برامون دعا کنید.

برای من، برای همسری، برای دخترکم. برای عاقبت به خیری مون. برای همه چیز.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ - تنها تر از آیینه ...


از هر دری سخنی

این مطلب بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است توصیه می شود که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی که با هم و در کنار یکدیگر ‌ بخوانند.

نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی است

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. از نمونه رمان های او  کتاب آتش بدون دود و بر جاده های آبی سرخ را خوانده ام.

همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم،

مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 

این روزها:

اعیاد قربان و غدیر مبارک. امیدوارم به همه شما خوش گذشته باشه. شب عید غدیر سالگرد نامزدی من و همسری بود.

دیروز رفته بودم دکتر برای چکاپ. دخترم 30هفته است که سفرش را شروع کرده و حدودا 2ماه دیگه (یعنی نهایتا8هفته دیگه) بیشتر نمونده تا ببینمش. مامان به شدت مشغول تکمیل کردن وسایلش هست تا قبل از محرم تکمیلشون کنه.

همسری بالاخره حصیر را نصب کرد و گلخانه را تکمیل کرد و فرش هارا هم که داده بودیم برای شستشو تحویل گرفتیم.اما لوسترها هنوز خاک دارند ! همسری قبول نکرد گل پیچک بزرگ را ببریم داخل گلخانه!!!

روز عید قربان قرار بود خانمی بیاد برای تمیز کردن خانه. مامان هم آمد . تا حدود ساعت 3عصر همه چیز خوب بود و داشتیم با بگو و بخند کارها را انجام می دادیم. ساعت 3ونیم یا 4بود که با مامان تماس گرفتند و خبردادند عروس عمه اش فوت کرده! یادتون هست در قسمت این روزهای مزه منحصر به فرد عشق گفته بودم بعد از 2سال دست و پنجه نرم کردن با این بیماری خوب شده بود؟؟ حدود یکماه قبل دوباره متوجه می شه حالش خوب نیست! بعد که پیگیری می کنه دکتر به همسرش می گه تمام بدنش درگیر بیماری شده! از معده و روده و ریه ها بگیر تا کبد و حتی چشم چپش هم دیگه دید نداشت. حدود یکماه آخر را بیمارستان بود. حتی دکتر دیگه شیمی درمانی اش هم نمی کرد.مامان اینا رفته بودند ملاقاتش اما من نرفته بودم. عروس عمه مامان تازه 42یا43سالش بود. دختر بزرگش دانشجوی سال دوم هست و پسرش در حال گذراندن پیش دانشگاهی است.(اگر دوست دارید برای شادی روحش یک فاتحه بخوانید)

خلاصه خبر فوت او را که مامان شنید از این رو به آن رو شد. از همان روز مامان دیگه حال و روز خوبی نداشت. تا یکهفته هر وقت سراغی ازش می گرفتیم به همراه بقیه خانه آنها بود! اونقدر بداخلاق شده که خدا می داند. هیچ ذوق و شوقی دیگر ندارد و دائم درحال بهانه گیری است. چندروزی آنقدر با من بداخلاقی کرد که هر شب تا صبح گریه می کردم! از من توقع داشت در مراسم ها شرکت کنم و حتی غیر از سوم و هفت خانه آنها هم بروم از طرفی همسری نمی گذاشت بروم چون می گفت توی روحیه خودت و بچه تاثیر می گذارد!!! بالاخره مراسم سوم را رفتم مسجد اما بقیه مراسم ها و خانه شان را نرفتم. مامان گله می کرد که من تنها هستم و یک دختر بیشتر ندارم و تو هیچوقت با من هیچ کجا نمی آیی و ... و... او نگاهش دائم به خاله و دخترخاله ام هست که همه جا دنبال هم هستند اما خب سوری کارمند نیست! خانه سوری و خاله هم روبروی هم هست و اصلا شرایط زندگی او و اخلاق شوهرش با اخلاق همسری من از زمین تا آسمان تفاوت دارد!!!

چه دردسرتان بدهم ! هنوز که هنوز است حال و روز مامان سرجایش نیامده که نیامده. از طرف همسری هم که ماشالله اونقدر عروسی پشت عروسی دعوت بودیم و هستیم که دیگه خسته کننده شده !!! روز عید قربان یک عروسی دعوت بودیم که البته من اونقدر خسته بودم و حالم بد بود که نرفتم. فرداش حنا بندان پسرعموی همسری بود که باز هم از زیرش در رفتم و نرفتم! یکشنبه 30آبان عروسی نوه عمه همسری بودکه البته هیچکدام از خواهرها و برادرهای همسری نرفتند غیر از برادر بزرگه و مادرشوهر عزیزم! 3آذر عروسی پسرعموی همسری بود که رفتیم و فرداش پاتختی بود. بعد از اذان مغرب 4آذر بله بران پسرخاله همسری بود!پنج شنبه این هفته عروسی پسرخاله دیگر همسری است و جمعه جاری بزرگم دعوتمان کرده!

شنبه تخت و کمد دخترکم حاضر می شه و تحویل می دهند.می خواستم کرم شکلاتی یا شکلاتی و لیمویی بگیرم اما این رنگ ها نبود که نبود!!! مجبور شدم یاسی انتخاب کنم! صندلی غذایی هم که مامان سفارش داده بود توی گمرک مانده و هنوز ترخیص نشده ! یکشنبه میهمانی دارم! دست اول ترین ها را دعوت کنم 35نفر می شویم! تازه فقط خانم ها!

جریان میهمانی و رسم و رسومات و کادوی مامان و بابا و اینکه خانواده همسری هم از این رسم ها ندارند خودش مثنوی صدمن کاغذ است و پروژه ای تمام نشدنی که فقط خدا باید به خیر بگذراند!!!! حالا سر فرصت برایتان تعریف می کنم که چه گیری کرده ام!

و اما روزهایی که گذشت:

۴۵

خانم وفایی را سخت می شد پیدا کرد چون عضو هیئت علمی یکی از دانشگاه های دیگر بود و سرش حسابی گرم امتحانات بود. اما پیدایش کردم و برایش حرف زدم... گفتم که دیگر به آقای ه اعتماد ندارم. از احساس شکسته شده ام گفتم... با من حرف زد... حرف زد... نمی گفت که حق با آقای ه است. به اندازه کافی کار او را اشتباه می دانست اما خیلی چیزها را به یادم آورد...

اینکه او می توانست هیچوقت به من چیزی نگوید. اینکه همین که تا الان هم نگفته بود در آقای ه چه احساس بدی را ایجاد کرده بوده است.اینکه او خواسته تا جواب صداقت مرا با صداقت داده باشد.

خانم وفایی پنجره دیگری را برایم باز کرد تا از زاویه دیگری به ماجرا نگاه کنم. ...

 آقای ه واقعا انسان خوب و شریفی بود . کم کم عادی تر شدم و سعی کردم بیشتر به درس هایم برسم.

اواسط امتحانات بود.

زندایی و دایی کوچکم خواستگاری را معرفی کردند. این خواستگار پسرعمه همسایه آنها (دایی و زندایی ) بود. یک خواهر و برادربودند. اسم پسره حسین بود.ظاهرا خانواده شان از نظر اعتقادی خیلی شبیه به ما بود.خواهرش دانشجو بود و خودش لیسانس داشت و کارمند روابط عمومی یک شرکت دولتی بود. این آقا هم یکبار نامزد کرده بود و بنابر دلایلی طلاق گرفته بود.می گفتند نامزدش خیلی بی قید و بند بوده.

نمی خواستم قبول کنم که بیایند اما جماعتی ریخته بودند سرم و هی نصیحت پشت نصیحت که موقعیت او خیلی خوب است و ....

آقای ه همیشه وعده نیمه خرداد را داده بود.اما به نیمه تیر نزدیک می شدیم و هیچ خبری نبود!!! از بس همه اصرار می کردند از خودم هم بدم می آمد. قبول کردم و گفتم باشه قرار بگذارند که بیایند.

هنوز در حال دادن امتحانات بودم .روزی که قرار بود حسین آقا و خانواده اش بیایند زندایی و مامان کلی اصرار کردند که من با بلوز و دامن و روسری باشم! من قبول نکردم. من چادرم را دوست داشتم.

خواستگارها آمدند. خواهر و مامانش با همسایه زندایی آمدند و خودش هم بود. ظاهر موقر و خوبی داشت. به ترتیب از سمت چپ به راست زندایی نشست و بعد همسایه زندایی مبل تک نفره بعدی جای حسین آقا بود . کنارش خواهرش نشسته بود و بعد هم مامانش. مادر بزرگم کنار مامان او بود و بعد مامان و بعد من. من روبروی حسین قرار می گرفتم.

اولش صحبت های معمولی بود و بعد مامان او با بغضی در صدا گفت:" برای ما فقط خوشبختی بچه ها مهم هست و عاقبت به خیری آنها، من از بچه هام هیچ چیز نمی خواهم غیر از شاد بودن و سلامت بودنشان و...."

مراسم خواستگاری داشت خیلی معمولی به اتمام می رسید بین جمع همسایه زندایی و زندایی من از همه بیشتر بگو و بخند می کردند و به قول خودشان مجلس را گرم کرده بودند. مامان تعارف کرد که میوه ها را پوست بکنند. هنگامه، همسایه زندایی خیاری پوست کند و می خواست نمک بزند که حسین نمکدان را از دست او گرفت و با خنده گفت:" برات خوب نیست نخور!" هنگامه با خنده دست چپش را گذاشت روی پای راست پسرعمه اش و گفت:" بده ، نمکدان را بده... خیار بی نمک نمی شه خورد" حسین نمکدان را به او نداد و گفت:" وقتی برات بده برای چی اصرار می کنی؟ همیشه من باید باشم بگم چی بخور چی نخور؟" بعد هنگامه رو به زندایی کرد و با خنده و شوخی گفت:" حسین از رضا هم بیشتر حواسش بهم هست. آخه نه که فشارم بالاست برای این می گه نمک نخورم. از دست دکتر و رضا بتونم در برم از دست حسین نمی شه در رفت." بعد رو به حسین کرد و با شوخی و اصرار و خنده نمکدان را ازش گرفت.!!!!

این رفتار شاید برای خیلی از شما که این مطالب را دارید می خوانید عادی باشه اما برای من نه. راستش از این مکالمه اصلا خوشم نیامد.

خانواده حسین از من خیلی خوششان آمد. تا پایان امتحانات 2بار دیگر هم آمدند. من اون ترم خیلی درس نخواندم.امتحانات را یکی بعد از دیگری افتضاح می دادم. آقای ه مشغول امتحانات بود. گاهی همدیگر را می دیدیم اما نه مثل گذشته. تماس های تلفنی به حداقل رسیده بود. گاهی می شد که حتی دو سه روز باهم صحبت نمی کردیم. از آخر و عاقبت انتخاب حسین می ترسیدم اما دو خانواده به شدت از همدیگر خوششان آمده بود. تصمیم گرفتم حتما به طور جدی در رابطه با مراوده اش با نامحرم ها صحبت کنم.

در طی دو سه جلسه ای که آنها آمدند اصلا من و حسین با هم صحبت نکردیم. تمام صحبت ها در جمع و بیشتر بین بزرگترها بود و البته زندایی و دایی و مامان بزرگ حضوری بی وقفه داشتند. سه شنبه امتحانات من تمام شد. هنوز سرکارم را می رفتم. بعد از اتمام امتحانات به خاطر جبران مرخصی ها ساعات بیشتری را در محل کار می گذراندم. پنج شنبه مادر حسین برای بار هزارم زنگ زد و با مامان و بابا قرار بله بران خودمانی روز پنج شنبه هفته آینده را گذاشتند. همه جواب مرا قطعی می دانستندو هیچکس به خودش زحمت سوال کردن از من را هم نمی داد!!! من از آقای ه خیلی مطمئن نبودم از برخورد حسین با هنگامه اصلا خوشم نیامده بود و البته تنها نکته منفی او همین بود.

شنبه آقای ه با محل کارم تماس گرفت. گفت با بچه های نشریه طلوع تماس بگیرم و برای پنج شنبه قرار جلسه بگذارم. گفتم:" باشه با بچه ها قرار می گذارم اما احتمالا خودم نمی توانم بیایم. "

 گفت:" چرا؟"

 گفتم:" کار دارم . میهمان داریم نمی توانم بیام"

 گفت:" اگه جلسه را شنبه دیگه بگذاریم می آیید؟ آخه طلوع یک روابط عمومی بیشتر نداره!!"

گفتم :" باشه شنبه با شیرینی میام احتمالا" 

با شک گفت:" شیرینی چی؟ نکنه به سلامتی دارید مزدوج می شوید!"

گفتم :" با اجازه شما بله دیگه. "

گفت:" طرف کی هست؟ من می شناسم؟"

گفتم:" نه "

گفت:" شوخی می کنید"

گفتم:" شما از حرفهام برداشت کردید که شوخی می کنم؟ نه من با کسی شوخی ندارم."

با ناراحتی گفت:" به سلامتی" و قطع کرد.

جریان جلسه و ... بین زمین و آسمان رها شد. حدود یکساعت بعد تلفن دفتر باز زنگ خورد.

آقای ه پشت خط بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت :" جریان خواستگارتون جدی است؟"

گفتم:" خیلی عجیبه برای دختری خواستگار بیاد؟ خب بله جدی است. چطور مگه؟"

گفت:" راستش من نمی دونم چه طور بگم. من نمی توانم جریان طلاق شما را چطور باید به مادرم بگم. آخه هرچه باشد او قدیمی است. باید در این رابطه و نحوه گفتن این مساله به او با خواهر و برادر بزرگترم مشورت کنم."

گفتم:" خب."

گفت:" به نظرم بهتر است امروز عصر این مساله را با خواهر و برادر بزرگم مطرح کنم تا سه نفری به یک نتیجه خوب برسیم تا بدانیم چطور باید به مادرم بگوییم."

گفتم:" تصمیم گیری در نهایت پای خودتان هست."

گفت:" پس الان با آنها تماس می گیرم و برای عصر قرار می گذارم. حالا با خواستگارتان حرف هم زده اید؟ "

گفتم:" من به تنهایی با او هیچ صحبتی نکرده ام."

گفت:" شرایط شما را می داند؟"

گفتم:" معرفمان فکر کنم گفته باشد."

چیز دیگری نگفت و قطع کرد.

عصر آن روز آقای ه با خواهر و برادرش صحبت کرد.

فردا صبح (یکشنبه)به دفتر زنگ زد و گفت که دیروز بعد از نماز مغرب و عشا با آنها صحبت کرده و خواهرش پیشنهاد داده که درباره این مساله و ازدواج با من استخاره کند. اگر خوب آمد تمام مطلب را بی کم و کاست با مادرش در میان بگذارد. اگر بد آمد کلا بی خیال قضیه شده و دیگر پافشاری و پیگیری نکند و با مادرش هم هیچ صحبتی نکند.آقای ه گفت که امروز(یعنی همان یکشنبه) زودتر می رود تا به مسجد و نماز مغرب و عشا برسد و بین دو نماز از پیش نماز مسجدشان که خیلی هم قبولش دارد بخواهد که برایش استخاره بگیرد.

آن شب او به مسجد رفت و استخاره کرد و جواب استخاره خیلی خوب آمده بود. همان شب مساله را به مادرش گفته بود. بعد از اینکه جریان مشورتش را خواهر و برادر بزرگتر را به او گفته بود مادرش ناراحت شده و جواب داده بود:" اصلا نیاز نبود که به آنها بگویی. از اول باید مساله را به خودم می گفتی. بهتر بود حتی آنها هم نمی دانستند." بعد هم قرار گذاشته بودند جریان عقد من و طلاقم بین آقای ه و مادرش و خواهر بزرگ و برادر بزرگش برای همیشه بماند.

دوشنبه این خبر را به من گفت. دوشنبه وقتی ما سرکار بودیم مامان آقای ه با خانه ما تماس گرفت و تقاضا کرده بود که برای امر خیر بیایند. طبق معمول مامان من که از حسین و خانواده اش خیلی خوشش آمده بود مخالف آمدن آنها بود اما تصمیم گیری را به بابا واگذار کرد تا جواب نه را از بابا بشنوند.

عصر مادر آقای ه دوباره تماس گرفت. مامان جواب نه را از زبان بابا به آنها داد.

فردا صبح(سه شنبه) آقای ه به من زنگ زد و گفت که از مادرش خواسته تا باز هم با خانه ما تماس بگیرد.

مادر آقای ه با مامانم تماس گرفت. اصرار کرده بود و با زبان خاص مادرانه باز خواسته بودم که بیایند.

مامان باز هم حرف را به بابا پاس داده بود. عصر باز مادر آقای ه تماس گرفت و از شانس من مامان خانه نبود. بابا با او صحبت کرده بود و با لحنی نه چندان قاطع گفته بود نه اما جواب نهایی را به مامان واگذار کرده بود . مادر آقای ه عصر سه شنبه برای بار سوم تماس گرفت. بابا با مامان خیلی صحبت کرده بود و با این استدلال که حالا یکبار آمدنشان که اشکالی ندارد و نهایتا بعد از اینکه آمدند می گوییم نه و ... مامان را راضی کرده بود که اجازه دهد برای یکبار هم که شده بیایند.

قرار چهارشنبه عصر گذاشته شد.

الان حدود نیمه تیر 1383 هستیم.

آقای ه قرار نبود با مادرش و خواهرش بیاید.ظهر زودتر از سرکار آمدم. آقای ه پایین دفتر منتظر من بود. بعد از سلام و علیک و ... شروع کردیم به صحبت کردن  و به سمت خانه ما به راه افتادیم. کلی حرف زدیم .. نرسیده به میدان 7تیر با دست دست کردن و آرام آرام سعی کرد چیزی را به من بگوید!!! هی می گفت:" شرایط مساعد نیست... درسته که مامان اینها قرار است بیایند اما مشکلات زیاد است  و ...." و می پرسید :"تو تا کجا صبر می کنی؟؟ و..." سوالهایی که من منظورش را متوجه نمی شدم!!!

بالاخره صبرم تمام شد و گفتم:" می شه واضح بگی چی شده؟؟ من هیچ اصراری ندارم که این قضیه حتما بشه و دوست ندارم خودم را به شما تحمیل کنم .اما می خواهم تکلیفم را بدانم. از بلاتکلیفی خسته شدم."

قول گرفت که صبور و خوددار باشم و به خدا توکل کنم.!!! خیلی برایم تعجب آور بود اما قول دادم. بعد گفت:" در تعدیل نیروهای سال جدید بودجه مالی شرکت تقلیل پیدا کرده و عذر مرا خواسته اند!!!!!!!!!!!توانایی گرفتن و قرار داد بستن با نیروی جدید را ندارند. با خیلی از قدیمی ترها هم تسویه حساب کردند.و..." قطعی بودن این خبر را صبح همان روز یعنی چهارشنبه متوجه شده بود!!!!

این فاجعه بود.... بد بود.... خیلی بد.

بلاتکلیفی پشت بلاتکلیفی... مشکل پشت مشکل...

حالا باید چیکار می کردیم؟؟؟؟مطمئنا اگر مامان اینها متوجه می شدند که کار او به مشکل برخورد کرده امکان نداشت قبول کنند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩ - تنها تر از آیینه ...


حرف های پاییزی

این روزها:

باز پاییز است...

باز صدای خش خش برگ های زرد و قرمز و نارنجی...

باز نوازش خوش نسیم...

باز هوا عاشق و من عاشق تر...

و خنکای مطبوع هوا، هوایی که نفس کشیدن در آن آسان است...

نه مثل هوای خفه و گرم تابستان.

...

..

.

همون شنبه وقتی همسری اومد دنبالم باز هم با هم بحثمون شد... باز هم خفه شدم از بغض و دست آخر هر کاری کردم دیگه نشد بی تفاوت باشم و بغضم بالاخره دوباره ترکید... از مرکز تهران تا شرق تهران هی اشک هام اومد و اومد... بی صدا... اشک ها بی وقفه می آمد مثل باران های هفته قبل اما حتی صدای شرشر یا حتی چک چک باران هم نداشت... فقط دانه دانه سر می خورد و از گونه هام سرازیر می شد...

همسری خودش هم ناراحت شد.

بعد هی کم کم آروم و آروم تر شد... بعد هی گفت:" حالا از این حالت بیا بیرون... حالا گریه نکن... و...

آخر گفت:" اینطوری گریه نکن، آخر این گریه هات کار دست من می ده ، بالاخره خدا سوسکم می کنه... و..."

من هیچوقت حوصله کش دادن بحث و جدل را ندارم. در نتیجه کم کم بغضم کم و کمتر شد... اشک هام دانه دانه بود، شد یکی درمیان و کم کم ، کم شد... قطع شد... تمام شد.

اون شب از سرکار رفتیم خونه بابا اینا تا کمی از وسائلی که برای گلخانه لازم داریم را از بابا بگیریم.

شام رفتیم بیرون...

آشتی شد.

...

..

.

همسری به شدت معتقده بعد از به دنیا آمدن دخترکم دیگه نباید برم سرکار!!! من کارم را دوست دارم و اصلا حوصله و توانایی ماندن توی خانه را ندارم. احساس می کنم اگر توی خانه بمانم خفه می شوم. همین که الان میام بیرون و در اکثر ساعات روز جایی خارج از خانه هستم احساس زنده بودن می کنم. خصوصا که از مامان دورم و به قوم و طایفه همسری نزدیک. همینطوری وقتی هنوز دخترکم نبود مامان همسری دائم توقع داشت بنده منزل آنها باشم وای به حال الان که بهانه ای مثل دخترک هم هست، حالا هر روز هر روز توقع دارند دائم یا برم اونجا یا بیان تا بچه شان را ببینند!!! اگه نزدیک مامان بودم غصه و غمم کمتر بود. حداقل می توانستم عزیز دلم را بگذارم پیش مامان و برم کتابخانه و برای ارشد درس بخوانم، یا حداقل کلاس های مختلف مثل شنا برم یا شاید هم به سه تار و معرق می رسیدم. اما ....

از فکر نداشتن هیچ درآمدی و اینکه دائم بخواهم داخل خانه باشم خفه می شوم...

تقریبا می دانم همسری چرا مخالف کار کردن من بعد از به دنیا آمدن فسقلی هست. او فکر می کنه اگر من برم سرکار مجبور است خانه را عوض کند. در نتیجه چون مامان خودش نمی تواند از بچه ما نگهداری کند مجبور است برای نگهداری بچه نزدیک خانه مامانم اینا خونه بگیرم. او می ترسد از از محله خودشان دور شود. از ترس اینکه مبادا از آنجا دور باشد می گوید من باید خانه بمانم تا از بچه نگهداری کنم تا او هم نزدیک مامانش و خانواده اش باشد.

احتمال قریب به یقیق دلیل اصلی که به زبان نمی آورد همین است.

اووووووهقهر

صبح حالم خیلی بدتر بود. داشتم به همه این مسائل فکر می کردم که یکدفعه مصرعی نظرم را به خودش جلب کرد... تصمیم گرفتم همین کار را کنم. آن مصرع این بود:

"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار"

خدای بزرگ و مهربونم، ببخشید که خیلی وقتها یادم می ره تو هم اون بالاها نشستی و داری نگاهم می کنی و حواست بهم هست... ببخشید که گاهی فکر می کنم همه کارها و امورم دست خودمه و یادم می ره باید به تو توکل کنم... فکر کنم وقتی یادم می افته تو هم هستی و یواشکی سرمو رو به آسمون می گیرم و زیر لب می گم :" خدایا دستم را بگیر و از درگاهت ردم نکن" بهم لبخند می زنی و مثل یک مادر یا یک پدر مهربون آغوشت را باز می کنی تا گرمای وجودت را حس کنم... خداجون واقعا خودت همه کاره من هستی. راهی را جلوی پاهام قرار بده که بهترین است. همینطور که تا الان این کار را کردی.

"خداجون ببخشید که اینقدر روم زیاده ها اما خب خودت گفتی هرچی خواستم فقط باید از خودت بخوام. مگه نه؟"

و اما کمی هم از دختر عزیزم بگم

دخترکم معمولا تا وقتی من در حال فعالیت هستم استراحت می کنه. به محض اینکه شب میاد خوابم ببره یا وقتی در اوج خواب و دیدن پادشاه هفتم هستم یکدفعه خودی نشان داده و بیدار می شه. اونقدر با پاهای کوچولوش به دلم می زنه و با دستهاش فکر کنم بوکس تمرین می کنه که اصلا از خوابیدن پشیمان می شوم. اگر هم احیانا حواسش نباشه و در زمان استراحت من شیطونی نکنه برای نماز صبح حتما بیدار می شه. من معمولا 10دقیقه قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه برای نماز صبح بیدارم!!! به این می گن یه دختر سحرخیز!! اینطوریه که معمولا ساعات اولی که سرکار هستم گیج خوابم... !!!

ماه قبل که رفتم دکتر ، وقتی دکتر داشت صدای قلبش را کنترل می کرد، ضبطش کردم، با موبایل ضبط کردم... اینقدر صداش بانمکه... تند تند می زنه مثل قطاریه که با سرعت بالا داره از روی ریل رد می شه.... فکر کنم صدای قلب خودش را می شناسه آخه به محض اینکه صداش را می گذارم تا گوش کنم شروع می کنه به حرکت کردن!!! وروجک!!

...

من و همسری سر اسم همانطور که فکر می کردم بحثی تمام نشدنی داریم. البته من دخترم را به اسم انتخابی خودم صداش می کنم. خیلی هم با همسری بحث نمی کنم و بنابر مصرعی که براتون گفتم همه چیز را سپردم به خدای بزرگ و مهربونم.

...

امید تکتم دوستم ناامید شد. رابعه (خواهر چهارم همسری ) هم امیدش برای داشتن یه کوچولوی دیگه نا امید شد... برای هر دوشون خیلی خیلی ناراحتم. هر دو دچار حاملگی خارج رحم شدند. اما خدارو شکر مشکل هر دو بدون عمل رفع شد.

خواهر سوم همسری(ثالثه ) امروز عمل قلب داشت. قرار بود برای قلبش باطری بگذارند!!! خدا کنه حالش خوب باشه. بین خواهران شوهرم ثالثه یه جورایی مهربان تر و زحمت کش تر از بقیه است. یعنی من بیشتر دوستش دارم.

 

دیگه اینکه شکر خدا همه چیز خوبه. الحمدلله.

و اما...   

روزهایی که گذشت...

۴۴

18یا 19خرداد اولین امتحانم بود، امتحان اول عمومی بود...امتحان دوم فردای امتحان اول  و یک درس تخصصی بود.

 سعی می کردم با آقای ه سردتر برخورد کنم. آخه او اصلا انگار نه انگار که باید قدمی بردارد!!!اصلا هیچ چیز را به روی خودش نمی آورد!!!

مامان مخالفت هاش با آقای ه بیشتر و بیشتر می شد.

از امتحان که برگشتم به پیجرم پیام داد که بااو تماس بگیرم. از خونه تماس گرفتم. فکر کنم کسی نبود یا شاید بابا تنها خونه بود. من از اتاقم تماس گرفتم. بعد از سلام و احوالپرسی و سوال درباره امتحانات (همانطور که گفتم خیلی سرد حرف می زدم) با کمی این پا و اون پا کردن دلیل سرد حرف زدن و تغییر رفتارم را پرسید. من هم بدون تعارف گفتم:" خب وقتی شما هیچ قدمی بر نمی دارید به این معنی است که شاید نمی خواهید این رابطه ادامه داشته باشه یا به ازدواج منجر بشه. بنابراین دلیلی برای گرم صحبت کردن نمی بینم. از طرفی اصلا هم دوست ندارم خودم را به کسی تحمیل کرده باشم. شما اختیار دارید تادرباره زندگی خودتان تصمیم درست را بگیرید و انتخابی را کنید که فکر می کنید به صلاحتان هست. همینطور من هم این اختیار را دارم."

گفت:" در اینکه شما صادقانه تمام مسائل و مشکلاتتان را گفتید هیچ شکی نیست. اما به نظر من بی انصافی است که در جواب این صداقت ، رفتار متقابل به مثلی نداشته باشم. یعنی به نظرم خیلی بی انصافی است که من صادقانه تمام نقاط زندگی ام را به شما نگویم. شما حق دارید بدانید."

هزارجور فکر به ذهنم خطور کرد. یعنی این چه مساله ای بود که او تا به حال نگفته بود و از آن به عنوان نقطه سیاه زندگی اش یاد می کرد؟؟؟ گفتم:" می شنوم"

گفت:" شما از مسائل گذشته تان گفتید. باید بدانید من هم مسائلی در گذشته داشته ام." کمی جا خوردم. ادامه داد:" من از بچگی... از وقتی به عقل رسیدم و معنی ازدواج را فهمیدم دوست داشتم با دختردایی ام ازدواج کنم...."

می دانید کدام دختردایی را می گفت؟ همان دختردایی را که در فرهنگسرای خاوران رفت و آمد داشت و به تازگی ازدواج کرده بود. همان دختردایی که من و دوستانم می شناختیم و با هم سلام و علیک داشتیم.

خلاصه آقای ه حسابی از دختردایی عزیزش برایم تعریف کرد و از اینکه او را چقدر دوست داشته و اینکه وقتی دایی و زندایی اش حس کرده بودند شاید او نیتی داشته باشد چطور برخورد کرده بودند و اینکه آقای ه چطور خبردار شده که نامزدی و بله بری اوست و... و... خلاصه حسابی تعریف کرد و تعریف کرد. من فقط گوش کردم.اما چرا دروغ بگویم اصلا از او توقع نداشتم. بعد از کلی تعریف کردن او و شنیدن من، هیچ سوالی از او نکردم و در نهایت نفس بلندی کشید و گفت:" باید این مطالب را به شما می گفتم اما نمی دانستم چطور ! نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چطور باید بگویم. حالا خیلی از من ناراحت هستید؟"

کمی گیج و گنگ بودم. با بی تفاوتی گفتم:" نه، فقط وقتی برایم نمانده و باید به درسم برسم. فردا امتحان دارم." گفت:" پس مزاحم نمی شوم"

خداحافظی کردیم.

حوصله نداشتم. گیج شده بودم. نمی توانستم حواسم را جمع کنم و درس بخوانم. کتابهایم را دورم چیده بودم و نگاهشان می کردم. جزوه دستم بود اما بیشتر با ورقهایش بازی می کردم.... حسی بهم می گفت او تمام حرفش را نزده... مطمئن بودم حرف دیگری را باید می گفت که نگفته... اما چه حرفی؟؟؟ نمی دانستم... هرچه فکر کردم به هیچ نتیجه نرسیدم....

حدود ساعت 11 باز به پیجرم پیام داد که "با من تماس بگیر"!! توی اتاق بودم و مثلا داشتم درس می خواندم. خیلی آرام گوشی تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم. گوشی را برداشت و بعد از سلام خیلی آرام گفت:" راستش همه حرفم همین هایی نبود که گفتم. باید باز هم با هم صحبت کنیم. اما باشه برای یک وقت دیگر... سر فرصت..."

می دانستم و مطمئن بودم همه حرفش همین نبود اما اینکه چه حرف دیگری باقی مانده بود!!! خدا می دانست.

فکر و خیال کلافه ام کرده بود. حدود 12 خوابیدم. اصلا درست و حسابی درس نخوانده بودم.

امتحان فردا را افتضاح دادم. با عرض شرمندگی باید بگم یکی از دروسی که افتادم همین درس بود!!!

چند روز بعد ، روز قبل از یک امتحان 4واحدی تخصصی دیگر وقتی از جلسه امتحان آمدم بیرون، در فکر رسیدن هرچه سریعتر به خانه بودم و درس خواندن. داشتم فکر می کردم کدام فصل ها را زودتر بخوانم و کدام فصل ها اهمیت کمتری دارد. از دانشگاه آمدم بیرون که دیدم آقای ه توی ایستگاه اتوبوس منتظر من نشسته است!!! مسیر خانه ( همان قسمت راه که با هم می آمدیم ) را در پیش گرفتیم.بعد از کمی حرف درباره امتحانات و ... حرف را پیش کشیدم و درباره تصمیم نهایی اش پرسیدم. اینکه بالاخره باید تکلیف ما مشخص شود. یا رومی روم یا زنگی زنگ. خلاصه بعد از کلی حرف او کم کم رشته کلام را به دست گرفت و شروع کرد دوباره درباره دختردایی اش صحبت کرد. بعد نظر من را درباره این رابطه پرسید گفتم:" نظر خاصی ندارم چون هر دختر و پسری امکان دارد در یک زمان احساس علاقه نسبت به کسی داشته باشد. در خانواده های مذهبی این علاقه احتمال قریب به یقیق جلب به یکی از بستگان می شود. حالا هم که او ازدواج کرده و درحال زندگی خودش است. اما حقیقت این است که از شما توقع نداشتم."

گفت:" پس اگر بقیه قضیه را بگویم که حسابی دیدتان نسبت به من عوض خواهد شد"

 گفتم:" بستگی دارد چه چیزی باشد."

بعد، از زمان بعد از دیپلمش حرف زد و از سربازی رفتن و اینکه بین زمان گرفتن دیپلم تا اعزام به سربازی حدود 6ماه در یکی از فروشگاه های کانون پرورش فکری کار می کرده!! از دختر یکی از همسایه ها تعریف کرد و از پیشنهادی که او برای آشنایی داده بود. از شماره ای که رد و بدل شده بود و از تک زنگ های دختر و تماس های تلفنی برنامه ریزی شده!!! از قرار مزخرفی که با هم گذاشته بودند. آنها تنها قرار گذاشته بودند که 3ماه یک روز در میان با هم حرف بزنند!!! فقط برای اینکه آن دختر که اتفاقا ( اتفاقا، اتفاقا) دقیقا هم اسم دختردایی عزیز بود، احساس علاقه می کرده و آقای ه هیچ احساسی نسبت به او نداشته!!!! از اینکه آنها فقط در سه ماه تابستان با هم رابطه داشته اند و آن هم فقط رابطه تلفنی و ... و ...

خدارا شکر خیلی ترافیک نبود و خیلی زود رسیدیم به محلی که مسیرمان از هم جدا می شد. اصلا حوصله اش را نداشتم.

دوباره آن حس مزخرف تنفر و بی اعتمادی به پسرها و مردها به سراغم آمده بود...

حوصله اش را نداشتم...

خسته بودم...

تابستان داشت می آمد...

هوا گرم بود...

درس داشتم...

خوصله نداشتم...

آن شب اصلا درس نخواندم. هرطور پازل آدم های اطرافم را کنار هم می چیدم جور نمی شد. به نظرم جنس مذکر به هیچ عنوان لیاقت اعتماد را نداشت. حالا از هر نوع و قشری... از هر تیره و قبیله ای... از هر نژاد و مسلکی...

حوصله نداشتم...

چیزی در وجودم شکسته بود. اما انگار چیز جدیدی نبود. انگار یک چینی بندزده زده باز افتاده بود و دوباره شکسته بود...

نمی دانستم واقعا چه حسی دارم.

به بی تفاوتی رسیده بودم...

...

درس نخواندم.

به 4یا 5 پیام آقای ه که به پیجر فرستاد و می خواست که بااو تماس بگیرم جواب ندادم. توی اتاق بودم. مامان و بابا فکر می کردند دارم درس می خوانم. داداشی داشت درس می خواند.

خسته بودم.

فردا امتحان 4واحدی که خودم به بچه ها درس می دادم را افتادم. حوصله جواب دادن به سوالات را نداشتم.

سر جلسه چند دقیقه ای چرت زدم.

بعد از امتحان دیدم آقای ه آمده بود دنبالم اما ... اما فقط با سر جواب سلامش را از دور دادم و سوار تاکسی شدم و رفتم خانه...

چندروزی... حدود 3یا4روز با او حرف نزدم. غیر از مواقع لازم از خانه بیرون نیامدم... حتی گریه نکردم. به تماس های بهناز و سمانه و فاخته و بقیه بچه ها در حداقل ترین حالت ممکن جواب دادم.

خوابیدم... خوابیدم ... خوابیدم....

حوصله نداشتم.

...

فکر کردم... فکر کردم... فکر کردم... تنها کاری که کردم فکر کردن بود و بعداز 2یا3 روز شروع کردم با خانم وفایی صحبت کردن...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸ - تنها تر از آیینه ...


این روزهای پاییزی.

اول:

سلام، ببخشید که نگران شدید و باز من غیب شدم... از لطف همه شما دوستان گلم ممنون. می دونید که دوستتون دارم. می دونم که محبت دارید.

دوم:

این روزها...

تنهام... تنهاتر از آیینه.

یک لحظه به آیینه ها دقت کن! در طول روز آدم های مختلف و متفاوت هی میان... هی خودشون رو توی آینه برانداز می کنن. هی دستی به سرو روشون می کشن

و

آیینه...

آیینه صاف و صادق تمام بدی ها و خوبی های ظاهری شون رو بهشون نشون می ده...

اما ...

اما هیچکس...

هیچکس به آیینه نگاه نمی کنه!!! 

                                      آیینه تنهاست.

همه به آیینه نگاه می کنند تا فقط خودشون رو ببینند.

چندنفر به آیینه نگاه می کنند تا آیینه رو ببینند؟؟؟؟

اینه که می گم تنهام... اینه که می گم تنهاتر از آیینه هستم.

به نظرم اسم خوبیه برای اینجا. اینجایی که قرار بود خلوت تنهایی های من و او باشه. خلوتی که او بیاد و خودش رو اینجا ببینه. تا یادش بیافته که با من مثل آیینه نباشه. اما در نهایت شد. شد همون چیزی که می دونستم لاجرم اتفاق می افته.

من هنوز اینجام...

من هنوز تنهام...

تنهاتر از آیینه

اما خوبه... من تنهایی رو دوست دارم.دائم با خودم زمزمه می کنم

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.....

 من با تنهایی هیچ مشکلی ندارم. خدارو شکر.

 

این روزها با دختر کوچولوی عزیزم دنیایی دارم وصف ناشدنی. همین که حس می کنم او مال منه... فقط مال من... همین بهم آرامش می ده.خانم خانمها از هفته قبل حدود اوائل آبان یاد گرفته تمام بدنش را باهم حرکت می ده. حرکات ضربه ای اش سرجای خودش هست اما گاهی هم تمام بدنش را حرکت می دهد. حس زیبا و وصف ناشدنی است. به همسری می گم دلم برات می سوزه که از چشیدن لذت این حس محروم هستی... خیلی دلم می خواد بدونم هر لحظه در حال انجام چه حرکتی هست...

 

دیروز(دوشنبه3آبان) از سرکار که رفتیم خونه من خوابیدم. خیلی خسته بودم و معده ام حسابی درد می کرد.

از خواب که بیدار شدم همسری گفت:" برای دخترمون خواستگار اومده"!!! 

گفتم :" یعنی چی؟ مسخره کردی؟"

گفت:" نه به جان خودم ، به خدا راست می گم الان براش خواستگار اومد!!!"

گفتم:" یعنی چی؟!!!"

گفت:" زنگ زدند. از آیفون نگاه کردم دیدم یه پسر جوان قد بلند با یه دسته گل خوشگل ایستاده و کنارش هم یه خانم مسن تر که چادری است. معلوم بود مامانشه. گفتم: بفرمایید؟ پسره گفت: منزل خانم آبی تا؟ من که تعجب کرده بودم گفتم : بله؟ خانمه گفت: برای امر خیر مزاحم شدیم(!!!) گفتم: خانم آبی تا همسر بنده هستند. خانمه گفت: بله برای دختر خانمتون مزاحم شدیم اگر اجازه بدید! می خواستم بگم: یه چیزی حدود 20سال زود آمدید. دختر من تو راهه هنوز نرسیده!! بعد احساس کردم خیلی بده اینطوری جواب بدم. گفتم: ولی ما یه زوج جوان هستیم! دختر دم بخت نداریم! خانمه و پسره که حسابی تعجب کرده بودند نگاهی به پلاک خونه کردند و گفتند: مگه پلاک 34 کوچه مهربانی نیست؟ گفتم: پلاکمون 34 هست؟ پسره گفت: بله.

بعد یک دفعه احساس کردم شاید برای دختر صاحب خانه مون ( خواهرشوهر رابعه )آمده اند!!! گفتم: شاید شما با طبقه بالا خانم فلانی کار دارید!!! بهتره زنگ بالا را بزنید لطفا!!! خانمه و پسره عذرخواهی کردند و زنگ بالا را زدند."

همسری که حس فضولی ( همون کنجکاویش) گل کرده بود صبر کرد تا مطمئن شد از طبقه بالا در را باز کردند و خواستگار خوش تیپ با مامانش رفتند طبقه بالا!!!! بعد از پرس و جوهای همسری از رابعه متوجه شدیم اسم معرف با اسم من یکی بوده !!! جالب بود!

این هم از آخر و عاقبت دختر داشتن!!!

 

 

حوصله خونمون رو ندارم. همه اش احساس می کنم خیلی کار دارم و از اینکه از مامان دورم ناراحتم. از اینکه همسری هر روز هر روز می ره خونه مامانش و یکساعت یا دوساعت اونجاست خسته شدم. دلم نمی خواد اینطوری باشه. یکشنبه(2آبان) شام خونه مامان همسری بودیم!!! اینقدر از دست خواهرشوهر چهارم و پنجم (رابعه و خامسه) و مادرشوهر گرامی عصبی شدم و حرص خوردم که خدا می داند. اونقدر که تا دیروز و حتی کمی هم امروز هنوز معده ام درد می کنه. دختر مهربون و عزیزم هم خیلی اذیت شد توی این دو روز. چون من حالم اصلا خوب نبود. دیشب که کمی آرام تر بودم دخترم هم کلی شیطونی کرد و حالش حسابی خوب بود!!! بیشتر از دست مادرشوهر عزیز حرص خوردم. یه وقتهایی گیرهایی می ده و چیزهایی می گه که آدم 2عدد شاخ روی سرش سبز می شود!!! 

از اونجا که درست نمی شم یکشنبه(همون 2آبان) که داشتیم می رفتیم به همسری گفتم: کاش امشب نمی رفتیم و به جاش سه شنبه(4آبان) می رفتیم. گفت: چطور مگه؟ گفتم: آخه سه شنبه تولد خامسه است.حالا که شوهرش هم رفته ماموریت خوب بود اون روز بریم که براش تولد بگیریم و حال و هواش عوض بشه. بعدش همسری گفت: خب سه شنبه هم می ریم. به محض اینکه رسیدیم خونه مادرشوهر گرامی اعلام کرد که ما سه شنبه هم می آییم اینجا!!! همیشه همه چیز را فراموش می کنه اما با اینکه دید حال من توی این 2روز چقدر بد بود باز هم امروز یادآوری کرد که امشب شام خونه مامانم هستیم!!! من دوست ندارم برم!!! حوصله حرف و حدیث ندارم!!! چیکار کنم!!! اگر هم بگم حالش را ندارم بداخلاقی و اوقات تلخی و ... شروع می شه!!!

ای خدا!!!چه گیری افتادم!!!خدایا به خیر بگذرون امشب رو که اصلا حس و حالش را ندارم.

(این مطالب را نوشته بودم تا سه شنبه 4آبان بذارم توی صفحه اما.... نمی دونم چرا حال نداشتم.سه شنبه4آبان رفتیم خونه مادرشوهر عزیز. رابعه بود و خامسه هم بود.گلدونه خواهرزاده همسری و نامزدش هم بودند. الحمدلله مشکلی پیش نیامد و خوب بود و خوش گذشت. )

حالا

این روزهای این هفته:

همسری گفت چهارشنبه 12آبان مرخصی بگیریم... می خواست اس*ت*را*حت کنه!!! نمی دونم این استراحت کردن و خوابیدن چه صیغه ای هست که صرف کردنش توسط همسری هیچوقت تمام نمی شه!!! چون می خواست مرخصی بگیره لاجرم من هم مرخصی گرفتم چون محل کار ما فقط دوتا خیابان با هم فاصله داره و مسلما نمی توانست مرا برساند!!! با مترو هم که اصلا نمی توانستم بروم!!! در نتیجه چهارشنبه خونه بودیم... خوابید... خوابید... خوابید...

من بیدار بودم. هی به در و دیوار خونه نگاه می کردم!!! هی اعصابم خرد می شد از اینکه اینهمه کار دارم.

همسری قراره برای گلدان ها توی حیاط یک گلخانه بزنه. یک گلخانه موقت. آخه قراره یه گل خوشگل و خوش بو و مامانی بیاد که حسابی وسائلش جا می خواد. هفته دیگه کارگر دارم. باید تا قبل از آمدن او گلخانه آماده باشه.

برای جدا کردن یک قسمت از پذیرایی و تبدیل شدنش به اتاق خواب بعد از کلی چانه زدن و اصرار راضی شده از حصیر استفاده کنیم. باید حصیر خریداری بشه و قبل از آمدن کارگر نصب بشه تا بعد از تمیز شدن خانه دیگه ریخت و پاش و گرد و خاک نداشته باشیم!

2تا از فرش ها و 2تا قالیچه های اتاق خواب خودم و موکت اتاق خواب هم به شدت شست و شو نیاز داره و باید قبل از آمدن کارگر بدیم برای شستن که روزی که خونه جمع و تمیز می شه تمام آنها را هم پهن کنم.

همچنین پرده ها که باید بره اتوشویی برای شست و شو و اتو کشی تا وقتی کارگر میاد بعد از تمیز کردن شیشه ها بدم نصبش کنه!!!

درست کردن گلخانه، خریداری و نصب حصیر، جمع کردن فرش ها و موکت و قالیچه و درآوردن پرده ها همه و همه کارهای همسری است که مرا مثل خوره می جود.... اما همسری دستش را با بی خیالی گذاشته بود زیر سرش و خروپف می کرد!!!!

تازه یک مشکل و مساله بزرگتر هم داریم !! اینکه دخترکم قراره توی 10روز اول بهمن قدم روی چشمهامون بذاره!!! یعنی زمستان. دستشویی و روشویی ما توی حیاط هست. توی خانه هم تنها شیر آب مربوط به آشپزخانه است. حمام هم تنها یک دوش دارد و تازه حمام ما خیلی خیلی سرد است!! من واقعا نمی دانم بعد از آمدن عزیز دلم چطوری و کجا باید او را بشویم و تمیز کنم!!! جایی که خدایی نکرده سرما نخورد!!!

خدایا....

چقدر از این خونه بدم آمده!!! دیگه واقعا تحملش برایم سخت شده!!!

 

از طرفی همسری اصلا با داداشی کنار نمی آید. یعنی هردوتاشون مقصر هستند. داداشی هم اصلا با همسری کنار نمی آید... فقط تنها تفاوتش در این است که داداشی مشکلاتش با همسری را به من یا مامان انتقال نمی دهد اما همسری همواره و همیشه اختلافهایشان با داداشی را به روی من می آورد.

داداشی بازهم مثل همیشه درگیر جشنواره بزرگی هست که حتی شب ها هم تا ساعت نزدیک 2 سرکار می ماند. بابا، مادربزرگم را برده خانه خودشان. از ماه قبل که چشمش را عمل کرده بود تا چهار ، پنج روز قبل خانه مامان و بابا بود. بالاخره قرار شد بره خانه خودشان اما از آنجایی که تنها نمی ماند بابا هم باید می رفت. مامان توی خانه تنهای تنهاست. هفته گذشته هوا خیلی سرد بود. بخاری مامان اینا توی انباری روی پشت بام بود. چهارشنبه با مامان صحبت می کردم که گفت خیلی سرده و کسی هم نیست تا بتوانم بخاری را بیاورم و... گفتم تنهایی نمی توانی، صبر کن می آییم با هم کمک می کنیم.چهارشنبه با اینکه از صبح خانه بودیم دم اذان مغرب همسری وضو گرفت تا برود مسجد و نماز بخواند!! در حال وضو گرفتن گفت:" آماده باش از مسجد برگشتم بریم خونه مامان اینا سر بزنیم بعد بریم خونه مامانت" این حرف یعنی تا 8شب هم از منزل مامان همسری بیرون بیا نبودیم که نبودیم.با خنده گفتم:" فکر کردم می خواهی بگی زودتر بریم خونه مامان اینا. آخه خونشون خیلی سرده .گفتم اگه بشه ..." یکدفعه با عصبانیت و پرخاش گفت:" چیه؟ برم براشون بخاری بیارم؟ به من چه؟ مگه داداشی توی اون خونه چکاره است؟ مگه من کارگرم؟ به مامانت بگو یه کارگر بگیره بخاری رو براش بیاره پایین . به من چه؟"

خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم. خیلی خیلی... این آغاز یک بحث و مشاجره حسابی و مفصل شد.

که آخرش هم باز همسری هرچه دلش خواست به داداشی گفت... کاری کرد که گفتم:" اگه داداشی بمیره تو راحت می شی؟ " گفت:" آره ، راحت می شم"  با اشک و بغض گفتم:" پس الهی بمیره... بمیره که تو راحت بشی. خوبه؟؟"

بعد هم اشک امانم را برید... هق هق گریه خفه ام کرد.

خدایا! مگه من در کل این دنیا چه کسی را دارم غیر از مامان و بابا و داداشی.چرا باید رابطه داداشی و بابا و همسری اینطوری باشه؟؟؟ چرا باید اینقدر حرص این سه نفر را بخورم؟؟؟

گفت:" می خوام برم مسجد" گفتم:" برو به سلامت. حتما هم این نمازت حسابی قبوله... برو. خوش باش." عصبانی شد و گفت:" به اصول من توهین نکن." گفتم:" من به اصول شما کاری ندارم. اصولت را دو دستی بچسب یک وقت خدشه ای بهشون وارد نشه. دارم می گم حتما هم نماز و مسجد رفتنت قبوله."

... مسجد نرفت.

اون شب رفتیم خونه مامان اینا اما بخاری را نیاورد. من حالم بد بود. بغض داشتم. همسری ساعت 9رفت فوتبال مثل همه چهارشنبه ها. رفتم توی اتاق داداشی و هوای اتاقش را بو کردم...احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده.چقدر دوست داشتم آن لحظه بود.حرف می زد حتی اگر بهم می گفت:" از اتاق برو بیرون، کار دارم!"... هرچند که می دانم خیلی وقت ها او هم اشتباه می کند...می دانم. بهش تذکر می دهم. اما ... او هم برای خودش اصولی دارد!!!عقایدی دارد...

پنج شنبه از صبح رفت دنبال چهارچوب گلخانه. من حوصله نداشتم. من خسته بودم. اما دیدم با نشستن حالم بدتر می شود. شروع کردم به جمع کردن خانه، به شستن لباس ها، مرتب کردن داخل کمد، روی تخت، تمیز کردن توی یخچال، شستن ظرفها و پختن غذا و ... و...

پنج شنبه عصر بخاری خانه خودمان را راه انداخت.بعد مامان همسری زنگ زد که :"می خوام برم خونه خاله همسری. آخه از مشهد آمده!!!!" ( من هیچوقت نمی فهمم اینها کی می روند و کی می آیند اما ما مجبوریم جهت عرض ادب و سرسلامتی خدمتشان برسیم) رفتیم. برگشتیم...پنکه را باز کرد و قطعاتش را شستم و خشک کردم و جمع کردم. خوابیدیم... من حالم خوب نبود.

حدود ساعت 6صبح جمعه از معده درد از خواب بیدار شدم... کمی نان و خرما خوردم... بعد یک قاشق شربت معده خوردم(بنابر تجویز دکتر اشکالی نداره) بعد تا حدود 7 از معده درد ناله کردم و بعد کم کم خوابم برد...ساعت 9بود فکر کنم. بیدار شد. همیشه وقتی من زودتر بیدار می شوم سعی می کنم هیچ سروصدایی نکنم. مبادا با سروصدا بیدار شود و سردرد بگیرد. اما او... مثل همیشه اولین حرکتش بعد از بیدار شدن روشن کردن تلویزیون بود... تمام جمعه بی حال بودم. خسته بودم. تمام جمعه خسته بودم... امروز هم بدتر از جمعه... امروز بدتر از هر روز. احساس می کنم تمام بدنم درد می کند. دیروز که من حالم خوب نبود، دخترکم تا دلش خواست شیطونی کرد. من حس نداشتم و همه اش دراز کشیده بودم... 

پنج شنبه همین هفته قراره برم آزمایش قندخون و سونوگرافی.

هفته قبل هوا عشق من بود... ابری، بارانی، ابری ، بارانی... صفایی داره نفس کشیدن توی هوای بارانی...

حالم اصلا خوب نیست. توی این روزهایم به اندازه کافی مانده ام... خواهش می کنم توقع روزهایی که گذشت را نداشته باشید. خیلی هنر کنم پازل این روزهایم را درست بچینم...

می دونم خیلی غر زدم اما اینجا خونه تنهایی های منه دیگه... اینجا نگم کجا بگم؟؟؟اوه

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳۸٩/۸/۱٥ - تنها تر از آیینه ...