آبی تا ...

 

عکسی که نیامد!!!

خودمو کشتم که عکس دخترکم را بذارم اما نشد که نشد!!!

...

از همین تریبون اعلام می کنم:

به تلاش خود ادامه خواهم داد و تا رسیدن به هدف از پا نخواهم نشست.

 ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ - تنها تر از آیینه ...


حس تعریف نشدنی

دعای باران چرا ، دعای عشق بخوان!

این روزها دلها تشنه ترند تا زمین...

...

کودک، عطشان ، طفل ، 6ماهه، بی آبی ، گهواره ، الرضیع و ...

این لغت های به ظاهر کوتاه و کوچک چه قابلیتی دارند!؟ فقط خدا می داند...

...

خدا می دونه که  توی ماه محرم و صفر 2روز توی دلم غوغا به پا بوده... این حس مال امروز و دیروز نیست، از وقتی یادمه همینطوری بودم.

یکی روز سوم محرم... روز حضرت رقیه (س) ... روز سه ساله هراسان ....

یکی روز هفتم محرم... روز علی اصغر (ع)... روز ناله های دل ربابه... روز گهواره خونین...

...

امسال اما یه جور دیگه بود برام...

امروز اما یه حس تعریف نشدنی پنجه به گلوم انداخت ...

دیروز، مصلی ... یه عالمه بچه کوچک .... یه عالمه مادر بچه به بغل ... یه عالمه پدر مهربون ... یه عالمه عکاس که از بچه های علی اصغر شده و سقا شده عکس می انداختند....

... بدون فکر کردن و بدون اینکه قصدی داشته باشم ، فقط با دیدن این بچه ها، انگار یکی به دلم چنگ می انداخت... دلم له شد....

امروز دخترکم  رو برده بودم به مراسم عزاداری علی اصغر شش ماهه که مامانم پارسال نذرش کرده بود. عروسک کوچولوی من بغل مامان بود... خانم مداح می خوند... ...بی آنکه بخواهم دلم مچاله شد... دلم له شد....

....

چندروز قبل داشتم با یکی از دوستان دوران دانشگاه _ احتمالا می شناسیدش  همون بهناز خودمون_ حرف می زدم . خدا داره بهشون یه بچه می ده. کلی ذوق داشت اما هفته پیش که بهش زنگ زدم خیلی ناراحت بود. بعد از کلی اصرار  قول  گرفت که به فاخته و سمانه در این رابطه چیزی نگم و با گریه گفت که رفته غربال گری سه ماهه اول بارداری. پوست گردن جنین از حدی که باید باشه بیشتره! این یعنی اینکه مشکوک به سندرم دان هست. آزمایش های اولیه هم این مشکل را تایید کرده اند! حالا قراره 22 آذر بره آمینوسنتز. یعنی طی یک عمل جراحی مقداری از آب داخل رحم را خارج می کنند و آن را آزمایش می کنند. این عمل احتمال سقط جنین را بالا می بره. از طرفی دکتر بهش گفته اگر سندرم دان نداشته باشه  به احتمال بسیار زیاد جنین مشکل قلبی داره!!! خیلی گریه می کرد و ناراحت بود...

سعی کردم آرومش کنم و بهش بگم که اگر هم اینطور باشه خدا کنه تا زودتره بفهمی شاید بشه جلوی بسیاری از مشکلات آینده را گرفت . اما واقعا اینها را فقط برای آرام کردن دل او گفتم...

خیلی سخته... خیلی حس بدیه ... خدا کنه برای هیچکس پیش نیاد....

براش دعا کنید... دعا کنید هر اتفاقی که خیر هست براش بیافته .... و خدا هم صبرش را بهش بده...

...

دیروز، امروز، هر روز ، هر وقت به دخترکم نگاه می کنم یادش می افتم. یاد اونهایی که بچه دارند اما بچه هاشون خدایی نکرده سالم نیستند. یاد اونهایی که دوست دارند بچه داشته باشند و ندارند... یاد همه گرفتارها... درمانده ها....

خدایا به همه مون صبر بده ، صبر بده تا بتونیم در برابر مصلحت تو تاب بیاوریم.....

....

عزاداری هاتون قبول ، التماس دعا

 

***************************************************************

امروز تود بابا جونمه.... بابایی تولدت مبارک... الهی 100ساله شی ، نه ، 120ساله شی....

دخترک نامه: دیشب اومدم خونه مامان اینا تا صبح با مامان بریم هیئتی که پارسال نذر کرده بود دخترک را ببره.

صبح بیدار که شدیم مامان به دخترک گفت: "امروز تولد باباییه، بهش بگو بابا جون تولدت مبارک "

دخترک با ناز نگاهی به بابا کردو تند تند دست زد و نانای کرد....!!!!!

مامان و بابا دلشون ضعف رفت و براش غش کردند!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢ - تنها تر از آیینه ...


آبان را دوست دارم

سلام

پاییز را دوست دارم.

آبان را دوست دارم.

پاییز امسال، آبان امسال همراه با یک دخترک کوچولو که چهاردست و پا میره و با صدای بلند صدا می کنه ...

امسال را دوست دارم.

.

.

.

به زودی زود آن روزها و این روزها را دوباره از سر می گیرم.

به زودی زود .

با خودم قرار گذاشتم روزی حداقل 200 کلمه بنویسم.

با خودم قرار گذاشتم زودتر کارهای پاییز خونه را تمام کنم. آخه برای خانه تکانی حسابی همه جا را ریختم به هم!!!!

دیشب طی یک عمل انتحاری تمام رختخواب ها را در آوردم و ملحفه هایش را ساعت 1 نیمه شب ریختم توی ماشین لباسشویی!!! می خواستم پرده های اتاق خواب را در بیارم که دیدم خیلی دیروقته و همسری و دخترک بیدار میشن!!! در نتیجه بهشون تخفیف دادم!!! دیگه اینکه ...

دیگه اینکه می خوام تغییر و تحولاتی اساسی توی دکوراسیون خونه بدم!!!

از این خونه بدم میاد اما حالا که مجبورم اینجا باشم می تونم حداقل برای خودم قابل تحملش کنم!!!

دیگه اینکه خانه تکانی را دوست دارم به خاطر بعدش که همه چیز تمیز میشه و آدم خستگی اش در میره!!!

.

.

.

اگه بد شده ببخشید!!! عجله ای نوشتم . کم کم بهتر میشه!!!

قربان شما

آبی تا

------------------------------------------------------------------------------------

راستی این نودمین نوشته این خونه هست!! نودمین نوشته توی سال نود!!!

باید کمی ویژه اش کنممتفکر

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ - تنها تر از آیینه ...


سلام. ما یعنی من و دخترم و باباش خوبیم

سلام.

خوبید؟؟

ما خوبیم. من و دخترک هشت ماه و نیمه ام و باباش ( همون همسری) خوب خوبیم. اسم دخترم از اسامی انتخابی همسری نشد. یکی از اسامی انتخابی من شد. البته همسری با این اسم موافقت کرد فقط و فقط با این شرط که دختر بعدی مون بی حرف اسمش زینب باشه!

خب مسلما من هم نقد را قبول کردم!!! {بدجنسی نیست؟؟}چشمک

مامان همسری یعنی مادرشوهر گرامی روز به دنیا آمدن دخترکم توی CCU بیمارستان بستری شده بود و دخترم  7 روزه بود حدودا که با مامان رفتیم دیدن مادرشوهر گرامی تا نوه جدیدش رو ببینه.

عموی بزرگم که چندبار سکته مغزی کرده بود اردیبهشت امسال توی حیاط خونشون خورد زمین و لگنش و ران پاش شکست!!! 3روز توی بیمارستان بود و دکترها  در شورای پزشکی تظمین نمی کردند که اگر بهش بیهوشی بدهند آیا بعدش به هوش میاد یا نه!!! بالاخره با ریسک 50 درصد عملش کردند و بعد از عمل به هوش آمد و شکر خدا مشکل شکستگی حل شد اما توی این مدت یکبار دیگه سکته مغزی کرد ... الان حال خیلی خوبی نداره و توی خونه  بستری هست.

مادر بزرگم (مامان بابام ) ششم مرداد امسال بعد از یه مدت کوتاه بیماری فوت کرد!!!

دلم براش تنگ شده. مادر بزرگم یه زن قدیمی و مهربون بود... مثل مادربزرگ های توی کتاب ها...

خونه مادر بزرگ هم تخلیه شد و خودش به همراه وسایل و خونه اش به خاطره ها پیوست....

دخترکم حسابی بزرگ شده. دو روزه چهاردست و پا میره... دست دستی می کنه، لی لی حوضک و کلاغ پر بلده ، بای بای می کنه، تازه نانای هم می کنه . وسط گریه هاش هم می گه : ما ما ما ما ....

من هم می ذارم به حساب اینکه منو داره صدا می کنه.

با خنده ها و دلبری هاش من و باباش رو کشته!!!

من و باباش که جای خود، مامان و بابام و داداشی هم خیلی دوستش دارند و دخترک وروجک من هم حسابی خودش را توی دلشون جا می کنه...

سعی می کنم بازم بیام و بنویسم اما مشکلاتی هست.

اول اینکه من دیگه سرکار نمی رم. همسری اصلا موافقت نکرد که برم سر کار و گفت :" چه کاری مهم تر از تربیت دخترم ؟؟؟"

دوم اینکه ما خونه  ای دی اس ال نداریم .

سوم  و مهمتر از همه اینکه خودم هم بی همتمنیشخند

دیگه اینکه به یاد همتون هستم و همتون رو دوست دارم. بغل

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ - تنها تر از آیینه ...


یکی از کارهای سخت دنیا

"من هم حق دارم یک اسم ساده نصیبم شود!!!"

این فریاد دختر کوچولوی ماست.

...

ما، من و دخترم خوبیم.

از لطف همه تون ممنون.

دخترم هنوز هم که هنوز است اسم ندارد!!!!!

این کار ( انتخاب اسم)، از آپولو هوا کردن هم سخت تره !!!!!!

همسری کاملا متفاوت شده!!! داداشی می گفت پشت در اتاق عمل قبل از اینکه مرا بیاورند و بعد از اینکه دخترک را دیده بود گریه اش گرفته بوده!!!

مامان همسری همون روز به خاطر قلبش بستری شد توی بیمارستان!!!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٤ - تنها تر از آیینه ...


1یادداشت تلگرافی

سلام

ما (من و دخترم) خوبیم و داریم ساعات آخر یکی بودن را پشت سر می گذاریم.

دوشنبه که رفتم دکتر قرار شد شنبه ٢بهمن ساعت ۴صبح بیمارستان باشم. 

شنبه صبح زود دخترکم میشه یه انسان جدا از من ... با یک شخصیت مستقل و جدا!!!

دخترم بهمنی شد(انشالله ) همون طور که دوست داشتم.(البته اگه به امید خدا امروز تا ساعت ١٢شب بخیر بگذره!چشمک)

بابا بزرگه( بابای خودم) برای دخترکم یه توپ خوشگل خریده. بنده خدا از خیلی وقت پیش می گفت می خواد این توپ را براش بخره اما مامان می گفت:" مگه پسره که توپ بازی کنه؟؟؟ لازم نیست توپ براش بخری!!!" اما بالاخره بابا توپ را خرید.

البته این توپ بیشتر به اسم دختر من و به کام داییش و باباش شده!!! همسری و داداشی تا حالا بیشتر با این توپ ذوق کردند و بازی کردند تا دخترکم!!!!

اسامی پیشنهاد همسری :

١- زینب  ٢- فاطمه  ٣-زهرا

است. روی زینب بی نهایت تاکید و اصرار داره و بعد فاطمه . باید بگم ما بیشتر از تعداد موهای سرمان بین اقوام نزدیک فاطمه داریم.و همینطور زهرا....

زینب هم به نظر من اسم خیلی سنگینی است. درسته که دخترکم توی ماه صفر داره به دنیا میاد و خیلی خیلی نزدیک اربعین هست اما واقعا دوست ندارم اسمش زینب باشه!

تازه همسری با چنان غلظتی می گه زینب بابا، زینت بابا، دختر بابا که حرصم درمیاد و انگار من هیچ جایی این بین ندارم!!! به همسری هم گفتم اینطور که تو می گی زینب بابا، زینت بابا انگار به دنبالش باید بگی :" بی خیال مامان"!!!

دیگه اینکه دیشب هم با هم درباره اسمش صحبت کردیم و در نهایت همسری گفت:" حالا هیچی نداری بهش فکر کنی نشستی داری از این مساله برای خودت کوه می سازی؟؟ بذار به دنیا بیاد شاید نظرمون عوض شد. شاید به دل یکی مون یه چیزی افتاد ... و ... و ... و ..."

جالبه که من از بلاتکلیفی خیلی بدم میاد و همیشه دوست دارم تصمیمی که قراره آخرسر بگیرم را اول بگیرم و حداقل خودم بدونم چکار می خواهم بکنم... اما!!! واقعا دعا کنید این جریان اسم گذاری و ... به خیر بگذره.!!!

... بگذریم...

بنابر آخرین سونوگرافی که دوشنبه انجام دادم هم قد دخترکم نسبت به سنش بلنده و هم وزنش خوبه. برای قدش اگر به باباش، عمه هاش، عمو دومی یا داییش (منظورم داداشی هست) بره قد بلند می شه .

خیال باطلخیلی دلم می خواد بدونم چه شکلیهhttp://ownnote.persiangig.com/Smile.Tosi/aa.gif. هم دوستش دارم و هم از حضورش می ترسم!!! به این می گن نهایت دوگانگی!!

خب فعلا خداحافظ تا بعدا ...

بعدا نوشت:

١-ناهید اهل زمین عزیز، باید بگم من قسمت کامنت وبلاگت را اصلاپیدا نمی کنم اما همیشه میام و مطالبت را می خونم. نمی دونم کجا باید برات کامنت بذارم!!!

٢-نهال تنهایی عزیز، نظرات وبلاگت باز نشد. من هم هوای برفی رو خیلی دوست دارم. بی نهایت زیاد...!!! یادت هستم و بهت سر می زنم اما نمی شه برات کامنت بذارم!!

٣-خیلی سعی کردم مینا و محمد عاشقانه های ما را پیدا کنم اما وبلاگ قبلی را حذف کردند و نشانی وبلاگ جدید هم اشتباه بود. هرجور به ذهنم می رسید سرچ کردم اما به نتیجه ای نرسیدم!! مینا و محمد عزیز اگر میایید حتما خبری از خودتون بهم بدید.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ - تنها تر از آیینه ...


آخرین روزها با یارتودلی

سلام

امروز آخرین روزی است که قراره برم دکتر.

بنا بر سونوگرافی پروفایلی که برای دکتر ببرم مشخص می کنه که فردا باید برم بیمارستان یا نهایتا شنبه (2بهمن)

خیلی دلم می خواد شنبه باشه. آخه من با ماه بهمن قرابت و نزدیکی زیادی دارم.

همه خوبیم . خونه مامان اینا هستم. شنبه25دی آخرین روزی بود که خونه بودم. مامان ظهر آمد دنبالم و با هم آمدیم خونه مامان.

دیگه این پنج شنبه جمعه آخری حسابی خونه رو تمیز کردم و گردگیری کردمو و    و .... تا وقتی با دخترکم میاییم خونه آماده و تمیز باشه.

دوست نداشتم دخترکم فکر کنه مامانش اصلا منظم نیست.

دوستان من و همسری به شدت بهمون لطف داشتند و هر کس هر طور می دانست و می توانست  باهامون هم دردی و همراهی کرد. خیلی از دوستانمان کارهای مختلفی را پیشنهاد کردند.همسری چندتایی را برای مصاحبه رفت. در حال حاضر در یکی از سازمان های چاپ و انتشارات معتبر به طور موقت مسئول دفتر مدیر عامل است. کار دیگری هم بهش پیشنهاد شده که در زمینه رشته تحصیلی اش هست. حسابداری. خودش خیلی مایله که اون یکی کار رو بره البته برای این کار حسابداری فقط رفته مصاحبه و هنوز هیچ خبری ازشون نیست.قرار شده نهایتا تا آخر دی اگر خواستند با همسری تماس بگیرند. کارش نسبت به این کار موقت سخت تره و ساعت کاریش هم بیشتره . راهش هم دور تره ! اما همسری می گه آینده بهتری داره و بعد از 2سال تحمل تمام شرایط می توانم به حسابداری به عنوان یک کار کاملا تخصصی بپردازم. به هر حال راضی هستیم به رضای خدا.

از وقتی کار موقت همسری درست شد( حدود 3شنبه گذشته) خودش شرایط کارش و اینکه از اونجا آمده بیرون را برای مامان و بابا و داداشی و مامانش گفت. حالا دیگه همه می دانند همسری توی مجموعه قبلی دیگه کار نمی کنه! همه متعجب و ناراحت شدند. اما همه معتقدند که حتما خیر و صلاحی در این اتفاق بوده است.

دختر گلم حالش خوبه. تازگی ها حرکاتش بانمک شده. همسری خیلی بیشتر بهش ابراز علاقه می کنه.

راستش چندروزیه (یعنی دقیقا از شنبه که از خونه خودمان خداحافظی کردم و آمدم بیرون) به شدت دلم شور می زنه. اصلا راحت نیستم و همه اش احساس می کنم از اینکه داره اتفاقی به این مهمی توی زندگیم می افته می ترسم.

احساس می کنم دخترکم را نمی شناسم و همه اش فکر می کنم یعنی می تونم مامان خوبی براش باشم؟؟؟ یعنی می توانم از پس کارهاش بربیام؟؟؟ یعنی می توانم درست تربیتش کنم؟؟؟ از دردهای بعد از به دنیا آمدنش می ترسم. همه اش حس می کنم دلم می خواد گریه کنم.

یه بغض عجیب می خواد خفه ام کنه.!!!

خلاصه که حسابی دیوانه شدم. چرایش را خودم هم نمی دانم. دلم می خواد بعد از به دنیا آمدم دخترکم دورم خلوت خلوت باشه. اما می دونم امکان پذیر نیست چون همه فامیل خاله و دایی ها و بچه هاشون و عموها و ... و... با سروصدای زیاد دور و برم خواهند بود...

خدایا کمکم کن... کمکم کن این روزهای پر التهاب را بتوانم با آرامشی که خودت بهم می دی پشت سر بگذارم.

...

هنوز درباره اسم خانم کوچولو به هیچ نتیجه ای نرسیده ایم. همسری روی دو سه تا اسم به شدت تاکید داره و من 1اسم را بیشتر از همه دوست دارم اما برای نشان دادن انعطاف پذیری خودم بیش از 10اسم دیگر را هم پیشنهاد داده ام. همسری هیچکدام از اسامی پیشنهادی مرا قبول ندارد!!! من هم اسامی پیشنهادی او را اصلا دوست ندارم!!!

خداوند این مرحله را هم به خیر بگذراند انشالله....

.

دیگه اینکه برام دعا کنید. خیلی زیاد. خیلی زیاد. خیلی زیاد

همه شما رو دوست دارم

این خونه رو دوست دارم

و محتاج دعای خیر شما هستم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ - تنها تر از آیینه ...


آخر پاییز و اول زمستان با یک دنیا اتفاقات عجیب

سلام دوستان خوبمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley6b.gif

من و دخترکم خوبیم.یعنی راستش از یکشنبه تا امروز اصلا خوب نبودم. همه وجودم در درد غوطه می‌خوره!!!!

از اول دی مرخصیم شروع شد.

هفته آخر آذر یعنی همون هفته آخر که رفتم سرکار به شدت سرما خوردم. تازه واکسن آنفولانزا هم زدم اما خیلی فاجعه بار سرما خوردم!!!! بنده خدا همسری خیلی ازمون پرستاری کرد. یک شب اونقدر تبم رفت بالا که بیا و ببین!!! همسری اون شب تا صبح مشغول پاشویه و گذاشتن حوله نم دار روی پیشونیم بود!!! اما چون هفته آخر بود مجبور بودم حتما برم سرکار. هفته خیلی بدی بود. خیلی بد. خدا رو شکر که به خیر گذشت و تمام شد. همون تب بالا و استفاده از آموکسی سیلین باعث شد مایع داخل رحم کمی کم بشه و دکتر بهم کلی سفارش کرد که باید خیلی بیشتر استراحت کنم.

خلاصه مرخصی شروع شد.

هفته اول خوب بود.

هفته دوم همین هفته است. همسری شنبه و یکشنبه رو گفت مرخصی گرفته تا کمی به کارهای بانکی برسه.

از پنج شنبه تا یکشنبه شب خیلی از دوستاش و همکارهامون هی بهش زنگ زدند.

یکی از دوستانش هم جایی رو برای کار معرفی کرده بود. همسری خیلی وقت بود که می‌گفت اگر کار مناسب پیدا کنه از اینجا میاد بیرون. شنبه عصر رفت برای مصاحبه.

یکشنبه شب گفت که دوشنبه هم شاید سرکار نره!!!

کمی کارهاش عجیب بود اما اصلا شک نکردم.

آخر شب یکشنبه هی گفت:" کلافه هستم. حالم خوب نیست... اعصابم خرده و ... " برام عجیب بود اما سعی کردم خیلی نزدیکش نرم و بذارم تا توی حال و هوای خودش باشه.

بعد یکدفعه حدود ساعت ١٠بود که گفت:" من دیگه  دفتر نمی رم."

فکر کردم منظورش اینه که اینقدر به این کار جدید امیدواره به همین خاطر دیگه حوصله محل کار خودمون رو نداره!!! گفتم:" یعنی چی؟"

گفت:" باور کن دیگه دفتر نمی رم"

گفتم:" اینقدر امیدواری کار جدیدت جور شده؟"

گفت :" نه ، اما از شنبه قرار شده من دیگه نرم دفتر. به جای من کس دیگری را آورده اند!!!"

یکدفعه جا خوردم. گفتم:" یعنی چی؟"

گفت:" مسئول جذب و ارزشیابی (رئیس مستقیم همسری) یکی از دوستانش که از کار بیکار شده بود را آورد جای من"!!!!

گفتم:" یعنی همینطوری یکدفعه گفت نیا؟"

گفت:" آره، گفته یک مقدار تغییر و تحولاتی داریم انجام می‌دیم که شما بهتره دنبال کار باشید!!!"

....

خلاصه چه درد سرتون بدم؟ همسری رسما بیکار شده! جالب قضیه اینجاست که من و همسری توی یک مجموعه مشغول بودیم. و جالب تر اینه که من حدود ١۵روز به دی مانده بود نامه تقاضای مرخصی زایمانم را رد کردم و همین جناب آقای مسئول دفتر جذب و ارزشیابی کاملا در جریان شرایط من بود و هست و کاملا می دونه که تا ۶ماه دیگه به من حقوقی تعلق نمی گیره مگر اینکه بعد از ۶ماه نامه ادامه به کار ببرم! ایشون می‌دونه اگر من نامه ادامه به کار نبرم احتمال اینکه بیمه همون دو سوم حقوق هر ماه را هم بهم بده خیلی کمه. این جناب رئیس می‌دونه که قراردادها تا آخر امسال  هست و مرخصی من تا خرداد سال دیگه ادامه داره و اگر سال دیگه با من قرارداد نبنده یعنی هیچی به هیچی. او همه اینها را می‌داند و از اول دی به همسری گفته دنبال کار بگرد و هفته قبل دوشنبه یعنی بعد از حدود ١٠روز به همسری گفته سه شنبه و چهارشنبه کارهاتون را تحویل بدهید!!! و همسری از شنبه خونه است.......

همسری همه اش می‌گه نگران نباش و همه اش می‌گه مطمئنم یه خیر و صلاحی توش هست. من هم به حکمت خدا ایمان دارم. اما از کارهای این آدم ها موندم!!!

دیگه اینکه من نمی خواستم این قضیه را مامان اینها بدانند. به عناوین مختلف هرچی مامان و بابا پرسیدند چرا همسری این دو روزه خونه بود فقط گفتم چون کار داشتیم و می‌خواست بره دکتر و ... و.... اما متاسفانه یکی از دوستان مشترک ما و داداشی ( که هنوز داداشی هویتش را فاش نکرده!!) به داداشی خبر داده که همسری دیگه سرکار نمی ره!!! داداشی هم از بس ناراحت شده دیشب این خبر را به مامان گفته.

دیشب مامان به من گفت:" همسری دیگه سرکار نمی ره؟؟؟ بیکار شده؟؟؟ "

من در کمال آرامش خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم :" نه ، درسته که دنبال کار می‌گرده اما سرکار می ره و ... و..." احساس کردم اگر مامان و بابا بدونند که من هم از جریان خبر دارم همه اش فکر می‌کنند و غصه مرا می خورند که نکنه من استرس داشته باشم و روی بچه تاثیر بگذاره!!!

خلاصه آش شله قلمکاری شده که خدا می‌داند و بس... امیدوارم به خیر بگذره. امیدوارم و مطمئن هستم قدم دخترکم اونقدر خوب هست که مشکلی برامون پیش نیاد و به دنبال این اتفاقات هم حتما خیر و صلاحی هست... امیدوارم... امیدوارم و امیدوارم.

برامون دعا کنید.

برای من، برای همسری، برای دخترکم. برای عاقبت به خیری مون. برای همه چیز.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ - تنها تر از آیینه ...


از هر دری سخنی

این مطلب بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است توصیه می شود که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی که با هم و در کنار یکدیگر ‌ بخوانند.

نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی است

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. از نمونه رمان های او  کتاب آتش بدون دود و بر جاده های آبی سرخ را خوانده ام.

همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم،

مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 

این روزها:

اعیاد قربان و غدیر مبارک. امیدوارم به همه شما خوش گذشته باشه. شب عید غدیر سالگرد نامزدی من و همسری بود.

دیروز رفته بودم دکتر برای چکاپ. دخترم 30هفته است که سفرش را شروع کرده و حدودا 2ماه دیگه (یعنی نهایتا8هفته دیگه) بیشتر نمونده تا ببینمش. مامان به شدت مشغول تکمیل کردن وسایلش هست تا قبل از محرم تکمیلشون کنه.

همسری بالاخره حصیر را نصب کرد و گلخانه را تکمیل کرد و فرش هارا هم که داده بودیم برای شستشو تحویل گرفتیم.اما لوسترها هنوز خاک دارند ! همسری قبول نکرد گل پیچک بزرگ را ببریم داخل گلخانه!!!

روز عید قربان قرار بود خانمی بیاد برای تمیز کردن خانه. مامان هم آمد . تا حدود ساعت 3عصر همه چیز خوب بود و داشتیم با بگو و بخند کارها را انجام می دادیم. ساعت 3ونیم یا 4بود که با مامان تماس گرفتند و خبردادند عروس عمه اش فوت کرده! یادتون هست در قسمت این روزهای مزه منحصر به فرد عشق گفته بودم بعد از 2سال دست و پنجه نرم کردن با این بیماری خوب شده بود؟؟ حدود یکماه قبل دوباره متوجه می شه حالش خوب نیست! بعد که پیگیری می کنه دکتر به همسرش می گه تمام بدنش درگیر بیماری شده! از معده و روده و ریه ها بگیر تا کبد و حتی چشم چپش هم دیگه دید نداشت. حدود یکماه آخر را بیمارستان بود. حتی دکتر دیگه شیمی درمانی اش هم نمی کرد.مامان اینا رفته بودند ملاقاتش اما من نرفته بودم. عروس عمه مامان تازه 42یا43سالش بود. دختر بزرگش دانشجوی سال دوم هست و پسرش در حال گذراندن پیش دانشگاهی است.(اگر دوست دارید برای شادی روحش یک فاتحه بخوانید)

خلاصه خبر فوت او را که مامان شنید از این رو به آن رو شد. از همان روز مامان دیگه حال و روز خوبی نداشت. تا یکهفته هر وقت سراغی ازش می گرفتیم به همراه بقیه خانه آنها بود! اونقدر بداخلاق شده که خدا می داند. هیچ ذوق و شوقی دیگر ندارد و دائم درحال بهانه گیری است. چندروزی آنقدر با من بداخلاقی کرد که هر شب تا صبح گریه می کردم! از من توقع داشت در مراسم ها شرکت کنم و حتی غیر از سوم و هفت خانه آنها هم بروم از طرفی همسری نمی گذاشت بروم چون می گفت توی روحیه خودت و بچه تاثیر می گذارد!!! بالاخره مراسم سوم را رفتم مسجد اما بقیه مراسم ها و خانه شان را نرفتم. مامان گله می کرد که من تنها هستم و یک دختر بیشتر ندارم و تو هیچوقت با من هیچ کجا نمی آیی و ... و... او نگاهش دائم به خاله و دخترخاله ام هست که همه جا دنبال هم هستند اما خب سوری کارمند نیست! خانه سوری و خاله هم روبروی هم هست و اصلا شرایط زندگی او و اخلاق شوهرش با اخلاق همسری من از زمین تا آسمان تفاوت دارد!!!

چه دردسرتان بدهم ! هنوز که هنوز است حال و روز مامان سرجایش نیامده که نیامده. از طرف همسری هم که ماشالله اونقدر عروسی پشت عروسی دعوت بودیم و هستیم که دیگه خسته کننده شده !!! روز عید قربان یک عروسی دعوت بودیم که البته من اونقدر خسته بودم و حالم بد بود که نرفتم. فرداش حنا بندان پسرعموی همسری بود که باز هم از زیرش در رفتم و نرفتم! یکشنبه 30آبان عروسی نوه عمه همسری بودکه البته هیچکدام از خواهرها و برادرهای همسری نرفتند غیر از برادر بزرگه و مادرشوهر عزیزم! 3آذر عروسی پسرعموی همسری بود که رفتیم و فرداش پاتختی بود. بعد از اذان مغرب 4آذر بله بران پسرخاله همسری بود!پنج شنبه این هفته عروسی پسرخاله دیگر همسری است و جمعه جاری بزرگم دعوتمان کرده!

شنبه تخت و کمد دخترکم حاضر می شه و تحویل می دهند.می خواستم کرم شکلاتی یا شکلاتی و لیمویی بگیرم اما این رنگ ها نبود که نبود!!! مجبور شدم یاسی انتخاب کنم! صندلی غذایی هم که مامان سفارش داده بود توی گمرک مانده و هنوز ترخیص نشده ! یکشنبه میهمانی دارم! دست اول ترین ها را دعوت کنم 35نفر می شویم! تازه فقط خانم ها!

جریان میهمانی و رسم و رسومات و کادوی مامان و بابا و اینکه خانواده همسری هم از این رسم ها ندارند خودش مثنوی صدمن کاغذ است و پروژه ای تمام نشدنی که فقط خدا باید به خیر بگذراند!!!! حالا سر فرصت برایتان تعریف می کنم که چه گیری کرده ام!

و اما روزهایی که گذشت:

۴۵

خانم وفایی را سخت می شد پیدا کرد چون عضو هیئت علمی یکی از دانشگاه های دیگر بود و سرش حسابی گرم امتحانات بود. اما پیدایش کردم و برایش حرف زدم... گفتم که دیگر به آقای ه اعتماد ندارم. از احساس شکسته شده ام گفتم... با من حرف زد... حرف زد... نمی گفت که حق با آقای ه است. به اندازه کافی کار او را اشتباه می دانست اما خیلی چیزها را به یادم آورد...

اینکه او می توانست هیچوقت به من چیزی نگوید. اینکه همین که تا الان هم نگفته بود در آقای ه چه احساس بدی را ایجاد کرده بوده است.اینکه او خواسته تا جواب صداقت مرا با صداقت داده باشد.

خانم وفایی پنجره دیگری را برایم باز کرد تا از زاویه دیگری به ماجرا نگاه کنم. ...

 آقای ه واقعا انسان خوب و شریفی بود . کم کم عادی تر شدم و سعی کردم بیشتر به درس هایم برسم.

اواسط امتحانات بود.

زندایی و دایی کوچکم خواستگاری را معرفی کردند. این خواستگار پسرعمه همسایه آنها (دایی و زندایی ) بود. یک خواهر و برادربودند. اسم پسره حسین بود.ظاهرا خانواده شان از نظر اعتقادی خیلی شبیه به ما بود.خواهرش دانشجو بود و خودش لیسانس داشت و کارمند روابط عمومی یک شرکت دولتی بود. این آقا هم یکبار نامزد کرده بود و بنابر دلایلی طلاق گرفته بود.می گفتند نامزدش خیلی بی قید و بند بوده.

نمی خواستم قبول کنم که بیایند اما جماعتی ریخته بودند سرم و هی نصیحت پشت نصیحت که موقعیت او خیلی خوب است و ....

آقای ه همیشه وعده نیمه خرداد را داده بود.اما به نیمه تیر نزدیک می شدیم و هیچ خبری نبود!!! از بس همه اصرار می کردند از خودم هم بدم می آمد. قبول کردم و گفتم باشه قرار بگذارند که بیایند.

هنوز در حال دادن امتحانات بودم .روزی که قرار بود حسین آقا و خانواده اش بیایند زندایی و مامان کلی اصرار کردند که من با بلوز و دامن و روسری باشم! من قبول نکردم. من چادرم را دوست داشتم.

خواستگارها آمدند. خواهر و مامانش با همسایه زندایی آمدند و خودش هم بود. ظاهر موقر و خوبی داشت. به ترتیب از سمت چپ به راست زندایی نشست و بعد همسایه زندایی مبل تک نفره بعدی جای حسین آقا بود . کنارش خواهرش نشسته بود و بعد هم مامانش. مادر بزرگم کنار مامان او بود و بعد مامان و بعد من. من روبروی حسین قرار می گرفتم.

اولش صحبت های معمولی بود و بعد مامان او با بغضی در صدا گفت:" برای ما فقط خوشبختی بچه ها مهم هست و عاقبت به خیری آنها، من از بچه هام هیچ چیز نمی خواهم غیر از شاد بودن و سلامت بودنشان و...."

مراسم خواستگاری داشت خیلی معمولی به اتمام می رسید بین جمع همسایه زندایی و زندایی من از همه بیشتر بگو و بخند می کردند و به قول خودشان مجلس را گرم کرده بودند. مامان تعارف کرد که میوه ها را پوست بکنند. هنگامه، همسایه زندایی خیاری پوست کند و می خواست نمک بزند که حسین نمکدان را از دست او گرفت و با خنده گفت:" برات خوب نیست نخور!" هنگامه با خنده دست چپش را گذاشت روی پای راست پسرعمه اش و گفت:" بده ، نمکدان را بده... خیار بی نمک نمی شه خورد" حسین نمکدان را به او نداد و گفت:" وقتی برات بده برای چی اصرار می کنی؟ همیشه من باید باشم بگم چی بخور چی نخور؟" بعد هنگامه رو به زندایی کرد و با خنده و شوخی گفت:" حسین از رضا هم بیشتر حواسش بهم هست. آخه نه که فشارم بالاست برای این می گه نمک نخورم. از دست دکتر و رضا بتونم در برم از دست حسین نمی شه در رفت." بعد رو به حسین کرد و با شوخی و اصرار و خنده نمکدان را ازش گرفت.!!!!

این رفتار شاید برای خیلی از شما که این مطالب را دارید می خوانید عادی باشه اما برای من نه. راستش از این مکالمه اصلا خوشم نیامد.

خانواده حسین از من خیلی خوششان آمد. تا پایان امتحانات 2بار دیگر هم آمدند. من اون ترم خیلی درس نخواندم.امتحانات را یکی بعد از دیگری افتضاح می دادم. آقای ه مشغول امتحانات بود. گاهی همدیگر را می دیدیم اما نه مثل گذشته. تماس های تلفنی به حداقل رسیده بود. گاهی می شد که حتی دو سه روز باهم صحبت نمی کردیم. از آخر و عاقبت انتخاب حسین می ترسیدم اما دو خانواده به شدت از همدیگر خوششان آمده بود. تصمیم گرفتم حتما به طور جدی در رابطه با مراوده اش با نامحرم ها صحبت کنم.

در طی دو سه جلسه ای که آنها آمدند اصلا من و حسین با هم صحبت نکردیم. تمام صحبت ها در جمع و بیشتر بین بزرگترها بود و البته زندایی و دایی و مامان بزرگ حضوری بی وقفه داشتند. سه شنبه امتحانات من تمام شد. هنوز سرکارم را می رفتم. بعد از اتمام امتحانات به خاطر جبران مرخصی ها ساعات بیشتری را در محل کار می گذراندم. پنج شنبه مادر حسین برای بار هزارم زنگ زد و با مامان و بابا قرار بله بران خودمانی روز پنج شنبه هفته آینده را گذاشتند. همه جواب مرا قطعی می دانستندو هیچکس به خودش زحمت سوال کردن از من را هم نمی داد!!! من از آقای ه خیلی مطمئن نبودم از برخورد حسین با هنگامه اصلا خوشم نیامده بود و البته تنها نکته منفی او همین بود.

شنبه آقای ه با محل کارم تماس گرفت. گفت با بچه های نشریه طلوع تماس بگیرم و برای پنج شنبه قرار جلسه بگذارم. گفتم:" باشه با بچه ها قرار می گذارم اما احتمالا خودم نمی توانم بیایم. "

 گفت:" چرا؟"

 گفتم:" کار دارم . میهمان داریم نمی توانم بیام"

 گفت:" اگه جلسه را شنبه دیگه بگذاریم می آیید؟ آخه طلوع یک روابط عمومی بیشتر نداره!!"

گفتم :" باشه شنبه با شیرینی میام احتمالا" 

با شک گفت:" شیرینی چی؟ نکنه به سلامتی دارید مزدوج می شوید!"

گفتم :" با اجازه شما بله دیگه. "

گفت:" طرف کی هست؟ من می شناسم؟"

گفتم:" نه "

گفت:" شوخی می کنید"

گفتم:" شما از حرفهام برداشت کردید که شوخی می کنم؟ نه من با کسی شوخی ندارم."

با ناراحتی گفت:" به سلامتی" و قطع کرد.

جریان جلسه و ... بین زمین و آسمان رها شد. حدود یکساعت بعد تلفن دفتر باز زنگ خورد.

آقای ه پشت خط بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت :" جریان خواستگارتون جدی است؟"

گفتم:" خیلی عجیبه برای دختری خواستگار بیاد؟ خب بله جدی است. چطور مگه؟"

گفت:" راستش من نمی دونم چه طور بگم. من نمی توانم جریان طلاق شما را چطور باید به مادرم بگم. آخه هرچه باشد او قدیمی است. باید در این رابطه و نحوه گفتن این مساله به او با خواهر و برادر بزرگترم مشورت کنم."

گفتم:" خب."

گفت:" به نظرم بهتر است امروز عصر این مساله را با خواهر و برادر بزرگم مطرح کنم تا سه نفری به یک نتیجه خوب برسیم تا بدانیم چطور باید به مادرم بگوییم."

گفتم:" تصمیم گیری در نهایت پای خودتان هست."

گفت:" پس الان با آنها تماس می گیرم و برای عصر قرار می گذارم. حالا با خواستگارتان حرف هم زده اید؟ "

گفتم:" من به تنهایی با او هیچ صحبتی نکرده ام."

گفت:" شرایط شما را می داند؟"

گفتم:" معرفمان فکر کنم گفته باشد."

چیز دیگری نگفت و قطع کرد.

عصر آن روز آقای ه با خواهر و برادرش صحبت کرد.

فردا صبح (یکشنبه)به دفتر زنگ زد و گفت که دیروز بعد از نماز مغرب و عشا با آنها صحبت کرده و خواهرش پیشنهاد داده که درباره این مساله و ازدواج با من استخاره کند. اگر خوب آمد تمام مطلب را بی کم و کاست با مادرش در میان بگذارد. اگر بد آمد کلا بی خیال قضیه شده و دیگر پافشاری و پیگیری نکند و با مادرش هم هیچ صحبتی نکند.آقای ه گفت که امروز(یعنی همان یکشنبه) زودتر می رود تا به مسجد و نماز مغرب و عشا برسد و بین دو نماز از پیش نماز مسجدشان که خیلی هم قبولش دارد بخواهد که برایش استخاره بگیرد.

آن شب او به مسجد رفت و استخاره کرد و جواب استخاره خیلی خوب آمده بود. همان شب مساله را به مادرش گفته بود. بعد از اینکه جریان مشورتش را خواهر و برادر بزرگتر را به او گفته بود مادرش ناراحت شده و جواب داده بود:" اصلا نیاز نبود که به آنها بگویی. از اول باید مساله را به خودم می گفتی. بهتر بود حتی آنها هم نمی دانستند." بعد هم قرار گذاشته بودند جریان عقد من و طلاقم بین آقای ه و مادرش و خواهر بزرگ و برادر بزرگش برای همیشه بماند.

دوشنبه این خبر را به من گفت. دوشنبه وقتی ما سرکار بودیم مامان آقای ه با خانه ما تماس گرفت و تقاضا کرده بود که برای امر خیر بیایند. طبق معمول مامان من که از حسین و خانواده اش خیلی خوشش آمده بود مخالف آمدن آنها بود اما تصمیم گیری را به بابا واگذار کرد تا جواب نه را از بابا بشنوند.

عصر مادر آقای ه دوباره تماس گرفت. مامان جواب نه را از زبان بابا به آنها داد.

فردا صبح(سه شنبه) آقای ه به من زنگ زد و گفت که از مادرش خواسته تا باز هم با خانه ما تماس بگیرد.

مادر آقای ه با مامانم تماس گرفت. اصرار کرده بود و با زبان خاص مادرانه باز خواسته بودم که بیایند.

مامان باز هم حرف را به بابا پاس داده بود. عصر باز مادر آقای ه تماس گرفت و از شانس من مامان خانه نبود. بابا با او صحبت کرده بود و با لحنی نه چندان قاطع گفته بود نه اما جواب نهایی را به مامان واگذار کرده بود . مادر آقای ه عصر سه شنبه برای بار سوم تماس گرفت. بابا با مامان خیلی صحبت کرده بود و با این استدلال که حالا یکبار آمدنشان که اشکالی ندارد و نهایتا بعد از اینکه آمدند می گوییم نه و ... مامان را راضی کرده بود که اجازه دهد برای یکبار هم که شده بیایند.

قرار چهارشنبه عصر گذاشته شد.

الان حدود نیمه تیر 1383 هستیم.

آقای ه قرار نبود با مادرش و خواهرش بیاید.ظهر زودتر از سرکار آمدم. آقای ه پایین دفتر منتظر من بود. بعد از سلام و علیک و ... شروع کردیم به صحبت کردن  و به سمت خانه ما به راه افتادیم. کلی حرف زدیم .. نرسیده به میدان 7تیر با دست دست کردن و آرام آرام سعی کرد چیزی را به من بگوید!!! هی می گفت:" شرایط مساعد نیست... درسته که مامان اینها قرار است بیایند اما مشکلات زیاد است  و ...." و می پرسید :"تو تا کجا صبر می کنی؟؟ و..." سوالهایی که من منظورش را متوجه نمی شدم!!!

بالاخره صبرم تمام شد و گفتم:" می شه واضح بگی چی شده؟؟ من هیچ اصراری ندارم که این قضیه حتما بشه و دوست ندارم خودم را به شما تحمیل کنم .اما می خواهم تکلیفم را بدانم. از بلاتکلیفی خسته شدم."

قول گرفت که صبور و خوددار باشم و به خدا توکل کنم.!!! خیلی برایم تعجب آور بود اما قول دادم. بعد گفت:" در تعدیل نیروهای سال جدید بودجه مالی شرکت تقلیل پیدا کرده و عذر مرا خواسته اند!!!!!!!!!!!توانایی گرفتن و قرار داد بستن با نیروی جدید را ندارند. با خیلی از قدیمی ترها هم تسویه حساب کردند.و..." قطعی بودن این خبر را صبح همان روز یعنی چهارشنبه متوجه شده بود!!!!

این فاجعه بود.... بد بود.... خیلی بد.

بلاتکلیفی پشت بلاتکلیفی... مشکل پشت مشکل...

حالا باید چیکار می کردیم؟؟؟؟مطمئنا اگر مامان اینها متوجه می شدند که کار او به مشکل برخورد کرده امکان نداشت قبول کنند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩ - تنها تر از آیینه ...


حرف های پاییزی

این روزها:

باز پاییز است...

باز صدای خش خش برگ های زرد و قرمز و نارنجی...

باز نوازش خوش نسیم...

باز هوا عاشق و من عاشق تر...

و خنکای مطبوع هوا، هوایی که نفس کشیدن در آن آسان است...

نه مثل هوای خفه و گرم تابستان.

...

..

.

همون شنبه وقتی همسری اومد دنبالم باز هم با هم بحثمون شد... باز هم خفه شدم از بغض و دست آخر هر کاری کردم دیگه نشد بی تفاوت باشم و بغضم بالاخره دوباره ترکید... از مرکز تهران تا شرق تهران هی اشک هام اومد و اومد... بی صدا... اشک ها بی وقفه می آمد مثل باران های هفته قبل اما حتی صدای شرشر یا حتی چک چک باران هم نداشت... فقط دانه دانه سر می خورد و از گونه هام سرازیر می شد...

همسری خودش هم ناراحت شد.

بعد هی کم کم آروم و آروم تر شد... بعد هی گفت:" حالا از این حالت بیا بیرون... حالا گریه نکن... و...

آخر گفت:" اینطوری گریه نکن، آخر این گریه هات کار دست من می ده ، بالاخره خدا سوسکم می کنه... و..."

من هیچوقت حوصله کش دادن بحث و جدل را ندارم. در نتیجه کم کم بغضم کم و کمتر شد... اشک هام دانه دانه بود، شد یکی درمیان و کم کم ، کم شد... قطع شد... تمام شد.

اون شب از سرکار رفتیم خونه بابا اینا تا کمی از وسائلی که برای گلخانه لازم داریم را از بابا بگیریم.

شام رفتیم بیرون...

آشتی شد.

...

..

.

همسری به شدت معتقده بعد از به دنیا آمدن دخترکم دیگه نباید برم سرکار!!! من کارم را دوست دارم و اصلا حوصله و توانایی ماندن توی خانه را ندارم. احساس می کنم اگر توی خانه بمانم خفه می شوم. همین که الان میام بیرون و در اکثر ساعات روز جایی خارج از خانه هستم احساس زنده بودن می کنم. خصوصا که از مامان دورم و به قوم و طایفه همسری نزدیک. همینطوری وقتی هنوز دخترکم نبود مامان همسری دائم توقع داشت بنده منزل آنها باشم وای به حال الان که بهانه ای مثل دخترک هم هست، حالا هر روز هر روز توقع دارند دائم یا برم اونجا یا بیان تا بچه شان را ببینند!!! اگه نزدیک مامان بودم غصه و غمم کمتر بود. حداقل می توانستم عزیز دلم را بگذارم پیش مامان و برم کتابخانه و برای ارشد درس بخوانم، یا حداقل کلاس های مختلف مثل شنا برم یا شاید هم به سه تار و معرق می رسیدم. اما ....

از فکر نداشتن هیچ درآمدی و اینکه دائم بخواهم داخل خانه باشم خفه می شوم...

تقریبا می دانم همسری چرا مخالف کار کردن من بعد از به دنیا آمدن فسقلی هست. او فکر می کنه اگر من برم سرکار مجبور است خانه را عوض کند. در نتیجه چون مامان خودش نمی تواند از بچه ما نگهداری کند مجبور است برای نگهداری بچه نزدیک خانه مامانم اینا خونه بگیرم. او می ترسد از از محله خودشان دور شود. از ترس اینکه مبادا از آنجا دور باشد می گوید من باید خانه بمانم تا از بچه نگهداری کنم تا او هم نزدیک مامانش و خانواده اش باشد.

احتمال قریب به یقیق دلیل اصلی که به زبان نمی آورد همین است.

اووووووهقهر

صبح حالم خیلی بدتر بود. داشتم به همه این مسائل فکر می کردم که یکدفعه مصرعی نظرم را به خودش جلب کرد... تصمیم گرفتم همین کار را کنم. آن مصرع این بود:

"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار"

خدای بزرگ و مهربونم، ببخشید که خیلی وقتها یادم می ره تو هم اون بالاها نشستی و داری نگاهم می کنی و حواست بهم هست... ببخشید که گاهی فکر می کنم همه کارها و امورم دست خودمه و یادم می ره باید به تو توکل کنم... فکر کنم وقتی یادم می افته تو هم هستی و یواشکی سرمو رو به آسمون می گیرم و زیر لب می گم :" خدایا دستم را بگیر و از درگاهت ردم نکن" بهم لبخند می زنی و مثل یک مادر یا یک پدر مهربون آغوشت را باز می کنی تا گرمای وجودت را حس کنم... خداجون واقعا خودت همه کاره من هستی. راهی را جلوی پاهام قرار بده که بهترین است. همینطور که تا الان این کار را کردی.

"خداجون ببخشید که اینقدر روم زیاده ها اما خب خودت گفتی هرچی خواستم فقط باید از خودت بخوام. مگه نه؟"

و اما کمی هم از دختر عزیزم بگم

دخترکم معمولا تا وقتی من در حال فعالیت هستم استراحت می کنه. به محض اینکه شب میاد خوابم ببره یا وقتی در اوج خواب و دیدن پادشاه هفتم هستم یکدفعه خودی نشان داده و بیدار می شه. اونقدر با پاهای کوچولوش به دلم می زنه و با دستهاش فکر کنم بوکس تمرین می کنه که اصلا از خوابیدن پشیمان می شوم. اگر هم احیانا حواسش نباشه و در زمان استراحت من شیطونی نکنه برای نماز صبح حتما بیدار می شه. من معمولا 10دقیقه قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه برای نماز صبح بیدارم!!! به این می گن یه دختر سحرخیز!! اینطوریه که معمولا ساعات اولی که سرکار هستم گیج خوابم... !!!

ماه قبل که رفتم دکتر ، وقتی دکتر داشت صدای قلبش را کنترل می کرد، ضبطش کردم، با موبایل ضبط کردم... اینقدر صداش بانمکه... تند تند می زنه مثل قطاریه که با سرعت بالا داره از روی ریل رد می شه.... فکر کنم صدای قلب خودش را می شناسه آخه به محض اینکه صداش را می گذارم تا گوش کنم شروع می کنه به حرکت کردن!!! وروجک!!

...

من و همسری سر اسم همانطور که فکر می کردم بحثی تمام نشدنی داریم. البته من دخترم را به اسم انتخابی خودم صداش می کنم. خیلی هم با همسری بحث نمی کنم و بنابر مصرعی که براتون گفتم همه چیز را سپردم به خدای بزرگ و مهربونم.

...

امید تکتم دوستم ناامید شد. رابعه (خواهر چهارم همسری ) هم امیدش برای داشتن یه کوچولوی دیگه نا امید شد... برای هر دوشون خیلی خیلی ناراحتم. هر دو دچار حاملگی خارج رحم شدند. اما خدارو شکر مشکل هر دو بدون عمل رفع شد.

خواهر سوم همسری(ثالثه ) امروز عمل قلب داشت. قرار بود برای قلبش باطری بگذارند!!! خدا کنه حالش خوب باشه. بین خواهران شوهرم ثالثه یه جورایی مهربان تر و زحمت کش تر از بقیه است. یعنی من بیشتر دوستش دارم.

 

دیگه اینکه شکر خدا همه چیز خوبه. الحمدلله.

و اما...   

روزهایی که گذشت...

۴۴

18یا 19خرداد اولین امتحانم بود، امتحان اول عمومی بود...امتحان دوم فردای امتحان اول  و یک درس تخصصی بود.

 سعی می کردم با آقای ه سردتر برخورد کنم. آخه او اصلا انگار نه انگار که باید قدمی بردارد!!!اصلا هیچ چیز را به روی خودش نمی آورد!!!

مامان مخالفت هاش با آقای ه بیشتر و بیشتر می شد.

از امتحان که برگشتم به پیجرم پیام داد که بااو تماس بگیرم. از خونه تماس گرفتم. فکر کنم کسی نبود یا شاید بابا تنها خونه بود. من از اتاقم تماس گرفتم. بعد از سلام و احوالپرسی و سوال درباره امتحانات (همانطور که گفتم خیلی سرد حرف می زدم) با کمی این پا و اون پا کردن دلیل سرد حرف زدن و تغییر رفتارم را پرسید. من هم بدون تعارف گفتم:" خب وقتی شما هیچ قدمی بر نمی دارید به این معنی است که شاید نمی خواهید این رابطه ادامه داشته باشه یا به ازدواج منجر بشه. بنابراین دلیلی برای گرم صحبت کردن نمی بینم. از طرفی اصلا هم دوست ندارم خودم را به کسی تحمیل کرده باشم. شما اختیار دارید تادرباره زندگی خودتان تصمیم درست را بگیرید و انتخابی را کنید که فکر می کنید به صلاحتان هست. همینطور من هم این اختیار را دارم."

گفت:" در اینکه شما صادقانه تمام مسائل و مشکلاتتان را گفتید هیچ شکی نیست. اما به نظر من بی انصافی است که در جواب این صداقت ، رفتار متقابل به مثلی نداشته باشم. یعنی به نظرم خیلی بی انصافی است که من صادقانه تمام نقاط زندگی ام را به شما نگویم. شما حق دارید بدانید."

هزارجور فکر به ذهنم خطور کرد. یعنی این چه مساله ای بود که او تا به حال نگفته بود و از آن به عنوان نقطه سیاه زندگی اش یاد می کرد؟؟؟ گفتم:" می شنوم"

گفت:" شما از مسائل گذشته تان گفتید. باید بدانید من هم مسائلی در گذشته داشته ام." کمی جا خوردم. ادامه داد:" من از بچگی... از وقتی به عقل رسیدم و معنی ازدواج را فهمیدم دوست داشتم با دختردایی ام ازدواج کنم...."

می دانید کدام دختردایی را می گفت؟ همان دختردایی را که در فرهنگسرای خاوران رفت و آمد داشت و به تازگی ازدواج کرده بود. همان دختردایی که من و دوستانم می شناختیم و با هم سلام و علیک داشتیم.

خلاصه آقای ه حسابی از دختردایی عزیزش برایم تعریف کرد و از اینکه او را چقدر دوست داشته و اینکه وقتی دایی و زندایی اش حس کرده بودند شاید او نیتی داشته باشد چطور برخورد کرده بودند و اینکه آقای ه چطور خبردار شده که نامزدی و بله بری اوست و... و... خلاصه حسابی تعریف کرد و تعریف کرد. من فقط گوش کردم.اما چرا دروغ بگویم اصلا از او توقع نداشتم. بعد از کلی تعریف کردن او و شنیدن من، هیچ سوالی از او نکردم و در نهایت نفس بلندی کشید و گفت:" باید این مطالب را به شما می گفتم اما نمی دانستم چطور ! نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چطور باید بگویم. حالا خیلی از من ناراحت هستید؟"

کمی گیج و گنگ بودم. با بی تفاوتی گفتم:" نه، فقط وقتی برایم نمانده و باید به درسم برسم. فردا امتحان دارم." گفت:" پس مزاحم نمی شوم"

خداحافظی کردیم.

حوصله نداشتم. گیج شده بودم. نمی توانستم حواسم را جمع کنم و درس بخوانم. کتابهایم را دورم چیده بودم و نگاهشان می کردم. جزوه دستم بود اما بیشتر با ورقهایش بازی می کردم.... حسی بهم می گفت او تمام حرفش را نزده... مطمئن بودم حرف دیگری را باید می گفت که نگفته... اما چه حرفی؟؟؟ نمی دانستم... هرچه فکر کردم به هیچ نتیجه نرسیدم....

حدود ساعت 11 باز به پیجرم پیام داد که "با من تماس بگیر"!! توی اتاق بودم و مثلا داشتم درس می خواندم. خیلی آرام گوشی تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم. گوشی را برداشت و بعد از سلام خیلی آرام گفت:" راستش همه حرفم همین هایی نبود که گفتم. باید باز هم با هم صحبت کنیم. اما باشه برای یک وقت دیگر... سر فرصت..."

می دانستم و مطمئن بودم همه حرفش همین نبود اما اینکه چه حرف دیگری باقی مانده بود!!! خدا می دانست.

فکر و خیال کلافه ام کرده بود. حدود 12 خوابیدم. اصلا درست و حسابی درس نخوانده بودم.

امتحان فردا را افتضاح دادم. با عرض شرمندگی باید بگم یکی از دروسی که افتادم همین درس بود!!!

چند روز بعد ، روز قبل از یک امتحان 4واحدی تخصصی دیگر وقتی از جلسه امتحان آمدم بیرون، در فکر رسیدن هرچه سریعتر به خانه بودم و درس خواندن. داشتم فکر می کردم کدام فصل ها را زودتر بخوانم و کدام فصل ها اهمیت کمتری دارد. از دانشگاه آمدم بیرون که دیدم آقای ه توی ایستگاه اتوبوس منتظر من نشسته است!!! مسیر خانه ( همان قسمت راه که با هم می آمدیم ) را در پیش گرفتیم.بعد از کمی حرف درباره امتحانات و ... حرف را پیش کشیدم و درباره تصمیم نهایی اش پرسیدم. اینکه بالاخره باید تکلیف ما مشخص شود. یا رومی روم یا زنگی زنگ. خلاصه بعد از کلی حرف او کم کم رشته کلام را به دست گرفت و شروع کرد دوباره درباره دختردایی اش صحبت کرد. بعد نظر من را درباره این رابطه پرسید گفتم:" نظر خاصی ندارم چون هر دختر و پسری امکان دارد در یک زمان احساس علاقه نسبت به کسی داشته باشد. در خانواده های مذهبی این علاقه احتمال قریب به یقیق جلب به یکی از بستگان می شود. حالا هم که او ازدواج کرده و درحال زندگی خودش است. اما حقیقت این است که از شما توقع نداشتم."

گفت:" پس اگر بقیه قضیه را بگویم که حسابی دیدتان نسبت به من عوض خواهد شد"

 گفتم:" بستگی دارد چه چیزی باشد."

بعد، از زمان بعد از دیپلمش حرف زد و از سربازی رفتن و اینکه بین زمان گرفتن دیپلم تا اعزام به سربازی حدود 6ماه در یکی از فروشگاه های کانون پرورش فکری کار می کرده!! از دختر یکی از همسایه ها تعریف کرد و از پیشنهادی که او برای آشنایی داده بود. از شماره ای که رد و بدل شده بود و از تک زنگ های دختر و تماس های تلفنی برنامه ریزی شده!!! از قرار مزخرفی که با هم گذاشته بودند. آنها تنها قرار گذاشته بودند که 3ماه یک روز در میان با هم حرف بزنند!!! فقط برای اینکه آن دختر که اتفاقا ( اتفاقا، اتفاقا) دقیقا هم اسم دختردایی عزیز بود، احساس علاقه می کرده و آقای ه هیچ احساسی نسبت به او نداشته!!!! از اینکه آنها فقط در سه ماه تابستان با هم رابطه داشته اند و آن هم فقط رابطه تلفنی و ... و ...

خدارا شکر خیلی ترافیک نبود و خیلی زود رسیدیم به محلی که مسیرمان از هم جدا می شد. اصلا حوصله اش را نداشتم.

دوباره آن حس مزخرف تنفر و بی اعتمادی به پسرها و مردها به سراغم آمده بود...

حوصله اش را نداشتم...

خسته بودم...

تابستان داشت می آمد...

هوا گرم بود...

درس داشتم...

خوصله نداشتم...

آن شب اصلا درس نخواندم. هرطور پازل آدم های اطرافم را کنار هم می چیدم جور نمی شد. به نظرم جنس مذکر به هیچ عنوان لیاقت اعتماد را نداشت. حالا از هر نوع و قشری... از هر تیره و قبیله ای... از هر نژاد و مسلکی...

حوصله نداشتم...

چیزی در وجودم شکسته بود. اما انگار چیز جدیدی نبود. انگار یک چینی بندزده زده باز افتاده بود و دوباره شکسته بود...

نمی دانستم واقعا چه حسی دارم.

به بی تفاوتی رسیده بودم...

...

درس نخواندم.

به 4یا 5 پیام آقای ه که به پیجر فرستاد و می خواست که بااو تماس بگیرم جواب ندادم. توی اتاق بودم. مامان و بابا فکر می کردند دارم درس می خوانم. داداشی داشت درس می خواند.

خسته بودم.

فردا امتحان 4واحدی که خودم به بچه ها درس می دادم را افتادم. حوصله جواب دادن به سوالات را نداشتم.

سر جلسه چند دقیقه ای چرت زدم.

بعد از امتحان دیدم آقای ه آمده بود دنبالم اما ... اما فقط با سر جواب سلامش را از دور دادم و سوار تاکسی شدم و رفتم خانه...

چندروزی... حدود 3یا4روز با او حرف نزدم. غیر از مواقع لازم از خانه بیرون نیامدم... حتی گریه نکردم. به تماس های بهناز و سمانه و فاخته و بقیه بچه ها در حداقل ترین حالت ممکن جواب دادم.

خوابیدم... خوابیدم ... خوابیدم....

حوصله نداشتم.

...

فکر کردم... فکر کردم... فکر کردم... تنها کاری که کردم فکر کردن بود و بعداز 2یا3 روز شروع کردم با خانم وفایی صحبت کردن...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸ - تنها تر از آیینه ...


این روزهای پاییزی.

اول:

سلام، ببخشید که نگران شدید و باز من غیب شدم... از لطف همه شما دوستان گلم ممنون. می دونید که دوستتون دارم. می دونم که محبت دارید.

دوم:

این روزها...

تنهام... تنهاتر از آیینه.

یک لحظه به آیینه ها دقت کن! در طول روز آدم های مختلف و متفاوت هی میان... هی خودشون رو توی آینه برانداز می کنن. هی دستی به سرو روشون می کشن

و

آیینه...

آیینه صاف و صادق تمام بدی ها و خوبی های ظاهری شون رو بهشون نشون می ده...

اما ...

اما هیچکس...

هیچکس به آیینه نگاه نمی کنه!!! 

                                      آیینه تنهاست.

همه به آیینه نگاه می کنند تا فقط خودشون رو ببینند.

چندنفر به آیینه نگاه می کنند تا آیینه رو ببینند؟؟؟؟

اینه که می گم تنهام... اینه که می گم تنهاتر از آیینه هستم.

به نظرم اسم خوبیه برای اینجا. اینجایی که قرار بود خلوت تنهایی های من و او باشه. خلوتی که او بیاد و خودش رو اینجا ببینه. تا یادش بیافته که با من مثل آیینه نباشه. اما در نهایت شد. شد همون چیزی که می دونستم لاجرم اتفاق می افته.

من هنوز اینجام...

من هنوز تنهام...

تنهاتر از آیینه

اما خوبه... من تنهایی رو دوست دارم.دائم با خودم زمزمه می کنم

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.....

 من با تنهایی هیچ مشکلی ندارم. خدارو شکر.

 

این روزها با دختر کوچولوی عزیزم دنیایی دارم وصف ناشدنی. همین که حس می کنم او مال منه... فقط مال من... همین بهم آرامش می ده.خانم خانمها از هفته قبل حدود اوائل آبان یاد گرفته تمام بدنش را باهم حرکت می ده. حرکات ضربه ای اش سرجای خودش هست اما گاهی هم تمام بدنش را حرکت می دهد. حس زیبا و وصف ناشدنی است. به همسری می گم دلم برات می سوزه که از چشیدن لذت این حس محروم هستی... خیلی دلم می خواد بدونم هر لحظه در حال انجام چه حرکتی هست...

 

دیروز(دوشنبه3آبان) از سرکار که رفتیم خونه من خوابیدم. خیلی خسته بودم و معده ام حسابی درد می کرد.

از خواب که بیدار شدم همسری گفت:" برای دخترمون خواستگار اومده"!!! 

گفتم :" یعنی چی؟ مسخره کردی؟"

گفت:" نه به جان خودم ، به خدا راست می گم الان براش خواستگار اومد!!!"

گفتم:" یعنی چی؟!!!"

گفت:" زنگ زدند. از آیفون نگاه کردم دیدم یه پسر جوان قد بلند با یه دسته گل خوشگل ایستاده و کنارش هم یه خانم مسن تر که چادری است. معلوم بود مامانشه. گفتم: بفرمایید؟ پسره گفت: منزل خانم آبی تا؟ من که تعجب کرده بودم گفتم : بله؟ خانمه گفت: برای امر خیر مزاحم شدیم(!!!) گفتم: خانم آبی تا همسر بنده هستند. خانمه گفت: بله برای دختر خانمتون مزاحم شدیم اگر اجازه بدید! می خواستم بگم: یه چیزی حدود 20سال زود آمدید. دختر من تو راهه هنوز نرسیده!! بعد احساس کردم خیلی بده اینطوری جواب بدم. گفتم: ولی ما یه زوج جوان هستیم! دختر دم بخت نداریم! خانمه و پسره که حسابی تعجب کرده بودند نگاهی به پلاک خونه کردند و گفتند: مگه پلاک 34 کوچه مهربانی نیست؟ گفتم: پلاکمون 34 هست؟ پسره گفت: بله.

بعد یک دفعه احساس کردم شاید برای دختر صاحب خانه مون ( خواهرشوهر رابعه )آمده اند!!! گفتم: شاید شما با طبقه بالا خانم فلانی کار دارید!!! بهتره زنگ بالا را بزنید لطفا!!! خانمه و پسره عذرخواهی کردند و زنگ بالا را زدند."

همسری که حس فضولی ( همون کنجکاویش) گل کرده بود صبر کرد تا مطمئن شد از طبقه بالا در را باز کردند و خواستگار خوش تیپ با مامانش رفتند طبقه بالا!!!! بعد از پرس و جوهای همسری از رابعه متوجه شدیم اسم معرف با اسم من یکی بوده !!! جالب بود!

این هم از آخر و عاقبت دختر داشتن!!!

 

 

حوصله خونمون رو ندارم. همه اش احساس می کنم خیلی کار دارم و از اینکه از مامان دورم ناراحتم. از اینکه همسری هر روز هر روز می ره خونه مامانش و یکساعت یا دوساعت اونجاست خسته شدم. دلم نمی خواد اینطوری باشه. یکشنبه(2آبان) شام خونه مامان همسری بودیم!!! اینقدر از دست خواهرشوهر چهارم و پنجم (رابعه و خامسه) و مادرشوهر گرامی عصبی شدم و حرص خوردم که خدا می داند. اونقدر که تا دیروز و حتی کمی هم امروز هنوز معده ام درد می کنه. دختر مهربون و عزیزم هم خیلی اذیت شد توی این دو روز. چون من حالم اصلا خوب نبود. دیشب که کمی آرام تر بودم دخترم هم کلی شیطونی کرد و حالش حسابی خوب بود!!! بیشتر از دست مادرشوهر عزیز حرص خوردم. یه وقتهایی گیرهایی می ده و چیزهایی می گه که آدم 2عدد شاخ روی سرش سبز می شود!!! 

از اونجا که درست نمی شم یکشنبه(همون 2آبان) که داشتیم می رفتیم به همسری گفتم: کاش امشب نمی رفتیم و به جاش سه شنبه(4آبان) می رفتیم. گفت: چطور مگه؟ گفتم: آخه سه شنبه تولد خامسه است.حالا که شوهرش هم رفته ماموریت خوب بود اون روز بریم که براش تولد بگیریم و حال و هواش عوض بشه. بعدش همسری گفت: خب سه شنبه هم می ریم. به محض اینکه رسیدیم خونه مادرشوهر گرامی اعلام کرد که ما سه شنبه هم می آییم اینجا!!! همیشه همه چیز را فراموش می کنه اما با اینکه دید حال من توی این 2روز چقدر بد بود باز هم امروز یادآوری کرد که امشب شام خونه مامانم هستیم!!! من دوست ندارم برم!!! حوصله حرف و حدیث ندارم!!! چیکار کنم!!! اگر هم بگم حالش را ندارم بداخلاقی و اوقات تلخی و ... شروع می شه!!!

ای خدا!!!چه گیری افتادم!!!خدایا به خیر بگذرون امشب رو که اصلا حس و حالش را ندارم.

(این مطالب را نوشته بودم تا سه شنبه 4آبان بذارم توی صفحه اما.... نمی دونم چرا حال نداشتم.سه شنبه4آبان رفتیم خونه مادرشوهر عزیز. رابعه بود و خامسه هم بود.گلدونه خواهرزاده همسری و نامزدش هم بودند. الحمدلله مشکلی پیش نیامد و خوب بود و خوش گذشت. )

حالا

این روزهای این هفته:

همسری گفت چهارشنبه 12آبان مرخصی بگیریم... می خواست اس*ت*را*حت کنه!!! نمی دونم این استراحت کردن و خوابیدن چه صیغه ای هست که صرف کردنش توسط همسری هیچوقت تمام نمی شه!!! چون می خواست مرخصی بگیره لاجرم من هم مرخصی گرفتم چون محل کار ما فقط دوتا خیابان با هم فاصله داره و مسلما نمی توانست مرا برساند!!! با مترو هم که اصلا نمی توانستم بروم!!! در نتیجه چهارشنبه خونه بودیم... خوابید... خوابید... خوابید...

من بیدار بودم. هی به در و دیوار خونه نگاه می کردم!!! هی اعصابم خرد می شد از اینکه اینهمه کار دارم.

همسری قراره برای گلدان ها توی حیاط یک گلخانه بزنه. یک گلخانه موقت. آخه قراره یه گل خوشگل و خوش بو و مامانی بیاد که حسابی وسائلش جا می خواد. هفته دیگه کارگر دارم. باید تا قبل از آمدن او گلخانه آماده باشه.

برای جدا کردن یک قسمت از پذیرایی و تبدیل شدنش به اتاق خواب بعد از کلی چانه زدن و اصرار راضی شده از حصیر استفاده کنیم. باید حصیر خریداری بشه و قبل از آمدن کارگر نصب بشه تا بعد از تمیز شدن خانه دیگه ریخت و پاش و گرد و خاک نداشته باشیم!

2تا از فرش ها و 2تا قالیچه های اتاق خواب خودم و موکت اتاق خواب هم به شدت شست و شو نیاز داره و باید قبل از آمدن کارگر بدیم برای شستن که روزی که خونه جمع و تمیز می شه تمام آنها را هم پهن کنم.

همچنین پرده ها که باید بره اتوشویی برای شست و شو و اتو کشی تا وقتی کارگر میاد بعد از تمیز کردن شیشه ها بدم نصبش کنه!!!

درست کردن گلخانه، خریداری و نصب حصیر، جمع کردن فرش ها و موکت و قالیچه و درآوردن پرده ها همه و همه کارهای همسری است که مرا مثل خوره می جود.... اما همسری دستش را با بی خیالی گذاشته بود زیر سرش و خروپف می کرد!!!!

تازه یک مشکل و مساله بزرگتر هم داریم !! اینکه دخترکم قراره توی 10روز اول بهمن قدم روی چشمهامون بذاره!!! یعنی زمستان. دستشویی و روشویی ما توی حیاط هست. توی خانه هم تنها شیر آب مربوط به آشپزخانه است. حمام هم تنها یک دوش دارد و تازه حمام ما خیلی خیلی سرد است!! من واقعا نمی دانم بعد از آمدن عزیز دلم چطوری و کجا باید او را بشویم و تمیز کنم!!! جایی که خدایی نکرده سرما نخورد!!!

خدایا....

چقدر از این خونه بدم آمده!!! دیگه واقعا تحملش برایم سخت شده!!!

 

از طرفی همسری اصلا با داداشی کنار نمی آید. یعنی هردوتاشون مقصر هستند. داداشی هم اصلا با همسری کنار نمی آید... فقط تنها تفاوتش در این است که داداشی مشکلاتش با همسری را به من یا مامان انتقال نمی دهد اما همسری همواره و همیشه اختلافهایشان با داداشی را به روی من می آورد.

داداشی بازهم مثل همیشه درگیر جشنواره بزرگی هست که حتی شب ها هم تا ساعت نزدیک 2 سرکار می ماند. بابا، مادربزرگم را برده خانه خودشان. از ماه قبل که چشمش را عمل کرده بود تا چهار ، پنج روز قبل خانه مامان و بابا بود. بالاخره قرار شد بره خانه خودشان اما از آنجایی که تنها نمی ماند بابا هم باید می رفت. مامان توی خانه تنهای تنهاست. هفته گذشته هوا خیلی سرد بود. بخاری مامان اینا توی انباری روی پشت بام بود. چهارشنبه با مامان صحبت می کردم که گفت خیلی سرده و کسی هم نیست تا بتوانم بخاری را بیاورم و... گفتم تنهایی نمی توانی، صبر کن می آییم با هم کمک می کنیم.چهارشنبه با اینکه از صبح خانه بودیم دم اذان مغرب همسری وضو گرفت تا برود مسجد و نماز بخواند!! در حال وضو گرفتن گفت:" آماده باش از مسجد برگشتم بریم خونه مامان اینا سر بزنیم بعد بریم خونه مامانت" این حرف یعنی تا 8شب هم از منزل مامان همسری بیرون بیا نبودیم که نبودیم.با خنده گفتم:" فکر کردم می خواهی بگی زودتر بریم خونه مامان اینا. آخه خونشون خیلی سرده .گفتم اگه بشه ..." یکدفعه با عصبانیت و پرخاش گفت:" چیه؟ برم براشون بخاری بیارم؟ به من چه؟ مگه داداشی توی اون خونه چکاره است؟ مگه من کارگرم؟ به مامانت بگو یه کارگر بگیره بخاری رو براش بیاره پایین . به من چه؟"

خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم. خیلی خیلی... این آغاز یک بحث و مشاجره حسابی و مفصل شد.

که آخرش هم باز همسری هرچه دلش خواست به داداشی گفت... کاری کرد که گفتم:" اگه داداشی بمیره تو راحت می شی؟ " گفت:" آره ، راحت می شم"  با اشک و بغض گفتم:" پس الهی بمیره... بمیره که تو راحت بشی. خوبه؟؟"

بعد هم اشک امانم را برید... هق هق گریه خفه ام کرد.

خدایا! مگه من در کل این دنیا چه کسی را دارم غیر از مامان و بابا و داداشی.چرا باید رابطه داداشی و بابا و همسری اینطوری باشه؟؟؟ چرا باید اینقدر حرص این سه نفر را بخورم؟؟؟

گفت:" می خوام برم مسجد" گفتم:" برو به سلامت. حتما هم این نمازت حسابی قبوله... برو. خوش باش." عصبانی شد و گفت:" به اصول من توهین نکن." گفتم:" من به اصول شما کاری ندارم. اصولت را دو دستی بچسب یک وقت خدشه ای بهشون وارد نشه. دارم می گم حتما هم نماز و مسجد رفتنت قبوله."

... مسجد نرفت.

اون شب رفتیم خونه مامان اینا اما بخاری را نیاورد. من حالم بد بود. بغض داشتم. همسری ساعت 9رفت فوتبال مثل همه چهارشنبه ها. رفتم توی اتاق داداشی و هوای اتاقش را بو کردم...احساس کردم چقدر دلم برایش تنگ شده.چقدر دوست داشتم آن لحظه بود.حرف می زد حتی اگر بهم می گفت:" از اتاق برو بیرون، کار دارم!"... هرچند که می دانم خیلی وقت ها او هم اشتباه می کند...می دانم. بهش تذکر می دهم. اما ... او هم برای خودش اصولی دارد!!!عقایدی دارد...

پنج شنبه از صبح رفت دنبال چهارچوب گلخانه. من حوصله نداشتم. من خسته بودم. اما دیدم با نشستن حالم بدتر می شود. شروع کردم به جمع کردن خانه، به شستن لباس ها، مرتب کردن داخل کمد، روی تخت، تمیز کردن توی یخچال، شستن ظرفها و پختن غذا و ... و...

پنج شنبه عصر بخاری خانه خودمان را راه انداخت.بعد مامان همسری زنگ زد که :"می خوام برم خونه خاله همسری. آخه از مشهد آمده!!!!" ( من هیچوقت نمی فهمم اینها کی می روند و کی می آیند اما ما مجبوریم جهت عرض ادب و سرسلامتی خدمتشان برسیم) رفتیم. برگشتیم...پنکه را باز کرد و قطعاتش را شستم و خشک کردم و جمع کردم. خوابیدیم... من حالم خوب نبود.

حدود ساعت 6صبح جمعه از معده درد از خواب بیدار شدم... کمی نان و خرما خوردم... بعد یک قاشق شربت معده خوردم(بنابر تجویز دکتر اشکالی نداره) بعد تا حدود 7 از معده درد ناله کردم و بعد کم کم خوابم برد...ساعت 9بود فکر کنم. بیدار شد. همیشه وقتی من زودتر بیدار می شوم سعی می کنم هیچ سروصدایی نکنم. مبادا با سروصدا بیدار شود و سردرد بگیرد. اما او... مثل همیشه اولین حرکتش بعد از بیدار شدن روشن کردن تلویزیون بود... تمام جمعه بی حال بودم. خسته بودم. تمام جمعه خسته بودم... امروز هم بدتر از جمعه... امروز بدتر از هر روز. احساس می کنم تمام بدنم درد می کند. دیروز که من حالم خوب نبود، دخترکم تا دلش خواست شیطونی کرد. من حس نداشتم و همه اش دراز کشیده بودم... 

پنج شنبه همین هفته قراره برم آزمایش قندخون و سونوگرافی.

هفته قبل هوا عشق من بود... ابری، بارانی، ابری ، بارانی... صفایی داره نفس کشیدن توی هوای بارانی...

حالم اصلا خوب نیست. توی این روزهایم به اندازه کافی مانده ام... خواهش می کنم توقع روزهایی که گذشت را نداشته باشید. خیلی هنر کنم پازل این روزهایم را درست بچینم...

می دونم خیلی غر زدم اما اینجا خونه تنهایی های منه دیگه... اینجا نگم کجا بگم؟؟؟اوه

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳۸٩/۸/۱٥ - تنها تر از آیینه ...


دست روی دست گذاشتن آقای ه

سلام

اول از هر چیز بگذارید کتاب هایی که در این مدت خوانده ام را به شما هم معرفی کنم. به نظر من که خیلی مفید بوده اند و با مطالعه مطالب این کتاب ها به شرایط و اوضاع و احوال خودم و فرشته کوچولو در این مدت اشراف زیادی پیدا کردم:

*ریحانه بهشتی یا فرزند صالح  نوشته سیما مخبر با همکاری جمعی از خواهران حوزه انتشارات نورالزهرا(س)

*دایره المعارف بارداری و تولد نوشته ژانت بالاسکاس ترجمه دکتر محمدزاده انتشارات محمد

*راهنمای کامل تغذیه مادران باردار نوشته دکتر سوزانا الیویر ترجمه دکتر زهرا رضایی و مرجان حمیدی نشر برگ زیتون

*راهنمای دوران کامل بارداری نوشته مری لوبونی استریج ترجمه هایده شبگرد مقدم انتشارات روزبهان

*و یک کتاب که توصیه می کنم اگر استرس دارید نخوانید کتاب 9ماه انتظار نوشته دکتر شعاع فروغی انتشارات مولوی است.

این کتاب آخر به صورت دیوانه کننده ای ایجاد استرس و نگرانی می کند. بیشتر از هرچیز که فکر کنید درباره بیماری ها و مشکلات این دوران نوشته. طوری که آدم به زنده بودن خودش هم شک می کند چه برسد به سلامتی جنین!!!!

 

فردا(پنج شنبه) عروسی دعوت داریم. جمعه هم عقدکنان گلدونه (خواهرزاده همسری) است.

خدا کنه خسته نشم و کم نیارم. سر بله بری (عید فطر ) گلدونه که حسابی بیچاره شدم.

برای تولد امام رضا(ع) می خواستم مولودی داشته باشم اما هرجور فکر کردم دیدم اصلا توانایی ندارم. یعنی راستش خونمون حسابی کار داره و تمیز کردن حسابی می خواهد. من که نمی توانم بدو بدو کار کنم و تمیز کنم. به امید همسری هم موندن غیر از حرص خوردن هیچی نداره. کار را انجام می دهد اما در دقیقه نود وقتی مرا به خدا می رساند!! در نتیجه دیدم با حرص خوردن فقط و فقط خودم و دخترکم اذیت می شویم. مادر بزرگم(مامان بابام) چشماش آب مروارید آورده و باید عمل بشه. خونه مامان اینهاست و یکشنبه دیگه قراره عمل بشه. بعد از عمل هم احتمال 99درصد میاد خونه مامان اینا . اون یکی مامان بزرگم (مامان مامانم) هم که تازگی ها به شدت از تنهایی می ترسه و دائم خونه مامان اینهاست!!! در نتیجه با وجود داداشی و بابا ، مامان بنده خدا هم حسابی گیر افتاده و به هیچ عنوان نمی تواند به کارهای من رسیدگی کند. البته من هم توقعی ندارم. خودش می گه :"اگه اجازه بدی و من به جای تو ، توی خونه خودمون مولودی را بگیرم خیلی راحت ترم."  در نتیجه با همسری صحبت کردیم و قرار شد امسال مولودی نگیرم. البته خیلی خیلی دلم می خواست می توانستم و می گرفتم اما واقعا شرایطم اصلا جور نیست. حالا احتمالا مامان به جای من مولودی بگیرد.

راستی با عرض شرمندگی باید به چیزی  اعتراف کنم. من واقعا از بالا رفتن قیمت طلا بسیار بسیار شرمنده ام. آخه کافیه فقط فکر خریدن طلا از گوشه ذهنم عبور کنه. در همان لحظه اقتصاد جهانی دچار تزلزل می شود و قیمت طلا به شیوه سرسام آوری بالا می رود.!!!

در یادداشت قبلی گفتم که قراره همسری اول ماه برام یک توسینه ای بخره، گفتم که من هم می خواستم برای خودم انگشتر بخرم. باور کنید از فردای روزی که رفتم و انگشتر مورد علاقه ام را پیدا کردم یک دفعه قیمت طلا با جت رفت به آسمان!!!! همسری هم که این تورم شدید را دید اول ماه گفت:" همسرم، خانمم، بیا این 50 هزار تومان را بگیر . به نظرم الان نرو پلاک بخر بذار یه کم تورم طلا فروکش کنه و قیمت ها بیاد پایین بعد برو بخر!!!!" حالا با 50هزار تومان توقع داره من چه جور تو سینه ای بخرم که تازه اسم خودش هم باشه!!!! خدا می داند!!! اما چون تا حالا از این ناپرهیزی ها نکرده هیچی نگفتم. فقط تشکر کردم و گفتم:" اگر بیشتر شد چی؟ آخه طلای سفارشی گرون تر می شه!!" نگاهی کرد و لبخندی و زد و رفت توی اتاق. به نظر شما منظورش چی بود؟؟؟؟؟

یه توسینه ای که روش نوشته شده باشه "همسری" و قیمتش هم فقط 50هزار تومان باشه اگر پیدا کردید حتما خبرم کنید.!!!!!

تکتم ( همون دوستم که گفتم منتظر فرشته کوچولوش هست اما فرشته اش خیلی ناز می کنه و نمی یاد) احتمالا داره مامان می شه. اما خیلی مشکل داره و الان چندروزی است که به شدت در حال استراحته... براش دعا کنید. دعا کنید خودش و فرشته اش سلامت باشند. دعا کنید امیدش ناامید نشه که ناامیدی بدتر از هر چیزی است. خیلی نگرانش هستم.

رئیس اول مون که اردیبهشت عوض شد ، 23شهریور دخترکوچولوش به دنیا آمد.قرار بود اسمش صبا باشه اما در دقیقه 90 (شاید هم وقت اضافه) تصمیم عوض شد و الان اسم دخترش لیلی است. رئیس جدیدمون هم که از اول مهر آمده آبان پسرش به دنیا میاد. می خواد اسم پسرش را بگذارد سلمان.

 

دیگه فعلا همین.

 

و اما...

روزهایی که گذشت

۴٣

گفته بودم که بارها و بارها درباره آقای ه با خانم وفایی صحبت کردم. خیلی از جوانب را می سنجیدیم و درباره اش صحبت می کردیم. درباره میزان درآمد، هزینه های زندگی، اخلاق، روحیات، تنها بودن مادر آقای ه و اینکه آقای ه آخرین فرزندی است که ازدواج می کند و احتمالا باید طبقه دوم خانه آنها زندگی می کردم ، درباره برخوردها، حرف های مامان که می گفت تو امکان نداره بتوانی با مادرشوهر یکجا زندگی کنی و... و....

خانم وفایی از نظر سلامت رفتار و اخلاق او را تایید می کرد.از نظر برخورد اجتماعی و ... هم مورد تایید بود. از نظر خانواده به نظر خانم وفایی باید سیاست خاصی را به کار می بردم که روابط خوب باشد.مثلا می گفت :" وقتی غذا درست می کنی چه اشکالی دارد بروید کنار مادرشوهرت یا او را هم صدا کنید و با هم غذا بخورید تا او هم تنها نباشد؟" ظاهرا این کار هیچ اشکالی نداشت. از نظر مالی خیلی در فشار و تنگنا قرار می گرفتیم. من حدود ماهی 80هزارتومان حقوق می گرفتم. آقای ه هیچ کاری نداشت و در ضمن هزینه دانشگاه او هم بود.مشکل بعدی همان اعتقادات خانواده من و او بود که به نظر خانم وفایی مشکل خیلی شدیدی را ایجاد نمی کرد. چرا که او معتقد بود مهم تعامل من و آقای ه با خانواده نفر دیگر است.

یکی از استادان خوب دانشگاه هم در جریان تمام وقایع زندگی من بود. او هم مشاور فوق العاده خوبی بود.اوائل ارتباط من با این استاد اقتصاد به خاطر کارشناسی ارشد برقرار شد. او راهنما و مشاور خوب من در زمینه تحصیلی بود. درباره درس خواندن و نحوه تست زدن و ... خیلی مرا راهنمایی می کرد. بعد کم کم به هم نزدیک و نزدیک تر شدیم تا اینکه او نقش یک استاد، یک راهنما و یک مشاور خوب در تمام زمینه های زندگی را برایم پیدا کرد. همیشه از من درباره آقای ه و تصمیم نهایی مان می پرسید. وقتی مستاصل بودن مرا درباره نداشتن شغل آقای ه می دید خیلی ناراحت می شد و در نهایت با معرفی او آقای ه در قسمت حسابداری یکی از شرکت های آب معدنی معروف شروع به کار کرد. حقوقش کم بود. حدود ماهی 100هزار تومان تازه به خاطر دانشگاه نیمه وقت هم حساب می شد. اما بهتر از هیچی بود. از اواخر فروردین من در خیال خودم همه چیز را تمام شده می دانستم اما ... آقای ه هنوز به خانواده اش درباره شرایط من هیچ چیز نگفته بود. مامان وقتی فهمید آقای ه سرکار می رود کمی نرم تر شد.

...

اوائل اردیبهشت از طرف دانشگاه خودمان بچه های دانشکده های مختلف را به یک سفر زیارتی مشهد می بردند. من و فاخته و سمانه و بهناز از سال اول دانشگاه قرار گذاشته بودیم ترم آخر با هم در این سفر دانشگاه شرکت کنیم. در نتیجه عازم مشهد شدیم.بهناز اولین بارش بود که به مشهد می آمد.یکی از شروط این سفر چادری بودن تمام دخترها بود. حساب کنید بهناز و فاخته چادر سرشان کردند! بهناز با چادر خیلی خیلی بامزه شده بود. فاخته هم همینطور. انگار اصلا آدم های دیگری شده بودند.

خیلی خوش گذشت ... خیلی... البته از همان سفر بود که اولین جرقه های اختلاف نظر و مشکلات بین فاخته و سمانه زده شد و کمی از هم دلخور شدند. همین دلخوری و ناراحتی باعث ناراحتی همه ما شد.

اتفاق عجیب دیگری که افتاد این بود که یک روز که برای نماز مغرب و عشا رفته بودم حرم. سر نماز کیفم را دزدیدند. همه پول هایم، روسری شیری رنگ خیلی خوشگلم، چادر مشکی،عینک و کلی وسائل دیگرم دزدیده شد!!! من ماندم و چادر سفید نمازم و مهر و جانمازم و کفش هایم. همین!!! بدتر از همه اینها 2چیز بود که داخل کیفم بود و من هنوز چشمم به دنبالشان هست.

اول کتاب قرآن بسیار زیبایی بود که آقای ه به من هدیه کرده بود. این قرآن فوق العاده زیبا بود و ماه رمضان همان سال آقای ه به شرط اینکه این کتاب مهجور نماند آنرا به من هدیه کرده بود.رنگ این قرآن کرم و قهوه ای بود. جلد مقوایی خیلی قشنگی داشت که وقتی قرآن در آن قرار می گرفت مثل یک جعبه می شد. من عاشقش بودم. اندازه اش و سایز خط هایش بسیار مناسب بود و تمام اسامی جلاله خداوند بزرگ  با رنگ قرمز نوشته شده بود. این قرآن به خط عثمان طه بود و محرم اسرارم در تمام ساعات شب و روز بود و حتی یک ثانیه آنرا از خودم دور نمی کردم. بعضی اوقات که خیلی ناراحت بودم و دلم می گرفت دستم را می گذاشتم روی آن و با او درد دل می کردم.

متاسفانه این قرآن زیبا و دوست داشتنی در همان کیف به سرقت رفته شده بود.

دوم سررسیدم بود. من از چهارم ابتدایی تمام اتفاقات را داخل سررسیدی که مربوط به همان سال بود می نوشتم. هر شب یکی از کارهایم قبل از خوابیدن همین بود که اتفاقات مهم آن روز و احساسم را در صفحه مربوط به آن روز بنویسم... تمام وقایع سفر مشهد نوروز آن سال و تمام روزهایم را نوشته بودم. اما... سررسید هم داخل کیفم بود و به سرقت رفت.

گم شدن این دو قلم از وسائلم بیش از هر چیزی کلافه و ناراحتم کرد. اما اون کیف و وسائلش هرگز پیدا نشد.

فقط شانس آوردم برای احتیاط یک چادر مشکی دیگر همراه خودم برده بودم.

با تلفن همراه بهناز و سمانه با آقای ه در ارتباط بودم. او تماس می گرفت تا مشکلی برای بچه ها پیش نیاید. وقتی آقای ه متوجه شد کیفم گم شده خیلی ناراحت شد. اما به عابر بانک سمانه 25تومان پول ریخت.

این سفر بیشتر سیاحتی ، زیارتی بود. برای اولین بار رفتیم قدمگاه، و جاهای دیدنی دیگر مشهد ...

جالب تر این بود که یکی از فامیل های سمانه که متوجه شده بود ما مشهدیم از او خواهش کرد تا کارهای اداری ماشینش که پلاکش مال مشهد بود را انجام بدهد. یعنی گرفتن خلافی و ...

برای اینکه سمانه تنها نباشد من هم باهاش رفتم. به حق کارهای نکرده از ادارات مشهد هم سر در آوردیم!!! و تازه جالب تر اینکه بعضی مسیرها را با اتوبوس رفتیم.... وای که چقدر بامزه بود!!! واقعا چه کارها که نکردیم!!!

...

اواخر اردیبهشت همان سال(83) سوری با یکی از دوستانش (که الان همسرش هست)نامزد کردند. خاله، سوری، شوهرخاله، مامان و مامان بزرگ و دایی ها و خلاصه همه اطرافیان احساس می کردند من با نامزد کردن سوری مشکل دارم. چرا که سال قبلش مری هم عقد کرده بود... همه بزرگترهای فامیل احساس می کردند من از نامزد کردن دخترعمو و دخترخاله ام خیلی ناراحت می شوم. در این شرایط حتی اگر من به خاطر شرایط خودم(بلاتکلیفی روابطم با آقای ه) هم ناراحت و سردرگم بودم نمی توانستم هیچ چیز را بروز بدهم. خودم را شاد شاد شاد و سرزنده نشان می دادم و در جمع ها می گفتم و می خندیدم و ...

آقای ه هیچ قدمی برای رها شدن از این بلاتکلیفی بر نمی داشت.

بعد از نامزدی سوری خانواده به شدت اصرار می کردند که من زودتر ازدواج کنم. دوباره همه دست به کار شده بودند و دائم خواستگارهای رنگارنگ را معرفی می کردند. از هر چندتا یکی را اجازه می دادم بیایند تا دهان اطرافیان هم بسته باشد. آقای ه دائم می گفت :" بعد از 15خرداد " و هر وقت حرف می شد می خندید و می گفت:" انتظار فرج از نیمه خرداد کشم." نمی دانستم قرار است نیمه خرداد چه اتفاق مهمی بیافتد که او دائم وعده آن موقع را می داد.

...

اوائل خرداد یعنی دقیقا دو روز بعد از مراسم بله بران و نامزدی سوری من و داداشی با بچه های دانشکده پزشکی دانشگاه تهران رفتیم مشهد...

خیلی اتفاقی این سفر جور شد. اولش اصلا قرار نبود ما بریم.نزدیک امتحانات بود و من روز حرکت بچه ها امتحان تربیت بدنی داشتم.داداشی می گفت من نمی آیم. مامان می گفت اگر داداشی بیاد تو هم برو وگرنه نباید بروی!!! من دوست داشتم بروم. تهران، دانشگاه، خونه برایم نقش قفس را داشت و می خواست مرا خفه کند. دلم هوای آزاد و پاک صحن انقلاب (اسماعیل طلا) می خواست.دلم صدای نقاره و اذان حرم را می خواست. دلم گنبد طلای گرد و تپل امام رضا(ع) را می خواست.

ظهر روز حرکت من داشتم آماده می شدم بروم دانشگاه خودمان برای امتحان تربیت بدنی. داداشی دانشگاه خودشان بود. ساعت حدود 5دقیقه به 11 از دانشگاه زنگ زد به خونه و به مامان گفت:" اگه من بخوام برم مشهد ، خواهری (یعنی من) هم میاد؟" مامان گفت:" نمی دونم. داره می ره دانشگاه. صبر کن!" بعد به من گفت:" داداشی هست. می گه میایی بریم مشهد؟" گفتم:" آره. چه موقع باید کجا باشیم؟" قرار شد ساعت 12:30دقیقه توی دانشگاه تهران روبروی مسجد باشیم تا با هم برویم پیش بچه های دانشکده پزشکی.

من در عرض 5دقیقه وسائلم را برداشتم و ساک دستی کوچکم را آماده کردم و رفتم به سمت دانشگاه خودمان تا با استاد صحبت کنم.

بعد از دیدن استاد و قول اینکه هفته دیگه حتما امتحان می دهم رفتم سمت دانشگاه تهران.

12:40دقیقه رسیدم دم مسجد دانشگاه. یکی از بچه های دفتر مسجد با ماشین ما را به سمت اتوبوس ها برد. اما 5دقیقه قبل از رسیدن ما اتوبوس ها راه افتاده بودند. بعد با یک تحقیق کوچولو متوجه شدیم اتوبوس ها بچه ها را برده اند سمت ترمینال جنوب. همان دوستمان با ماشین ما را برد سمت ترمینال جنوب. خیلی بامزه و عجله ای شده بود. خلاصه بالاخره توی ترمینال جنوب بچه ها را پیدا کردیم و سوار اتوبوس شدیم. جالب تر این بود که دوستانمان نیامده بودند. یعنی یکی از دوستان من و داداشی دانشجوی پزشکی بود که او ما را به بسیج دانشکده شان معرفی کرد اما خودش نتوانسته بود بیاید. یعنی 2تا اتوبوس بچه های دانشکده پزشکی و دندانپزشکی دانشگاه تهران بودند و من و داداشی هیچکدامشان را نمی شناختیم.!! محض رضای خدا حتی با یک نفر هم آشنا نبودیم.

اما با اینکه این بچه ها را نمی شناختیم به ما خیلی خوش گذشت. انگار نبودن هیچ آشنایی باعث شده بود ما فقط در حال و هوای خودمان باشیم. این حس ، حس رها بودن از همه چیز و هر کس خیلی خوب بود. خیلی .

تمام سفرهایمان به مشهد عالی بود اما نکته متفاوت این سفر رفتن به بهشت رضوان و سرمزار شهدا بود. خیلی اتفاقی سالگرد شهادت پدر یکی از همسفرهایمان با سفر ما به مشهد همزمان شده بود. این همسفر ما دانشجوی پزشکی بود و فرزند شهید و اهل مشهد بود. به همین دلیل همه رفتیم به مزار شهدای مشهد... فضای دیدنی و زیبایی بود... زیارت عاشورا و توسل آن روز طور دیگری به دل می نشست... باید آن فضا را حس می کردید تا متوجه تفاوتش می شدید...

...

از این سفر هم آمدیم...

...

آقای ه هیچ کاری نکرد.

نیمه خرداد شد.

امتحانات بعد از نیمه خرداد شروع می شد.

درس، سه تار، کار، کلاس خصوصی و انتظار همه کارها و مشغولیات فکری من در این مدت را تشکیل می داد....

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ - تنها تر از آیینه ...


فرشته کوچک ما جورابش صورتیه!!!

خب مگه چیه ؟؟؟ حالا اگه فرشته کوچولوی ما تنهایی اومده و سه قلو نشدند من نباید این عکس خوشگل رو بذارم؟؟؟

دیروز نوبت غربال گری سه ماهه دوم بود. .

سعی کردم از صبح بیشتر استراحت کنم و خودم را خیلی خسته نکنم. مامان آمد دفتر و روسری ام را بهم داد تا برای بعد از ظهر که می خوام برم دکتر یه مامان خوش تیپ باشمHippie!مبادا فرشته کوچولو از تیپ مامانش خوشش نیاد!

برای من و خودش رانی هلو خرید و برای فرزند کوچک هم یک کیت کت .

همسری ساعت 4وربع آمد دنبالمون و سرراه برامون نکتار زرد آلو و یه کاکائوی بزرگ آی سودا خرید. خلاصه برای اینکه این مسافر کوچولو حسابی سرحال باشه حسابی به خودمون رسیدیم. ساعت 5 داخل مطب دکتر بودم.اصلا مثل دفعه قبل شلوغ نبود. منشی گفت:" حدود 1ساعت دیگه نوبتت می شه" در نتیجه آمدم پایین توی ماشین پیش همسری نشستم و کمی کاکائو و آب زردآلو خوردیم و کمی نادعلی و چهارقل و آیه الکرسی خوندم.حدود ساعت یک ربع به 6 برای فرار از گرما رفتم توی مطب دوباره. خانم منشی گفت:" فقط 2نفر دیگه مونده تا نوبت به شما برسه!" حدود 6یا 6و10دقیقه بود که رفتم داخل مطب.

خانم دکتر حدود نیم ساعت داشت دوربین را روی دلم می چرخاند و به خلوت مسافر کوچولو سرک می کشید. گاهی متوجه می شدم تصویر مربوط به صورت یا سرش هست. ضربان قلبش را هم متوجه شدم از بس که مرتب و دقیق می زد. دست ها و پاهاش هم مشخص بود و همون دل تپل و گنده اش هم هنوز سرجاش بود! اما صورتش را ندیدم. می خواستم از خانم دکتر درباره جنسیتش سوال کنم اما راستش نمی دونم چرا هیچ جمله مناسبی برای سوال کردن به ذهنم نرسید.  آخر آخر دکتر خودش گفت:" الحمدلله همه چیز خوبه. اجزاء صورتش کاملا مشخصه و لب ها و دهان و بینی و چشم ها و گونه ها هیچ مشکلی ندارد. باید اصولا 20هفته و سه روزش باشه اما الان 19هفته اش هست! در نتیجه بعضی فاکتورهایی که در غربال گری سه ماهه دوم مشخص می شه را الان نمی شه دید. اما از لحاظ ظاهری هیچ مشکلی نداره."

از ته دل خدا رو شکر کردم. پرسیدم :"خب یعنی هفته دیگه دوباره باید بیام برای غربال گری؟ " گفت:" نه، حدود 28هفتگی دکتر یه سونوگرافی دیگه هم بهت می ده همون کافیه." 

پرسیدم :" قد و وزنش و ... خوب و نرماله؟" گفت:" قدش از حد معمول بلندتره وزنش هم مناسبه " و در حالی که هنوز داشت اون دستگاه را روی دلم فشار می داد گفت:" می دونی که دختره؟؟؟" نمی دونم چرا اما خیلی ذوق نکردم. یعنی واقعا برام فرقی نداشت چی باشه. فقط همین که می دونستم سلامت هست برام کافی بود. چند صدم ثانیه هیچی نگفتم اما احساس کردم الان خانم دکتر پیش خودش فکر می‌کنه چه مامان بی احساسی!!! در نتیجه گفتم:" جدی؟پس فرزند کوچک ما هم مشخص شد دختره!" گفت:" آره ، دختره" . توی دلم به این فکر کردم که :" وایییی حالا من و همسری سر انتخاب اسم هم کلی بحث با هم خواهیم داشت." آخه ما اصلا درباره انتخاب اسم با هم تفاهم نداریم!!!اون هم اسم دختر

از مطب که آمدم بیرون نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. همه اش داشتم فکر می کردم به همسری چه طوری بگم داره بابای یه دختر ملوس و نانازی می شه!!! به خاطر همین احساس بود که فکر می کنم با تمام وجود و اجزای صورتم خندیدم...

پشت فرمان نشسته بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد. پشت خط مامانم بود. هرکاری کرد که بگم چی بود نگفتم. گفتم :" این تنها چیزیه که می تونم اذیتت کنم. باید حسابی سر بدوانمت تا بگم " مامان گوشی را گرفت . از مامان اصرار و از من امتناع از گفتن جنسیت فرشته کوچولو... از سلامتی اش پرسید و در آخرین جمله گفت:" فقط بگو آره یا نه . دختره؟؟" گفتم :" آره."

وای اونقدر ذوق کرد که نگو و نپرس. بعدا ازش پرسیدم :" خب اگر پسر بود چی؟ باز هم همینقدر ذوق می‌کردی؟" گفت:" آره، فرقی نداشت."

خلاصه... همسری هی سوال کرد و من هی با خنده جواب ندادم... برگه آزمایش را ازم گرفت و نگاه کرد. توی قسمت جنسیت نوشه بود XX (دوتا ایکس) . همسری تا این قسمت را دید گفت:" خب دختره دیگه!!!" من که دیدم مچم داره باز می شه خیلی جدی گفتم:" نه ، چه ربطی داره؟؟" گفت :" اینجا نوشته ایکس ایکس یعنی دختره دیگه." گفتم :" چه حرفها!!! اول باید بهم یه مژدگانی حسابی بدی و یه کادوی خوب بدی تا بگم فرزندمون چیه." اما می خواست از زیرش در بره و هیچ کادویی بهم نده!! ولی من هم در این مورد اصلا کوتاه نیامدم.

خلاصه بعد از کلی چانه زدن قرار شد اول ماه برام یک تو سینه ای( به قول خودش یک پلاک) بخره.او پیشنهاد داد سفارش بدیم اسمش را بسازند اما من قبول نکردم چرا که تجربه ثابت کرده در این حالت مشمول مرور زمان می شد و دست یابی بهش محال بود!!! ( آخه همین اتفاق برای اولین میلاد حضرت زهرا(س) ((روز زن)) که ازدواج کرده بودیم افتاد و تا الان که من صاحب اون تو سینه ای که اسم همسری بود نشدم!!) .من پیشنهاد دادم نشانه ماه تولدم باشه اما همسری گفت :" یه پلاک دیگه حالا حتما اگر نشانه ماه تولدت هم نبود خب نبود دیگه!!!" بعدشم برای اینکه حسابی قولش قول باشه و یادش نره بهش گفتم:"قول مردونه؟؟" گفت :" قول مردونه." گفتم :" دست بده تا یادت نره" خندید و بهم دست داد. بعدش بهش گفتم :" بابایی من جولابم صولتیه." گفت:" خب یعنی چی؟ یعنی دختره دیگه!!" گفتم :" آره دیگه . دیگه یه دختر داریم شاه نداره!!"

تمام اجزاء صورتش شاد بود. شاد و خوشحال.

در همین موقع گوشی صدای زنگ گوشی همسری بلند شد. مادرشوهر گرامی بود. گفتم:" نگو چیه. می خوام به همه اس ام اس بدم." همسری گفت:" مامانه. به مامان که اس ام اس نمی شه بدی!!" بعد گوشی را گرفت سمت من و گفت :" خودت باهاش حرف بزن. خونه مادر خیلی شلوغ بود. فکر کنم چندین تنی از خواهرشوهران یا برادرشوهران عزیز اونجا بودند. اول از حالم و اوضاع و احوال پرسید و بعد گفت:" خب بچه مون چیه؟؟؟ دختره یا پسر؟؟" گفتم:" اول بگید کی اونجاست آخه الان نمی خوام به همه بگم. می خوام اس ام اس بدم." بنده خدا دیگه سوالش را تکرار نکرد و به سوال من هم جواب نداد. دوباره از سلامتی اش جویا شد و گفت:" خب خدا رو شکر همه چیز خوب بود ؟؟" گفتم:" بله ، خوب بود و... " بعد که دیدم حرف کاملا عوض شد گفتم:" مادر به کسی نگید اما یه دختر دیگه به جمع دخترها اضافه شد" کلی خوشحال شد و تبریک گفت اما نه طوری که بقیه بفهمند جریان از چه قراره.

بعد به عنوان اولین نفر برای داداشی که بندرعباس  هست اس اما اس دادم. نوشتم :" سلام سلام خان دایی جون، من جولابم صولتیه!!" بعد هم برای همه اس ام اس دادم و نوشتم :" یه دختر داریم شاه نداره، از خوشگلی تا نداره، به کس کسونش نمی دم...."

و اما جواب ها خیلی جالب بود.

خواهرشوهر اولی نوشته بود:" به کس می دیم که کس باشه ، پالن خرش اطلس باشه!"

جاری دومی نوشته بود:" به مبارک باشه ، از الان به فکر جهاز باش!"

خواهرشوهر دومی نوشت:" مبارکه مبارکه مبارک...."

یکی از دوستانم که دوتا پسر داره گفت:" تشت طلا آوردیم دخترتونو بردیم..."

خواهر شوهر سومی نوشت:" مبارک باشه، به سلامتی از همین حالا به فکر جهازش باشید."

دایی دومی من یه پسر 18ساله داره. نوشت:" اگر اجازه بدید برای یک امر خیر خدمت برسیم"

  بهش جواب دادم:" پس بذارمش توی ماکروفر؟"

 دایی همین پیام رو برای همسری هم فرستاد. همسری جواب داد:" داداش، آخر صف میدون ونکه! حالا برو تو صف تا فکرهامون رو بکنیم!!"

بابام گفت:" سلام، مبارک و خوش قدم و خوش روزی باشه گلم. گلابتونه. به آقای همسر هم تبریک بگو."

گلدونه نوشت:" مبارکه، اسمش چیه؟" جواب دادم:" تربچه، خونش کجاست؟ تو باغچه"

خواهرشوهر چهارمی(رابعه) که یه پسر کلاس سوم ابتدایی داره نوشت:" معذرت می خوام، شما آخر صف هستید. منتظر باش."

 جواب دادم:" حقا که مادرشوهری برازنده اته"

جاری اولی نوشت:" مبارک باشه به سلامتی عاقبت بخیر باشه"

مری دختر عموم که 5ماه پیش خدا بهش یه پسر تپل داده نوشت:" مبارکه مبارکه، شاه ماهان( اسم پسرش) میاد با لشکرش. نمی تونی ندی. از طرف خواستگار 5 ماهه"

خواهرشوهر پنجم :" حالشو ببرید، خودت رو آماده کن برای کرکری خوندن های رابعه(خواهرشوهر چهارمی)!" بهش جواب دادم:" اومد  و کرکری خوند و رفت! کمی دیر هشدار دادی!!"

وحیده خانم که یکی از دوستان خیلی صمیمی خانواده شوهری و همه خواهر و برادرهای همسری بهش می گن آبجی نوشت:" خیلی مبارک باشه، اما تو این بازار بی شوهری اینجوری تبلیغ نکنید بهتره! مواظب خودتان باشید."

داداشی هم تبریک گفت.

سه تا دوستان دانشگاه من که یادتون هست. فاخته و بهناز و سمانه. فاخته هم الان یه پسر مامانی توی دلش داره که یک ماه از دخترکوچولوی ما بزرگتره. احتمالا آذر و دی به دنیا میاد.

سمانه برام نوشت:"به سلامتی عزیزم ، مبارکه"

فاخته گفت:"به به مبارکه، پس خدا رو شکر عروسم را هم پیدا کردم. مال خالشه دیگه..."

بهناز نوشت:"ا ا ا ، مبارکه گلم، خیلی خوشحال شدم. به پسر فاخته نشونش ندیا!!!"

مریم یکی دیگه از دوستانم( همسایه روبرویی خونه مامان اینا) هم گفت:" عزیزم، میذاری دخملت با من دوست بشه؟ مواظب دوستم باشیا! خب؟، راستی اسمش چیه؟ به نظرت بد نیست دوست اسم دوستشو ندونه؟"

تکتم یکی از دوستان دیگرم هم که منتظر یه فرشته کوچولو هست و هنوز مسافرش نیومده نوشت:" براش پسر میارم تپل، برو فکر جهاز باش!"

زن دایی دومی، زن دایی اولی، دایی اولی،مامان بزرگم، خاله، سوری، هم طاقت نیاوردند و تلفنی تماس گرفتند و تبریک گفتند.

همه اینها رو اینجا نوشتم تا هیچوقت فراموششون نکنم.

احساس داشتن یه دختر کوچولو خیلی شیرین و دلهره آوره. همسری از وقتی فهمید این فرزند کوچک دختره بدجور رفته توی فکر. همه اش می گه:" دختر داشتن خیلی سخته! " به شدت نگران آینده است. نگران تربیتش.

از همون اول که فهمیدم یه مسافر کوچولو دارم هم یه دفتر خاطرات قفل دار برای فرزند کوچک تهیه کردم و تمام این خاطرات رو توی اون هم می نویسم تا بعداها بدم به خودش. تا بدونه چقدر همه دوستش داشتند و منتظرش بودند.

خلاصه که فعلا زندگی ما در همین دختر کوچولوی مهربونمون خلاصه شده.خیال باطل

سعی می کنم توی یادداشت بعدی حتما روزهایی که گذشت را هم داشته باشم و همینطور اسم کتاب ها رو . احساس می کنم این یادداشت خیلی طولانی شد برای همین این دو موضوع را موکول می کنم به یادداشت بعدی.

فعلا خداحافظبامن حرف نزن

( هر کاری کردم از این عکس های کارتونی _ اسمایلی _ بگذارم نشد!!! کلافهمن همیشه با فایرفاکس مشکل داشتم!! عصبانیحالا هم بعد از تغییرات عمده در دفتر ویندوز جدید هم نصب کرده اند و این یکی فقط فایرفاکس داره!!! ناراحتشانس رو می بینید؟؟؟؟اون هم از نوع فارسی اش!!!)گریه

******************************************

بعدا نوشت : از اونجایی که جوینده یابنده است بالاخره توانستم از این شکل ها استفاده کنم...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٤ - تنها تر از آیینه ...


ما هستیم

سلام

من هستم ، فرزند کوچک هم حالش فکر کنم خوبه! فردا قراره بریم غربال‌گری سه ماهه دوم.

از دوستان خوبم خیلی خیلی ممنونم که به یادم بودید. وقتی آمدم و دیدم چقدر برام کامنت گذاشتید شرمنده شدم. باور کنید به یادتون بودم اما اصلا توانایی و امکان آمدن را نداشتم.

این مدت حال خوبی نداشتم . دائم دستها و پاهام درد می‌کرد.هنوز هم درد می‌کنه.حدود یک هفته هم به دلیل حال بدم دکتر بهم مرخصی داده بود. تازه تلفن و برق دفتر هم قطع بود. همچنین به اینترنت هم به هیچ عنوان دسترسی نداشتم.خلاصه که ابرو باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا نتوانم بیام و به این خونه تنهایی سر بزنم. دعا کنید حالم بهتر بشه. توی کتاب‌ها آمده که سه ماه میانی دوران بارداری آرام‌ترین و بهترین زمان هست. بدن در آرامش کامل به سر می‌برد و اوضاع حسابی بر وفق مراد است و احساس‌های بد و حالت تهوع و دردهای گاه و بیگاه به طور کل از بین می‌رود!!!! اما برای من کاملا متفاوت است. دقیقا در همین زمان دردهام بیشتر شده!!! بدنم درد می‌کنه!!! درست نمی‌توانم بخوابم!!! حالت تهوع بیشتری دارم و حساسیتم نسبت به بوهای مختلف هم بیشتر شده!!

نتیجه می‌گیریم یا اعضاء و جوارح من دیر دوزاریشون افتاده که یه آدم کوچولوی دیگه هم اینجا هست، یا فرزند کوچکم کمی کند داره عمل می‌کنه و دیر یادش افتاده خودی نشان بده!!!!

شنبه(فردای عید فطر ) از شدت درد تنم گریه ام گرفته بود. تنها چیزی که گاهی کمی آرامم می‌کرد تصور این بود که فرزند کوچک وقتی بیاد انگشت‌های فسقلی‌اش را دور انگشتانم گره می‌کنه!! از تصورش بوی عطرش توی مشامم می‌پیچید و دلم ضعف می‌رفت و کمی آرامم می‌کرد.

روز عید فطر بله بران گلدونه ( خواهرزاده همسری) بود. خوب بود. جای همه خالی اما از همون شب من از درد بیچاره شدم. حتی الان هم هنوز رگ‌ها و ماهیچه‌های دست چپم درد می‌کنه.

همسری هم حالش خوبه. هفته قبل برای اولین بار با فرزند کوچک حرف زد. با یه حس خاصی گفت:" سلام بابایی حالت خوبه؟؟؟" از مدل حرف زدنش دلم ضعف رفت.حس قشنگی بود.

یادتونه که کمتر از ۵ماه قبل رئیس دفترمون عوض شد؟؟ خداییش جایگزینش خیلی آدم خوبی بود و با این شرایط من حسابی مراعات حالم را می‌کرد. دیروز یکدفعه فهمیدیم قراره این رئیس هم عوض بشه و شخص جدیدی بیاد. کسی که هیچکس هیچ شناختی ازش نداره!!!!

خدا به خیر بگذرونه!!! خیلی نگرانم.این هفته ، هفته آخر حضور رئیس هست و از هفته دیگه رئیس جدید سرو کله‌اش پیدا می‌شه!!!

اگر ببینم خیلی دارم اذیت می‌شم و فشارکار زیاد باشه مجبور می‌شوم از مرخصی زایمانم زودتر استفاده کنم. شاید از اول مهر مرخصی ام را رد کنم و در این حالت تا اسفند مرخصی خواهم بود. تا بعدش هم خدا بزرگه!!!!

به هر حال برام دعا کنید.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٢ - تنها تر از آیینه ...


سه شرط اولیه

این روزها:

١-چند روزیه که وارد ماه میهمانی خدا شدیم... چند روزی است همه به میهمانی دعوتند...

تا سال گذشته احساس می‌کردم چقدر روزه گرفتن توی این ماه گرم و طولانی سال سخت است، همه اش دعا می‌کردم امسال به خاطر وجود مسافر کوچولو روزه نگیرم!! اما الان احساس می‌کنم چقدر غریبم!مثل یک بچه کوچک احساس می‌کنم همه دارند می‌روند به میهمانی... به عروسی اما مرا نمی‌برند!!!

این حس سختی است. حتی تصمیم گرفتم یک روز امتحانی روزه بگیرم، اما ١۵ساعت شوخی نیست!!! احوالاتم به ظهر نرسیده زار و نزار می‌شود. نمونه‌اش همین جمعه‌ای که گذشت. تا ساعت ٢هم هیچی نخوردم و در دلم نیت روزه کردم ( البته به همسری و مامانم نگفتم وگرنه خفه‌ام می‌کردند!!) اما ساعت ٢ داشتم می‌مردم!!! مجبور شدم نهار بخورم. تازه همان موقع هم آنقدر حالم بد شد که به خودم و فرزند کوچک قول دادم دیگر از این ناپرهیزی‌‌ها نکنم.

خلاصه اینکه قدر این ضیافت الهی را بدانید و برای من و مسافرم هم دعا کنید.

٢-به همسری می‌گم:" اصلا برای این فرزند کوچک دعا می‌کنی؟؟؟ اصلا سر قنوت نماز یا بعد از نمازت دعا می‌کنی صحیح و سالم و عاقبت به خیر باشه؟"

جواب می‌ده :" نه، به من چه برای اون دعا کنم!! خودش بیاد برای خودش دعا کنه."

گفتم:" از بس بی احساسی!!"

جواب می‌ده :" من برای خودم دعا می‌کنم که خدا کمکم کنه بتوانم درست تربیتش کنم!!"

٣-داشتم به وبلاگ دوستانم سر می‌زدم... چقدر برام جالبه خیلی از ما با اینکه همدیگه را ندیده‌ایم، هیچ شناختی از  واقعیت  و وجود غیر مجازی‌مون نداریم، چه طور اینهمه از نظر تفکرات و احساس به هم نزدیک هستیم؟؟ انگار هزار ساله همدیگه رو می‌شناسیم و خیلی وقتها وقتی بعضی مطالب را می‌خوانم احساس می‌کنم این حرف من است که از زبان یکی دیگر بیرون آمده. انگار حرفی که من می‌خواستم بگم و بنویسم و فقط یکی دیگه سریعتر از من این کار را کرده است!! نمونه اش مطلب قلب شکسته بی‌تا( من شایدم او)  است.

اگر دوست دارید بخوانید چون من هم دقیقا همین را می‌خواستم بنویسم.

۴-کوچکترین نوه خانواده همسری دختر خواهر شوهر پنجمی است. دوسالش هست و این جماعت بیش از 40نفر خانواده همسری کشته مرده این نوه کوچک هستند. نوه کوچک خانواده فتوکپی برابر اصل مامان و مادر بزرگش(مادرشوهر گرامی اینجانب) است.

جالبه که این بچه از نوزادی شبیه مامانش و مادربزرگش بود. نه اینکه مادرشوهر یا خواهر شوهرم زشت باشند اما خداییش خیلی هم خوشگل نیستند. یک قیافه خیلی خیلی معمولی دارند. خیلی معمولی.

حالا تمام خواهران شوهر و مادرشوهر گرامی و فرزندان خواهرشوهرهای اینجانب متفق القول بر این عقیده‌اند که من( آبی‌تای سراپا تقصیر) باید صبح و ظهر و شب تنها و تنها بنشینم و به این نوه کوچک چشم بدوزم تا فرزندم هم شبیه او شود!!!!!

بابا به کی بگم برای من سلامتی مسافرم در درجه اول است.واقعا و از ته قلب می‌گم که به قول مادربزرگ‌ها انشالله پیشانی‌اش را قشنگ بنویسند و عاقبت به خیر باشد.

 تازه بعدشم من هم مثل همه دوست دارم فرزندم خوشگل باشه. اصلا دوست دارم شبیه خودم باشه. دلم می‌خواد اگه پسر بود شبیه داداشی باشه. به کی باید این رو بگم؟؟؟؟ چرا اینقدر بعضی‌ها اعتماد به نفس دارند و به خودشون امضا می‌دهند؟؟؟؟

ای خدااااااااااا

( دروغ چرا بذار یواشکی و درگوشی بگم. یه عکس از داداشی و یه عکس از دختر سوری ( که مثل عروسکه) گذاشتم روی میز کنار تختم. هر روز صبح یا هر وقت راه می‌روم همه‌اش به این دوتا عکس نگاه می‌کنم . خب دوست ندارم دختر یا پسرم شبیه خانواده باباش باشه!!!، البته اگر مسافرکوچولو پسر باشه و یه وقت خدایی نکرده شبیه داداشی نباشه اگر شکل عمو دومی‌اش هم باشه خوبه. خب قیافه عمو دومی‌اش از بقیه خیلی بهتره. اصلا خوشگل‌تره)

امروز درباره همین موضوع با حضرت حافظ مشورتی کردم که بهم گفت:

در نمازم خم ابروی تو دریاد آمد                    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار   کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

در توضیحاتش هم آمده است:

عاشق هستی و دلت پاک است.صبر و تحمل داشته باش که اوضاع روبه راه است.دلت را قوی کن و به خدا توکل کن که شادی به تو نزدیک است.

5-دیگه اینکه فرزند کوچک ما خوبه. اما حال مامانش خیلی خوب نیست. هر روز خسته تر از دیروز هستم. پاهام به شدت درد می‌کنه . دیروز افطار خونه خواهر سومی(ثالثه) دعوت بودیم . بعد از جمع شدن سفره افطار همه شروع به کمک کردند و من هم برای اینکه بی‌کار نباشم رفتم گوشه آشپزخانه روی صندلی نشستم و ظرف‌ها را که می‌شستند خشک می‌کردم. باور کنید هیچ کار خاصی نکردم اما... اما بعدش آنقدر حالم بد شد که خدا می‌داند. از درد کمر و پاهام نمی‌توانستم بنشینم یا راه بروم. از وقتی برگشتیم خانه تا وقتی خوابم برد آنقدر ناله کردم... همسری بنده خدا هی پاهایم را ماساژ می‌داد...

به فرزند کوچک گفتم:" عزیز دلم ،‌ببخشید. نمی‌دونستم اینقدر خسته می‌شی... باور کن فکر نمی‌کردم اینقدر اذیت بشی... و..." آخرش گفتم "باور کن غلط کردم. ببخشید" همسری که از حرف‌های من و فرزند کوچک خنده‌اش گرفته بود همانطور که داشت پاهایم را ماساژ می‌داد گفت:" مامانته دیگه، عقل نداره. نمی‌دونه باید مواظب امانت خدا باشه. باید تحملش کنیم!!!!!!!!!"

به همسری چشم غره‌ای رفتم و گفتم:" خب حالا ... چه بُل گرفته . من یه چیزی گفتم شماها که نباید روتون زیاد بشه..."

همسری گفت:" دروغ که نگفتم باباجان اما برای اینکه مامانت مرا از خانه بیرون نکنه مجبورم بگم " ببخشید""

6- یادم رفت بگم که خدارا شکر جواب آزمایش‌های غربال‌گری سه ماهه اول خیلی خوب بود. قرار هست 22شهریور برم برای غربال‌گری سه ماهه دوم.

دکتر دستور داد کم کم داروها را کم کنم تا قطع شود. تنها اسید فولیک را باید ادامه بدهم.

اما حالت تهوع دست از سرم بر نمی‌دارد و جالبه که با اینکه الان در 15هفته هستیم اما هر روز دارم بدتر از روز قبل می‌شوم...معمولا می‌گویند و در کتابها نوشته بعد از پایان سه ماه اول این حالت از بین می‌رود اما برای من اینطور نیست.

تصور کنید یک دست کوچولوی مشت شده یا پاشنه پای یک نوزاد داخل گلوی آدم باشد... این حس دائم با آدم همراهی می‌کند.کاش حداقل بوی خوب نوزاد به مشام می‌رسید. مشکل از اینجا حادتر می‌شود که تمام بوهای اطراف بد است... حتی گاهی بوی بالش... بوی آب... بوی مسواک... بوی مایع دستشویی و ظرف شویی!!!

وای خدای بزرگ...

این روزهای این یادداشت خیلی طولانی شد. شاید در این روزهای یادداشت بعدی برایتان گفتم که مسافر کوچولو در چه مرحله‌ای از رشد هست و سفینه‌اش کجای کهکشان بی‌انتهاست. چندنفر از دوستان هم نام و مشخصات کتاب‌ها را می‌خواستند که در یادداشت بعدی اگر یادم نرود حتما کتاب‌ها را هم معرفی خواهم کرد.

فقط همینقدر بدانید که در یکی از کتاب‌ها نوشته فرزند کوچک ما که الان 15هفته اش هست به اندازه یک آواکادوو است. در کتاب دیگری نوشته یعنی قدش 12سانتی‌متر است و 110گرم وزن دارد. تمام اجزای بدنش به طور کامل تشکیل شده و می‌تواند سرش را به اطراف بچرخاند!!!!!

این مسافر فسقلی گاهی مامانش را قلقلک می‌دهد. تصور کنید کسی انگشتانش را آرام روی پوستتان بکشد. البته با شروع ماه رمضان فکر کنم روزه گرفته و ضعف بر او چیره شده چرا که نبضش را کمتر حس میکنم و کمتر قلقلکم می‌دهد آنقدر که گاهی نگران می‌شوم... دعا کنید حالش خوب باشد. 

و اما

روزهایی که گذشت

42

ما رفتیم مشهد...

اون سفر خیلی خوش گذشت. غیر از زیارت که جای مخصوص خودش را داشت، من و داداشی و مامان حسابی به سیاحت هم رسیدیم.

یعنی چی؟؟ یعنی اینکه فکر نکنم جایی از مشهد موند که نرفته باشیم ببینیم. حتی بیشتر اوقات با اتوبوس‌های شرکت واحد به جاهای مختلف می‌رفتیم. خیلی خیلی خوش گذشت.پدربزرگ مامانم ( یعنی بابای مامان مامانم) بچه مشهد بوده.توی بازار گل سرشوها مغازه(به قول قدیمی‌ها حجره) داشته. من و مامان و داداشی اونجا هم رفتیم. یه بازار سرپوشیده قدیمی بود. تادلتون بخواد عکس انداختیم.

یه روز برای نهار دوست دانشگاهی داداشی آمد دنبالمون و ما را برد خانه شان. برامون قیمه درست کرده بودند. فقط پدر و مادر خانواده با دوست داداشی آمدند سرسفره و بقیه خواهربرادرها در طبقه پایین غذا خوردند. عصر همان روز دوست داداشی ما را برد طرقبه. هوا خیلی سرد بود. دور تخت‌ها هنوز محافظ های زمستان بود. یه چای آلبالوی خوشمزه خوردیم و بعد برگشتیم سمت خانه.

وقتی من کلاس اول تا سوم ابتدایی بودم به خاطر کار بابا بندرعباس زندگی می‌کردیم. توی پایگاه ، همسایه و دوست صمیمی داشتیم که مشهدی بودند. از همان سالها به بعد ما دیگر همدیگر را ندیده بودیم. پسرشان هم سن من بود و دخترشان هم‌سن داداشی. بابا شماره تلفن دوستش را داشت. تماس گرفت و آدرس دادیم و یک شب آمدند شب نشینی پیش ما. بعد هم ما را دعوت کردند و ما برای شام رفتیم خانه آنها.

کلی یاد خاطرات گذشته کردیم. با ایمان پسرشان کلی یاد دوچرخه بازی‌ها و قایم موشک بازی‌هایمان کردیم... وای که چه‌قدر یادآوری آن خاطرات شیرین بود. چقدر زیبا بود...

خلاصه سفر خیلی خیلی خوبی بود.آقای ه هم هر روز برایم به پیجر پیام می‌فرستاد.

در طی این مدت هر وقت فرصت می‌شد با مامان و مامان بزرگ درباره آقای ه صحبت می‌کردم. همانطور که قبلا گفته بودم مامان و بابا بویی برده بودند و به روی من نمی‌آوردند اما برای من نظر آنها خیلی خیلی مهم بود.

مامان در خلال صحبت‌هایی که در این ایام با هم داشتیم به راضی نبودنش اشاره می‌کرد. همانطور که فکر می‌کردم معتقد بود من در این خانواده پرجمعیت دوام نمی‌آورم.(منطقی بود) مامان بزرگ احساسی تر برخورد می‌کرد.

حدود 10فروردین بود که به بهانه اینکه مامان بزرگ می‌خواهد با دایی‌ها و خاله تماس بگیرد رفتیم مخابرات. من و مامان بزرگ بودیم و من از مامان بزرگ قول گرفتم تا به مامان نگوید من به آقای ه زنگ زده‌ام.

شماره‌ها را به مسئول دادیم و بعد اسممان را با شماره کابین را خواندند. مامان بزرگ با دایی‌ها و خاله تماس گرفت و من با آقای ه.

گوشی را خودش برنداشت. سلام و علیک کردم و بعد از تبریک سال نو به مخاطب خواستم تا با آقای ه صحبت کنم. صدایش کردند...

... وایییی... خدا می‌داند وقتی صدای مرا از پشت تلفن شنید چقدر ذوق زده شد... سلام و علیک حسابی گرم و گله از اینکه چرا زودتر با او تماس نگرفته‌ام و گفت :" هر روز گوش به زنگ بودم تا خبری از شما بشنوم و ... دلم تنگ شده و ..." حتی در حال و احوال پرسی‌ها گفت:" امام رضا(ع) چه طور هست؟؟ دست از سرش بردارید بابا خسته شد. نمی‌گید ما هم دل داریم؟؟؟ " گفتم:" ما چه‌کار به دل شما داریم؟" با کمی مکث گفت:" دل ما هم تنگ می‌شه خب." گفتم:" برای امام رضا(ع)؟" گفت:" امام رضا (ع) که جای خود داره اما هوای تهران بدون شما گرفته‌ است"!!!! گفتم:" اگر از وقتتان درست استفاده کنید و عاقلانه فکر کنید متوجه گرفتگی هوا نمی‌شوید." گفت:" هوای اونجا چه‌طوره؟" گفتم:" عالی..."

خلاصه از بچه‌ها پرسیدم که تقریبا از هیچکس خبر نداشت و بعد از کلی التماس دعا و پرسش درباره روز و ساعت برگشت و ... خداحافظی کردیم.

بعد از آن با زینب تماس گرفتم. از حال پدرش جویا شدم. هنوز بیمارستان بود.اما دکتر از تغییر اوضاعش راضی بود.

از مشهد برای آقای ه  یک جانماز کوچک زیپی با نوشته یاعلی‌بن موسی‌الرضا به عنوان سوغات آوردم. مامان هم که آقای ه را با دست پس می زد و با پاپیش می کشید پیشنهاد داد که یک بسته زرشک و زعفران برای خانواده آقای ه بگیریم.

سوغات بعدی هم مربوط به خانواده زینب بود که مامان و بابا درباره‌اش تصمیم گرفتند و شامل زعفران، پیراهن مردانه، و یک چادر سفید رولباسی خیلی خوشگل برای مامانش شد.

روز اول که از سفر برگشتیم با بابا سوغاتی‌های زینب و خانواده‌اش را برداشتیم و رفتیم بیمارستان برای ملاقات پدر زینب. پدرش مرد ریز نقش و نحیفی بود که بیماری و جانبازی از سرورویش می‌بارید. زینب و برادرها و مادرش هم بودند. بعد از دادن سوغاتی‌ها و کلید و  سبد گل و آب میوه‌هایی که برای پدرش برده بودیم بابا مفصل از پدرش تشکر کرد و برگشتیم.

از روز دوم سیر دانشگاه رفتن و کلاس‌ها شروع شد.

همینطور سه‌تار، شعر و کلاس خصوصی. کارم هم که به طور جدی شروع شده بودو به صورت نیمه وقت در یک شرکت مربوط به رشته ام مشغول بودم.

آقای ه هنوز کار نداشت. فقط دانشجو بود. تنها مزیتش نسبت به بقیه تمام شدن خدمت سربازی‌اش بود.

من ، داداشی و آقای ه دوستان مشترک زیادی در محافل ادبی پیدا کرده بودیم. دوستانی که بیشتر اول با من و داداشی دوست بودند بعد با آقای ه آشنا شدند.

جلسه‌های دفتر نهاد ادامه داشت و ما اعضاء ثابت آن بودیم البته باز هم بیشتر من و داداشی.

بعد از سفر آقای ه از تصمیم من پرسید. من در این سفر تصمیم قطعی خودم را گرفته بودم. به نظرم او آدم معقولی بود اما نظر خانواده‌ام و حداقل 2مشاور برایم خیلی مهم بود.

همین موضوع را با او درمیان گذاشتم. گفتم من برای قبول کردن سه شرط دارم. رضایت خانواده‌ام، تایید خانم وفایی و تایید خانم یزدی.

اما هر وقت با آقای ه صحبت می‌کردم و از برنامه‌اش می‌پرسیدم همه چیز را به گذر زمان واگذار می‌کرد. فکر کنم خودش هم مانده بود چه‌طور باید با خانواده‌اش صحبت کند.

هرچه می‌گفتم اینطور رابطه ما اصلا به صلاح نیست کاش تکلیفمان زودتر معلوم شود او می‌گفت حتما با مادرش صحبت می‌کند اما هربار مساله را به زمان دیگری موکول می‌کرد.

با خانم وفایی بارها و بارها درباره او صحبت کردم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٤ - تنها تر از آیینه ...


روزهای مردادی

این روزها:

١-

از روی حس کنجکاوی مطالب مرداد٨٣ و بعد  مرداد ٨٨ را خواندم.

برام خیلی جالب بود. اینکه حدود ۶سال قبل چقدر شاد و سرخوش بودم و دل خجسته‌ای داشتم. چقدر انرژی داشتم و بعد از گذشت ۵سال، پارسال چقدر غمگین و افسرده بودم.دلگیر و ناراحت...

 امسال هم که توی حال و هوای دیگری دارم سیر می‌کنم.

هرچند که امسال هم نگرانی‌هایی دارم... هرچند که دل‌مشغولی‌ها تمام نشده اما نوعش عوض شده.

این تغییر روحیه و حالات برام جالب بود...

٢-For You

١۴ مرداد داداشیِ من به دنیا آمد و من رو از یکی یه دونه بودن درآورد.

داداشی وقتی به دنیا آمد خیلی زیبا بود. الان هم خوشگل هست اما اون موقع خیلی خیلی خوشگل بود. پوست صورتش از بس سفید بود آبروی ملحفه‌های سفید دورش را برده بود. با موهای مشکی و بلند. چشم و ابروی مشکی . ازهمان نوزادی جذبه خاصی را در رفتارش می‌شد حس کرد. حتی وقتی خیلی خیلی کوچک بود همیشه اخم جذابی روی چهره داشت.

برادر مهربانم ، یادت میاد وقتی کلاس دوم ابتدایی بودی تمام امتیازهای مدرسه را جمع کردی و برای من به عنوان کادو یک دفترچه شطرنجی خریدی؟؟؟ هنوز نگهش داشتم.

یادم نمی‌ره که سال بعدش هم باز با همان کارت‌ها امتیازهای نمره‌های خوبت برام یک قیچی کوچک تاشو خریدی. هنوز دارمش و توی کیفم هست. هر وقت بهش دست می‌زنم یاد تو می‌افتم و مهربونی‌هات ...

یادت میاد پول خرد‌هامون رو جمع می‌کردیم و تا چشم مامان و بابا را دور می‌دیدیم می‌رفتی از محمدآقا، سوپری سرکوچه آلوچه و قره‌قروت می‌خریدی؟؟ یادته برای اینکه مامان اینا نفهمند آلوچه و لواشک و قره‌قروت خریدیم تند تند توی حیاط می‌خوردیم و هسته‌ها و پلاستیک‌های دورش را می‌انداختیم توی چاه حیاط؟؟

مزه‌ خوب ساندویچ‌های شریکی‌مون را هم هنوز به خاطر دارم.

آمادگی که می‌رفتی معلمت خیلی بد بود. بعد تو یکدفعه از مدرسه بدت آمد و دیگه دوست نداشتی بری مدرسه. من اون سال‌ها اینقدر ناراحت بودم. همه‌اش فکر می‌کردم اگر نری مدرسه و درس نخوانی بی‌سواد می‌مانی و مجبور می‌شی کارگری کنی یا به قول بابا بری توی شهرداری استخدام بشی و تنها کاری که بهت می‌دهند آشغال جمع کنی می‌شود. فکر می‌کردم بدبخت می‌شی و از غصه بدبخت شدن تو بارها و بارها توی مدرسه گریه کردم.

برای اینکه تشویق بشی و فکر کنی مدرسه خیلی خوبه برات با پول توی جیبی‌هام لوازم تحریر فانتزی می‌خریدم و گاهی می‌گفتم معلمم برای تو خریده. برای اینکه بدونی معلم‌ها خوب هستند.!!!

داداش گلم ، عزیز دلم، بیست و هشتمین بهار زندگی‌ات مبارک. از حالا تو دیگه ٢٧ساله هستی...

حالا بعد از گذشت این سالها تو  فارغ التحصیل رشته شیمی شدی. خطاطی را در سطح بالایی ادامه دادی.شاعر شدی. نویسنده شدی. منتقد شدی.چندصباحی معلم هنر شدی. چند صباحی در کارخانه مواد شیمیایی کارکردی. بعد پژوهشگر شدی و حالا هم با داشتن همه این هنرها و مهارت‌ها  عکاسی هم می‌کنی آن هم در سطح بالا.

پارسال وقتی سالروز تولدت را در اولین نمایشگاه عکست بهت تبریک گفتم، یه حس خوبی داشتم انگار دارم روی ابرها پرواز می‌کنم. و متاسفم که به خاطر عمل بهمن ماه نتوانستم در دومین نمایشگاهت شرکت کنم.

تابلوی عکس زیبایی که پارسال بهم هدیه دادی و دوتا تابلوی خطی که بهم دادی جزو دل‌نشین‌ترین تزئینات خونمون هست و من خیلی دوستشون دارم.

 دوباره هم دانشگاه شرکت کردی و این بار در رشته مورد علاقه‌ات علوم اجتماعی شاخه پژوهشگری داری ادامه تحصیل می‌دی و تصمیم داری تا دکترا پیش بروی. تازه این‌بار فقط دانشجو نیستی و با داشتن این همه مشغله و کار و ... معدلت تا الان از ١٩کمتر نشده!!!

حالا دیگر نیازی نیست برای علاقه‌مند کردن تو به مطالعه و درس برایت لوازم التحریر هدیه بگیرم.حالا تعداد کتاب‌های خوانده شده‌ات از شمارش خارج شده. تعداد کتاب‌هایی که طراحی روی جلد یا ویراستاری‌شان را انجام داده‌ای قابل شمارش نیست. تعداد مقاله‌ها، گزارش‌ها، مصاحبه‌ها و مطالبی که برای نشریات مختلف نوشته‌ای را نمی‌توان حساب کرد.

حالا تو مایه سربلندی و افتخار من هستی. نمی‌دانی  وقتی در محافل مختلف و ارتباط‌ های کاری و اجتماعی وقتی افراد اطرافم متوجه می‌شوند من خواهر تو هستم برخوردهایشان چقدر جالب می‌شود و من  چه لذتی می‌برم.

حالا بزرگ شده‌ای.

اما برای من هنوز همان داداش کوچولویی هستی که وقتی تازه زبان باز کرده بودی، بهم می‌گفتی دُمبی!!! در حالی که هیچ‌کجای اسم من شبیه این کلمه نبود!!!

تولدت مبارک

آرزو می‌کنم زندگی‌ات سرشار از  خیر و برکت خدادادی باشد و همشه شاد و سرحال باشی و دنیا بر وفق مرادت بچرخد.

دوستت دارم به اندازه تمام دنیا.Balloons

3-

قرار بود دهم مرداد بروم برای آزمایش غربال‌گری سه ماهه اول. در نتیجه باید صبح ناشتا می‌رفتم آزمایشگاه تا خون بدهم. دکتر گفت از ساعت 8شب نهم بعد از یک غذای سبک هیچ چیزی نخورم!!

همین‌کار را کردم و فرداصبح (دهم مرداد)ساعت 8 آزمایشگاه بودم. تا نوبتم شد حدودا ساعت 9بود. قرار شد بعد از نوبت اول که خون گرفتند بروم خانه و صبحانه بخورم و بعد از صبحانه 2ساعت صبر کنم و بعد نوبت دوم آزمایش را بدهم!!

همسری رفت سرکار. به رئیس زنگ زدم و گفت نمی‌خواهد بیایی!!

وقتی برگشتم خانه تا صبحانه بخورم فرزند کوچک با من قهر کرده بود. از کجا فهمیدم ؟ خیلی ساده است، بعد از 13ساعت هرچیزی که می‌خوردم را قبول نمی‌کرد و با پاها و دست‌های کوچکش آن را به طرف بالا هل می‌داد و می‌گفت:" مال خودت!! اینا چیه بهم می‌دی!! حواست نیست من گشنه‌ام می‌شه؟؟ "

خلاصه تا نیم ساعت داشتم با خودم و این فسقلی سروکله می‌زدم و منت کشی می کردم تا با من آشتی کند و بگذارد صبحانه‌ام را بخورم!!!

(بچه‌‌های این دوره و زمانه را می‌بینی ؟؟)

 دوازدهم مرداد هم قرار بود بروم برای سونوگرافی غربال‌گری سه ماهه اول!! نوبتم ساعت 6عصربود البته منشی دکتر گفت احتمالا تا 2ساعت هم ممکن است معطل بشوید!!

صبح که سرکار بودم و عصرساعت 5ونیم همسر گرامی آمد دنبالم و رفتیم پیش دکتر... تا ساعت 7ونیم ، 8 که توی نوبت بودیم. در این مدت کتابی را به ما دادند که درباره این غربال‌گری و دلیل ضرورت آن توضیحاتی می‌داد. خلاصه نوبتم شد و همسری هم که خیلی خسته بود تمام این مدت را توی ماشین نشسته بود!!

وقتی روی تخت سونوگرفی خوابیدم و خانم دکتر دوربینش را گذاشت روی دلم تا به حریم فرزند کوچک سری بزنیم متوجه شدیم که مسافرکوچولو مثل یک آدمی که قهر کرده باشه دست‌ها و پاهاش را جمع کرده و سرش را هم خم کرده و مثل یک گلوله کوچک یک گوشه نشسته. تازه پشتش را هم به ما کرده بود!!! خانم دکتر هر کاری کرد این فسقلی نچرخید که نچرخید و اصلا روی خوشی به ما نشان نداد.

خلاصه دکتر گفت با این شرایط هیچ کاری نمی‌توانم انجام بدهم. قرار شد بروم بیرون کمی غذا بخورم شاید اوضاع بهتر بشود.

وقتی همسری مرا دید آنقدر ذوق کرد که نگو نپرس!! بنده خدا فکر کرد همه چیز روبه راه است و تمام شد وقتی بهش گفتم فرزندت اصلا به ما محل نگذاشت خنده‌اش گرفت. جای شما خالی رفتیم و شام خوردیم و بنابر تجربه تجربه‌دارها و پیشکسوتان امر شریف فرزندداری!! کمی مایعات شیرین خریدیم و خوردم شاید اوضاع بهتر شود!! بعد دوباره برگشتم توی مطب و کمی منتظر نشستم تا دوباره صدایم کردند....

دوباره رفتم توی اتاق و آماده شدم اما این مسافرکوچولو هیچ تغییری در پوزیشنش نداده بود!!! دوباره سروکله زدن من و خانم دکتر با او شروع شد اما نه خیر، حسابی بداخلاق بود!! دکتر می‌گفت قولنج کرده بچه!!! من می‌گفتم نه بابا از صبح من سرکار نشسته بودم فکر کنم به او هم امر مشتبه شده باید بنشیند!!

خلاصه نشد که نشد!! بازهم دکتر گفت برو بیرون و صبر کن تا آخرین نفر!! شاید اوضاع بهتر بشود. همسری خسته بود. من خسته بودم. مامان خونه مامان بزرگ با خاله و سوری و بچه‌ها و دایی و ... و... همه منتظر خبری از این فرزند فسقلی بودند!!

وقتی آمدم بیرون احساس کردم شاید از صبح شلوار پوشیده بودم و اصلا با آرامش استراحت نکرده‌ام این عسل مامان اینطور ناراحت شده!! در نتیجه دکمه شلوارم را باز کردم و روی یکی از صندلی‌های اتاق انتظار کمی راحت و آزاد نشستم. خوب بود که تعداد مریض‌ها خیلی کم شده بود و این نوع نشستن من که بیشتر شبیه دراز کشیدن بود خیلی زشت نبود.

در این مدت 7تا نادعلی هم خواندم و کمی با مسافرکوچک حرف زدم شاید آشتی کند!!

ساعت 10ونیم شب نوبتم شد این‌بار نی‌نی دراز کشیده بود اما دست و پاهایش را هی تکان می‌داد. آنقدر که دکتر چندباری گفت:" ماشالله چقدر شیطونه!!! یک دقیقه آرام نمی‌ماند تا اندازه‌هایش را ثبت کنم!!" گفتم:" یعنی باید خدا بهم رحم کنه؟؟" گفت:" خدا بهت صبر بده با این همه شیطونی‌!!"

فرزند کوچک ما آخرشبی حسابی سرحال شده بود و آنقدر دست و پا زد که آخر هم جنسیتش مشخص نشد.

اما برای تشخیص برخی مشکلات مثل خدای نکرده سندرم داون و ... نیاز بود که دکتر پوست گردنش را اندازه گیری کند. پوست گردن این فینگیل من 0.13 سانتی‌متر بود!!!

وقتی توی جواب سونوگرافی این مورد را خواندم یاد این حدیث قدسی افتادم که می‌گوید:" خداوند از رگ گردن هم به شما نزدیک‌تر است" ....

ضربان قلب فسقلی‌اش 159بار در دقیقه بود!! اما صورت و دست و پاهایش خیلی استخوانی بود. هنوز هیچ گوشتی نداشت!! اما با این همه که استخوانی بود یک دل تپل و گنده داشت!! چرا؟؟؟

مهره‌های کمر و تمام استخوان‌هایش را به تفکیک می‌شد شمرد. تمام اندامش کاملا مشخص و مجزا بود.اما به نظرم توی 8هفتگی که دیده بودمش خوشگل‌تر بود. شاید هم توقع من از یک جنین 13هفته و 6روزه زیاد است!!!

دکتر توی سونوگرافی سنش را نوشته : 13W 6d +و- 2 یعنی 13هفته و 6روز به اضافه و منهای 2روز!!!

13مرداد هم باید بروم یک آزمایش خون دیگر برای غربال‌گری بدهم. !! انشالله که همه چیز به خیر و خوشی بگذرد و این فرزند کوچک ما صحیح و سالم باشد.

لطفا برای من و مسافرکوچولوی ما دعا کنید.

۴-یه کم هم از خودم و احساسم  بگم.

داشتم آبنوس هنرمند را می‌خواندم . بهش گفتم و اینجا هم می‌خوام بنویسم که:

وقتی از خاتم و سابیدن مثلث‌ها حرف می‌زند بوی خوش چوب در مشامم می‌پیچد!!! وقتی یکی از دوستانم از سفال‌گری و چرخ سفال و صدایش حرف می‌زند بوی خوش خاک آب خورده رو حس می‌کنم. با پس زمینه صدای سه‌تار.....

با موسیقی سنتی... با صدای دف... سنتور... تار....
یک روز... یک روز بالاخره دست از دنیا می‌کشم و سراغ چیزهایی که عاشقش هستم خواهم رفت. چیزهایی که با سرشتم آمیخته‌اند و  همیشه بنابر ملاحظات کنار گذاشته شده‌اند. دارم حس می‌کنم این خودم هستم که کنار گذاشته شده‌ام. اگر به علائقم برسم یعنی به خودم رسیدم.

فعلا در دود و دم ماشین‌ها و بروکراسی اداری و کار و پول و زندگی شهری و ماشینی گم شده‌ام.

ذره ذره رگ و گوشت و پوست و استخوانم با استشمام بوی طبیعت، بوی چوب، بوی خاک، بوی باران تازه می‌شود. حتی با تصور اینها وقتی نفس می‌کشم احساس زندگی می‌کنم.

خدایا کمکم کن تا خودم را پیدا کنم... خودم را پیدا کنم که اگر اینطور بشود قطعا تو را پیدا خواهم کرد.

 الهی آمین

و بالاخره

روزهایی که گذشت...

41

28اسفند، من و آقای ه از نزدیک در دانشگاه تهران در خیابان انقلاب تا میدان انقلاب و نزدیک اتوبوس‌هایی که به سمت آزادی می‌رفتند را پیاده و دوشا‌دوش یکدیگر رفتیم...این مسیر کوتاه  و صحبت‌هایمان 20دقیقه طول کشید.

از اینکه چه‌طور یک‌دفعه قرار شد بروم مشهد سوال کرد. از حال پدر زینب پرسید و...

من مطمئن بودم او مرا دوست دارد. چرا دروغ بگویم، با رفتار معقول و کارهایش کمی هم دل مرا به دست آورده بود. خصوصا که در جوی که آن زمان قرار داشتم هرچه می‌گذشت خانواده( غیر از مامان و بابا و داداشی)  با محجبه شدن من بیشتر مشکل پیدا می‌کردند و شرکت در مراسم‌های مذهبی(زیارت عاشوراهای صبح پنجشنبه، دعای ندبه‌های جمعه‌ها، احیا های مختلف، مراسم‌های پروپاقرص مسجد دانشگاه و...) برایم سخت‌تر می‌شد(حرف وحدیث‌های زیادی از گوشه و کنار به گوشم می رسید که مسلما بر مامان تاثیر خودش را می‌گذاشت!!)  و آقای ه با وجهه مذهبی‌اش حسابی در نظرم جلوه کرده بود.

اما

ترس چیزی بود که اصلا نمی‌توانستم از خودم دورش کنم. ترس از آینده... از خانواده پرجمعیت او که نمی‌شناختمشان... از اختلاف فرهنگی ( بیشتر اختلاف درباره شدت و ضعف حساسیت درباره مسائل مذهبی و اعتقادی بود)

باز هم خواستم به او و خودم فرصتی داده باشم.

مامان و بابا و داداشی از نحوه  ارتباط ما و مناسباتمان( رفت و آمدها و تصمیم‌های احتمالی ما درباره ازدواج)  تقریبا به احساس ما پی برده بودند و حدس می‌زدند چه خبر است اما هنوز چیزی را به روی من نیاورده بودند. خانواده او هم همینطور اما او بیشتر علاقه‌اش را به یک شخص محجبه که هم کلاسی و هم دانشگاهی‌اش هست را در خانه مطرح کرده بود.

28اسفند آقای ه  اصرار داشت که از مشهد با او تماس بگیرم. من بعید می‌دانستم که بتوانم در حضور خانواده این کار را انجام بدهم خصوصا که تعطیلات عید نوروز بود و من اصولا هیچ بهانه‌ای برای تماس گرفتن نداشتم!!

باز هم دلایلم برای مخالفت با احساسمان را برایش شمارش کردم و او این‌بار ناراحت شد. به او گفتم:" این 15روز فرصت خوبی است تا شما و من بیشتر به این مساله و عاقبتمان فکر کنیم. شاید واقعا صلاح نباشد ما با هم باشیم و این تنها به خاطر اصرارمان میسر شود. در این صورت بعدا پشیمان خواهیم شد و ..."

بعد از کلی بحث کردن درباره صلاح بودن یا نبودن این اقدام و اینکه تصمیم عاقلانه‌ای است یا عجولانه با ناراحتی گفت:" باشه ... من که فکرهایم را کرده‌ام. شما هم برو پیش امام رضا(ع) و خوب فکرهایت را بکن. انشالله که به نتیجه برسی. "

بعد درحالی که منتظر جواب من نشد از من دور شد و بلند گفت:" منتظر شما و شنیدن تصمیمت هستم." 

بعد از رفتن بدون خداحافظی‌اش چندباری صدایش کردم اما جواب نداد. ایستادم شاید برگردد و به پشت سرش نگاهی کند اما برنگشت... وقتی دیدم سوار ماشین شد ، سوار اتوبوس شدم  و رفتم به سمت آزادی، بعد صادقیه و بعد منزل زینب.

زینب، تنها در خانه بود. برایم جالب بود چرا که او حتی وقتی در خانه تنها بود و من تنها میهمانش بودم باز هم یک روسری خیلی خیلی بزرگ سرش کرده بود!!!! خانه‌شان بزرگ بود و محوطه بیرونی ساختمانشان بی‌نهایت زیبا بود.

از حال و احوال پدرش جویا شدم و بعد از کمی صحبت کلید‌ها و بلیط را داد و من هم هزینه بلیط‌ ها را با او حساب کردم. از حق نگذریم خیلی تعارف کرد که نمی‌خواهد اما با هر اصراری بود بالاخره راضی‌اش کردم بردارد.و آمدم به سمت خانه

...

سال تحویل ... من، بابا، داداشی و مامان دور یک سفره هفت‌سین... مثل هرسال بابا کتاب قرآن را به دست گرفت و می خواند. داداشی حافظ می‌خواند و من و مامان محو تصاویر مشهد مقدس از تلویزیون بودیم...بغض کرده بودم و برای هر کسی که به ذهنم می‌رسید دعا می‌کردم تا به حوائجشان برسند....

سال نو شد. سال 1383 شروع شد...

مثل هرسال اول روبوسی سر سفره هفت‌سین و دعای بابا برای ما.

بعد داداشی رفت بیرون و برگشت تا به یمن قدم پر خیر و برکتش و قدم سبکش سال خوبی برایمان باشد.

بعد تماس تلفنی با عموی بزرگم(بابای مری) بعد تماس با مادر بزرگ‌ها... بعد تلفن پشت تلفن... تلفن به بزرگترها و جوابگویی تلفن کوچکترها توسط مامان وبابا....

بعد دایی کوچکم بنابر رسم هرسال اولین میهمانی بود که در خانه ما را به صدا درآورد...

بعد...

بعد...

بعد....

توی همین گیر و دارها و زنگ زدن‌ها و جواب تلفن‌دادن‌ها بود که آقای ه به پیجرم پیام داد. پیام سال نو مبارک. و عدد 14!!!!!!

عدد 14 را تمام آنهایی که پیجر داشتند می‌دانند یعنی چی!!!!

عدد 14 در پیجر یعنی :" دوس*تت* دا*رم"!!!!!

...

اما او طاقت نیاورد و بعد از حدود یک ساعت در گیر و دار همان تلفن جواب دادن‌ها یک بار که من گوشی را برداشتم دیدم صدای گرم آقای ه از پشت تلفن آمد.... سال نو را تبریک گفت و گفت:" قول می دهم امسال به همه خواسته‌هایم برسم!!!!!"

برای اینکه کسی حساس نشود زود قطع کردم اما او گفت که دوباره زنگ خواهد زد و به بابا و داداشی نوروز را تبریک خواهد گفت.

مشغول پذیرایی از دایی و خانم و بچه‌هایش بودم که دوباره تلفن زنگ خورد. داداشی گوشی را برداشت. آقای ه با او ، بابا و مامان صحبت کرد و سال نو را تبریک گفت.

... 

او گفته بود که سه روز اول سال نو را با مادرش می‌روند شهرستان خودشان بعد با خواهرش برمی گردند و تا آخر سیزده‌به در همه با هم هستند. سوم فروردین روز حرکت ما به سمت مشهد بود. حدود 2ساعت مانده به حرکت تلفن زنگ زد....

آقای ه بود و خیلی اتفاقی از آنجا که همه داشتند برای جمع کردن وسائل و ... آماده می‌شدند من گوشی را برداشتم. سلام و علیکی کردیم و گفت:" مبادا یک زنگ به من بزنی!!" گفتم:" شما گفته بودید می‌روید شهرستان" بعد با شیطنت اضافه کردم:" البته بیشتر هم داشتم فکر می‌کردم!!!!"

 گفت:" الان هم مامانم و خواهر و برادرهایم شهرستان هستند. من برگشتم تا با شما تماس بگیرم!! آخه من دیگر نیازی به فکر کردن ندارم!!!"

 خلاصه سال نو را تبریک گفتیم و بعد از گفتن یک عالمه التماس دعا و باز هم اصرار کرد که از مشهد در صورت امکان با او تماس بگیرم. بعد .... خواست تا گوشی را به داداشی بدهم ... بعد از صحبت با داداشی قطع کرد.

بابا با آژانس تماس گرفت و بعد از آمدن ماشین به سمت ایستگاه راه ‌آهن حرکت کردیم.

تا یک سوم راه را رفته بودیم که یادمان آمد بلیط‌ ها را روی میز جا گذاشته‌ایم. در نتیجه به سمت خانه برگشتیم.

بعد از برداشتن بلیط‌ ها دوباره به سمت راه آهن حرکت کردیم و حدود 2سوم راه را رفتیم که داداشی به من گفت :" دوربین عکاسی را بده!!باطری‌اش را عوض کنم." گفتم :" دست من نیست." گفت:" بهت گفتم از روی کتابخانه برداری!!!" گفتم :" کی گفتی؟ من نشنیدم!!!"

بعله.... دوربین عکاسی را جاگذاشته بودیم. در نتیجه به سمت خانه برگشتیم. داداشی دوید بالا و دوربین را برداشت و باز عازم راه آهن شدیم.

حدود 3چهارم راه را رفته بودیم که مامان از بابا کلید‌ها مشهد را خواست تا برای اینکه گم نشود آنها را بگذارد توی جیب کیفش.

بابا هرچه گشت کلید‌ها را پیدا نکرد. یادمان آفتاد کلید‌ها را جا گذاشته‌ایم!! باز برگشتیم...

خلاصه تا کلید‌ها را برداشتیم و باز به راه افتادیم کلی خندیدیم  و در عین حال دلمان شور می‌زد که مبادا از قطار جا بمانیم.

آخرین‌نفرهایی که از گیت کنترل بلیط گذشتند ما بودیم و تا خود پله‌های ورودی قطار دویدیم...

بالاخره رسیدیم و بعد از پیدا کردن کوپه و نشستن روی صندلی‌ها نفس راحتی کشیدیم....

ما جدی جدی عازم مشهد شدیم. با یک قطار درجه 1 که یک فیلم مزخرف  فسیل شده گذاشته بودند!!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢ - تنها تر از آیینه ...


یه وقت‌هایی خیلی دلم می‌گیره

این روزها

1- هیچوقت یاد نگرفتم خودم رو بگیرم.

هیچوقت یاد نگرفتم با دماغ باد کرده و باد به غبغب انداخته سرم را بگیرم بالا...

اونقدر که جلوی پای خودم را هم نبینم.

هیچوقت یاد نگرفتم با چیزهایی که دارم و بقیه شاید حسرت یک سر سوزنش را داشته باشند پز بدم.

همیشه از همون بچه‌گی ، از وقتی یادم میاد همه احساسم روی زبانم بود.

نمی‌توانم اگر از کسی خوشم نمی‌یاد به ظاهر بگم دوستت دارم. اگر کسی را عاشقانه دوست دارم در ظاهر نسبت به رفتارش عکس العملی نداشته باشم و ....

شاید بعضی‌ها فکر کنند این حالت خوبه، شاید هم بعضی‌ها فکر کنند چقدر بد که آدم نتونه احساساتش را کنترل کنه.

در حال حاضر نمی‌دونم این حالت خوبه یا بد اما این رو می‌دونم که خیلی از انسانها لیاقت و ارزش ابراز احساسات صادقانه و خالصانه رو ندارند.

برای خیلی از آدم‌ها باید نقش بازی کنی تا آدم معقولی به نظر برسی!!!!

خیلی از اطرافیان تنها ماسک‌های زیبایی دارند و نمی‌توانند باور کنند تو، خودِ خودت هستی.

وقتی با اینطور آدم‌ها برخورد می‌کنم دلم می‌گیره. از دست خودم. از اینکه چرا نمی‌تونم نقش بازی کنم؟؟؟ چرا نمی‌توانم دماغم را بگیرم بالا و بعضی‌ها رو نبینم؟؟؟؟؟؟؟ چرا نمی توانم یک ذره وحتی یک ذره مغرور باشم؟؟؟؟

این خیلی بده

خیلی بده که آدم نتونه یه جاهایی، در مقابل بعضی آدم‌های از خود متشکر که فکر می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند، مغرور باشه.

.....

...

..

.

2- فرزند کوچک ( مسافر کوچولوی ما) حالش خوبه. یعنی فکر کنم حالش خوبه. توی کتاب نوشته الان اندازه یک کیوی است.( البته از این که بهش نسبت شباهت به کیوی رو بدم اصلا خوشم نمی‌یاد چون حس می‌کنم مثل کیوی پوستش پر از موهای زبر است و رنگش هم رنگ کیوی است!!!!!!!!!!!!) توی کتاب نوشته الان باید 6و نیم سانتی‌متر باشه و وزنش هم 12گرم. باز هم توی همون کتابه نوشته انگشت‌ها، دست‌ها، پاها، و تمام اندام رشد کرده‌اند و به طور مشخص و جدا از هم هستند.

حتی نوشته که احتمالا از هفته دیگه ( یعنی 13هفتگی) می‌تونه با انگشت‌های کوچولوش قلقلکم بده!!!!!!!!!!!

از تصورش هم دلم ضعف می‌ره.

در مراسم دعای شبانه با فرشته کوچک برای همه دوستانم دعا می‌کنم. فکر نکنم تا حالا کسی را از قلم انداخته باشم. احساس می‌کنم فرشته کوچک(مسافر کوچولو) تمام دعاهامون رو درگوشی به خدای بزرگ می‌گه!! خدا هم برای اینکه دل کوچولوش نشکنه دعاهاش رو مستجاب می‌کنه.

امیدوارم همه شما به همه آرزوهای کوچک و بزرگتون برسید. و امیدوارم همه آرزوهاتون اون طوری برآورده بشه که در نهایت پر از خیر و برکت و خوشی براتون باشه.

...

..

.

روزهایی که گذشت

40

امتحانات ترم 7 تمام شد. یکی از دروس تخصصی را افتادم(برای اولین بار) یکی از دروس 4واحدی را هم که حذف کرده بودم( اون هم برای اولین بار) اینطوری شد که 8واحد ناقابل عقب افتادم. بگذریم از اینکه توی 2ترم قبل هم 20واحد کامل برنداشته بودم. 1ترم 17واحدی داشتم و یک ترم 18واحدی.

یعنی برای ترم 8 حداقل 20واحد باید برمی‌داشتم.

البته خوبیش به این بود که اکثر درس‌های عمومی مانده بود و یکی دوتا تخصصی. اما هماهنگ کردن همین درس‌های خرده و ریز عمومی با هم خیلی سخت بود.

خلاصه پروسه انتخاب واحد با سختی هرچه تمام تر طی شد.

نشریه طلوع برای بچه‌های علاقه‌مند کلاس کاریکاتور برپا کرد و من هم باید به عنوان روابط عمومی در این کلاس ها حاضر می‌شدم . خانم ن_الف فارغ التحصیل می شد و در گیر و دار کارهای اداری واگذاری امتیاز مدیر مسئولی نشریه به آقای ه بود!!! آقای ه اصرار می‌کرد که بعد از اینکه او مدیرمسئول شد من باید بشوم سردبیر!!! این اصرار خیلی بی‌مورد بود چون من هم داشتم فارغ التحصیل می‌شدم.

یکی از بچه‌های طلوع و بسیج ، خانواده‌ای به شدت مذهبی و خشک داشت. پدرش از آن جانبازهای درصدبالای سپاه بود از بس در مسائل مختلف برای تک دختر و دو پسرش سخت گیری کرده بود که پسرها خصوصا پسرکوچک به شدت با او مخالفت می‌کرد. زینب، تنها دخترش هم دل خوشی از این رفتارهای متحجرانه و قدیمی پدر نداشت. پدرش حتی با ادامه تحصیل زینب هم مشکل داشت . خلاصه خانواده‌ی  این زندگی سخت و خشن که از نوع مذهبی افراطی بود کجا ساکن بودند؟؟؟؟؟؟ اگر گفتید؟؟؟؟؟ شمال غرب تهران. سمت صادقیه و اون‌جاها یک محدوده‌ای یا یک خیابان هست که اگر اشتباه نکنم اسمش سازمان آب (یا یک همچین چیزی ) است.

خانواده زینب اونجا زندگی می‌کردند. خب معلوم بود پسرها در راه و محیط مدرسه و دختر خانواده در راه دانشگاه با این تفاوت فرهنگی که بین خانواده خود و جامعه مواجه می‌شد چه بلایی برسرشان می‌آمد.

زینب درباره بسیاری از مشکلاتش، مسائل خانوادگی‌اش، پدر و مادرش و حتی اختلافات این دو که بیشتر سر بچه‌ها بود، مشکلات برادرانش و .... با آقای ه مشورت می‌کرد.

یک روز دیدیم زینب با یک جعبه شیرینی تازه وارد دفتر شد و جعبه را داد به آقای ه و از او تشکر کرد.!!!! بعدا کاشف به عمل آمد که راهنمایی‌های آقای ه درباره پدر زینب کارگر شده و قسمتی از مشکلات خانوادگی درحال بهبود است.

همین راهنمایی خواستن های زینب و راهنمایی دادن‌های آقای ه باعث شد او به شدت به آقای ه  دل ببندد. آنقدر که تمام خواب و خوراک و حرف و حدیث زینب شده بود آقای ه حتی گاهی بین خودمان( دخترها) او را با اسم کوچک صدا می‌زد !!!! اما من میدانستم که آقای ه حتی ذره‌ای به او برای ازدواج فکر نمی‌کند.

این هم یک دردسر جدید !!! آقای ه از روی خیرخواهی و حس انسان‌دوستی به او کمک می‌کرد اما زینب این کمک‌ها را طور دیگری برداشت می‌کرد!!

به آقای ه نمی‌توانستم واضح موضوع را بگویم چون احتمال می‌دادم فکر کند نوعی احساس حسادت و ... است.

زینب با توجه به شناختی که از روحیه و اخلاق پدرش داشت می‌دانست که خواستگارهای معمولی و پسرهای امروزی اصلا مورد موافقت پدر قرار نخواهند گرفت!! از طرفی او هم با افراد خشکه مقدسی که پدر می‌پسندید کنار نمی‌آمد و آقای ه فرد متعادل بین این دو سلیقه بود. ظاهر مذهبی همانطور که پدر می‌پسندید و رفتار خوب و خوش رویی و مهربانی که دختر عاشقش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

اوائل سعی می‌کردم به روی خودم نیاورم. حتی در چند مورد سعی کردم بین صحبت‌ها با آقای ه نظر و سمت و سوی او را به جهت زینب سوق بدهم اما او اصلا به زینب فکر نمی‌کرد. حتی در پس زمینه ذهنش هم از لحاظ احساسی ( و انتخاب برای زندگی) هیچ جایی برای زینب نبود!!!!!!!!!!!!!!

پدر زینب خانه‌ای در مشهد خریده بودند و روزهای آخر اسفند و 15روز اول فروردین که مجموعا حدود 20روز بود+ تمام 3ماه تابستان را در مشهد ساکن می‌شدند. از طرفی به خاطر درصدبالای جانبازی پدر، قطار درجه 1 با 50درصد تخفیف در اختیارشان بود برای رفت و آمد.

از اول اسفند زینب دائم غر می‌زد که دوست ندارد برود مشهد و مجبور است.

محرم آن سال مصادف بود با اسفند و عاشورا تنها چندروز با شروع فروردین فاصله داشت.

ویژه نامه‌ای برای عاشورا تدارک دیدیم و بعد از چاپ و انتشار حدود سه یا چهارروز مانده به تاسوعا آنرا بین بچه‌ها توزیع کردیم.

شب عاشورا خانواده زینب رفته بودند هیئت. وقتی هیئت سینه زن از محوطه حسینیه بیرون می‌رود زینب و مامانش برمی‌گردند به خانه. ٢برادر زینب هم که هیچوقت با پدر جایی نمی‌رفتند. پدر زینب که چشمش خیلی ضعیف بود به دنبال هیئت می‌رود که از بقیه هیئتی‌ها عقب می‌ماند .سعی می‌کند سریعتر برود تا هیئت را پیدا کند اما  وسط راه تصادف می‌کند. خلاصه بدجور صدمه می‌بیند.حدود ١ ساعتی از ماجرا می‌گذرد و او خودش را با نیمه جانی که داشته از وسط خیابان به کناری می‌کشد تا اینکه دوبرادر زینب به خانه می‌آیند و از دیرکردن پدر نگران می شوند . رفتند دنبال پدر بگردند که او را کنار جوی آب پیدا می‌کنند. خلاصه پدر در بیمارستان بستری می‌شود و از سرتا پایش را گچ می‌گیرند و .... اینطوری شد که قسمت نشد زینب و خانواده‌اش آن سال به مشهد بروند.

از وقتی جریان پدر زینب را شنیدم چندباری به او زنگ زدم تا جویای احوالشان بشوم.

٢٧اسفند برای بار چندم زنگ زدم تا با زینب احوال‌پرسی کرده باشم که با خوشحالی گفت که نمی‌توانند بروند مشهد هرچند که دوست نداشته پدرش تصادف کند اما خوشحال است که از مشهد رفتن خلاص شده‌است!!!! گفتم:" دلت میاد بگی دوست ندارم برم مشهد؟؟ چی بهتر از اینکه به همین راحتی می‌توانی در جوار امام رضا(ع) باشی" گفت:" تو نمی‌توانی بفهمی من چه می‌گویم . وقتی مجبور هستی مدت زیادی را در آنجا بگذرانی و هیچ جایی نمی‌روی غیر از حرم.... بعد از مدتی آدم کلافه می‌شود!!!"

بعد که صحبت‌مان تمام شد و تلفن را قطع کردیم شروع کردم کمک کردن به مامان. چون هنوز کارهای خونه تمام نشده بود.

حدود ۵دقیقه بعد تلفن زنگ خورد. بابا گوشی را برداشت و بعد تلفن را داد به من. زینب بود. یکدفعه و بی مقدمه گفت:" می‌خواستم بگم شما می‌خواهید به جای ما برید مشهد؟؟؟ اونجا خانه خودمان هست. بلیط ۵٠درصد تخفیفی هم برای یک کوپه قطار داریم. من خیلی شوکه شده بودم چون این پیشنهادخیلی غیر منتظره بود.

 گفتم:" پس خودتون چی؟؟"

گفت:" ما که نمی‌توانیم برویم. عموم گفته شاید بخواهد برود اما هنوز قطعی نیست . گفتم اگر شما می‌روید اولویت با شماست چون عموی من هم بارها و بارها با ما آمده است. "

گفتم:" پس بگذار به مامان و بابام بگم." گوشی تلفن را گذاشتم روی میز و رفتم توی آشپزخانه و به مامان و بابا گفتم:" میایید بریم مشهد؟؟"

بابا گفت:" چه طوری؟؟"

گفتم:" همون دوستم که باباش تصادف کرده بلیط دارند برای مشهد. میایید بریم؟"

مامان گفت:" الان توی مشهد جا پیدا نمی‌شه!!"

گفتم:" خونه هم دارند."

بابا گفت:" چندروزه؟؟"

گفتم:" فکر کنم تا آخر سیزده به در."

مامان گفت:" برای سیزدهم که بلیط پیدا نمی‌شه!!!"

گفتم:" فکر کنم بلیط رفت و برگشته."

بابا گفت:" ازش بپرس چندروزه ؟ حرکت رفت کی هست؟ برگشت چه روزی هست؟ بعد هم بگو اگر اشکال نداره تا یک ربع دیگر بهش زنگ بزنیم."

سوال‌ها را با شوق از زینب پرسیدم و قرار شد یک ربع بعد به او جواب بدهم.

حرکت قطار روز سوم فروردین بود و برگشت روز پانزده فروردین.قطار سبز یا رجا بود و درجه یک و با ۵٠درصد تخفیف . بلیط برای ۵نفر بود که قرار شد مامان بزرگم(مادری) را هم ببریم.خلاصه مثل اینکه همه چیز جور شد. یک ربع بعد به زینب زنگ زدم و او هم با شوق قرار گذاشت تا ٢٨اسفند عصر بروم منزلشان و بلیط‌ ها و کلید را بگیرم.

جالب بود چون بابا و مامان حدود ١٠یا ١٢سالی بود مشهد نرفته بودند. و جالب‌تر این بود که زینب کلی ذوق کرده بود. او می‌گفت:" امام رضا(ع) می‌دانست امسال من اصلا دوست ندارم بروم مشهد در نتیجه تو  که همیشه عاشقش هستی را دعوت کرد. در نتیجه حق به حق‌دار رسید!!!!!"

٢٨اسفند ظهر جلسه‌ای با بچه‌های ادبیات و هنر دانشگاه تهران داشتیم. آقای ه هم قرار بود بیاید. آن روز توی جلسه از همه خداحافظی کردم و به همه گفتم قرار است بروم مشهد و بچه‌ها کلی التماس دعا گفتند. آقای ه از جریان تصادف بابای زینب خبرداشت و جویای احوالش از من بود. اما از شنیدن اینکه قرار است من و خانواده‌ام به جای آنها برویم مشهد کلی تعجب کرد. بعد از جلسه هم تا مسیری از راه را با من آمد تا خداحافظی کرده باشد. هم برای مشهد و هم برای تعطیلات پیش رو.

اول آقای ه با بچه‌ها خداحافظی کرد و از دفتر ادبیات و هنر آمد بیرون و بعد از ۵دقیقه من خداحافظی کردم. نزدیک در دانشگاه همدیگر را دیدیم و به سمت ایستگاه اتوبوس‌ها به راه افتادیم. من باید می‌رفتم سمت صادقیه تا کلید و بلیط‌ ها را از زینب بگیرم. حدود ٢٠دقیقه همین مسیر راه طول کشید چون خیلی آهسته راه می‌رفتیم....

.... 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ - تنها تر از آیینه ...


میلاد امام عصر (عج) مبارک

            تو

          مشق هر شب منی

          آنقدر می‌نویسمت تا

                                  طلوع کنی

میلاد صاحب الزمان، اباصالح المهدی(عج) به همه دوستان عزیزم مبارک

خیلی دوست داشتم تصویر "او می‌آید" محمود فرشچیان را بگذارم اما بخت باهام یار نبود.

نشد که نشد.

شما او می‌آید محمود فرشچیان را لطفا توی عکس‌های گوگل سرچ کنید و ببینید و بعد تصور کنید اینجا دیدیدش

چندتا جمله خوشگل دیگه هم دارم که براتون می‌نویسم در ضمن این عید بزرگ را به همه شما تبریک هم می‌گم.

 

آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد

                                             در میان خانه گم کردیم صاحب‌خانه را

...

شعری بلند برای تو:

" دلتنگم "!!

شعر از جهان زمینی

...

اگر آن گل به تنهایی نماید جلوه در گلشن

                                      شود بر مدعی روشن که از یک گل بهار آید

...

و در آخر

 

خدا کند که مرا با خدا کنی آقا

                                         ز قید و بند معاصی رها کنی آقا

دعای ما به در بسته می‌خورد ، ایکاش

                                         خودت برای ظهورت دعا کنی آقا

 

...

 

 

به امیداینکه تمام اس ام اس های دنیا این جمله باشه:

 

" مهدی(ع) آمد"

الهی آمینhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦ - تنها تر از آیینه ...


خبر .... خبر....." یک یادداشت متفاوت"

امروز پنجمین سالروز آغاز زندگی مشترک من و همسری  است...

هیچ شعری، هیچ جمله ادبی، هیچ چیزی نمی‌توانست به همین صراحت مناسبت امروز را در خود داشته باشد.08400000

در نتیجه قسمتی از یادداشت امروز را فقط برای همسری می‌نویسم...هرچند که احتمال قریب به یقین هیچوقت او اینجا را نخواهد خواند....اما قسمتی از یادداشت را برایش ایمیل می‌کنم.

...

 

نگارفقط برای همسرم، هم سفرم... نگار

 

سلام

یادت هست امروز چه روزیه؟؟ امروز سالگرد همون روز عجیبیه که همه دنیا دست به دست هم داده بودند تا ما به هیچ کدام از کارهامون نرسیم....همون روزی که  شبش از دوندگی‌های روز داشتیم از خستگی می‌مردیم...

همون شبی که تو از  خستگی بیهوش شدیsmile emoticon kolobok و من تا 4صبح با بغض و دلتنگیgirl_cray.gif داشتم توی خونه، خونه‌ای که قرار بود مال من و تو باشه راه می‌رفتم و گریه می‌کردم connie_wimperingbaby.gif... چرا؟ چون فکر می‌کردم همه چیز این خونه سرجاش هست اما من مال اینجا نیستم....

احساس می‌کردم من مثل مترسکی وسط یک گلزار هستم که اجازه ندارم به هیچ چیز دست بزنم.!!!جالب بود چون نسبت به هیچ‌کدام از وسائل احساس تملک نداشتم!!

همون شبی که  حدود ساعت 4صبح بالاخره خوابم گرفت و رفتم تا بخوابم... خوابم برد اما ... بعداز گذشت مدت خیلی خیلی کمی سردرد گرفتم.

همون شبی که وقتی من توی خواب سردرد گرفتم و از زور سردرد از خواب پریدم و ناله می‌کردم (بنابر اعتراف خودت) پیش خودت گفتی:" وای کی حال داره نصفه شبی ناز بکشه حالا... این هم ناز کردنش گرفته!!!"

یادت میاد؟؟؟ smiley1631.gif

دیروز سیصد و شصت و پنجمین روز از پنجمین سالی بود که من و تو زندگی‌مان را با هم شروع کردیم . به عبارتی امروز هزار و هشتصدو بیست و ششمین روزی‌ است که  ما زندگی مشترکمان را شروع کردیم.

یعنی اولین روز از ششمین سال.

باورت می‌شه؟ 1825روز... به همین راحتی و سادگی گذشت...

می‌توانم قسم بخورم یادت نمی‌یاد توی این روزها چقدر عاشق بودیم... valentine20 smiley, static smiley, valentine smiley, heart smiley, happy smiley

چقدر فارغ بودیم ...

چقدر جملات محبت آمیز گفتیم و شنیدیم

چقدر  لحظات مهربان داشتیم....

چقدر خسته بودیم....

چقدر از دست هم دلگیر شدیم...

چقدر عصبانی شدیم ....

چقدر داد زدیم...

چقدر دعوا کردیم ....نگران!!!     !!! حتی !!!

چند بار به این نتیجه رسیدیم که اصلا ازدواج ما از پایه و اساس مشکل داشته...قهر

و حتی چقدر تصمیم گرفتیم که همه چیز را تمام کنیم....

تمام....

تمام به معنای واقعی و...

خداحافظ....

...

اما هنوز هستیم... هم تو ، هم من.

 

حتی اگر در طی این 5سال تنها 2بار تنهایی رفته باشیم مسافرت و اون هم فقط سفر زیارتی مشهد. (یک‌بار ماه عسل و یک بارهم پارسال)

و حتی اگر آرزوی یک مسافرت دونفری تفریحی smile emoticon kolobokو گذراندن یک شب خاطره‌انگیز توی چادرمسافرتی به دلم مونده باشه

 

اگر سال اول ازدواجمون بود برام خیلی عجیب و غیر قابل تحمل بود که امروز را فراموش کنی علیرغم اینکه دوستت دیروز برایت اس ام اس داد و سالگرد ازدواجمان را تبریک گفت!!!

و برایم عجیب و غیر قابل تحمل بود که امروز و دقیقا همین امروز تو عصبانی باشی و از خونه تا محل کار اصلا باهام حرف نزنی! اون هم برای چی؟ برای اینکه تو کلید من را  دیشب از روی در برداشتی و گذاشتی روی اپن و من امروز حدود 10دقیقه داشتم دنبال کلید می‌گشتم تا در را ببندم و تو توی ماشین منتظر بودی!! و تازه عصبانی شدی که من حواس پرت هستم و یادم نبوده که شما کلید را برداشته‌ای!!!

اگر روزهای اول ازدواجمون بود خیلی زود به این نتیجه می‌رسیدم که :" چه اشتباهی کردم!!!"

 اما الان می‌دونم حتی بعد از گذشت 45دقیقه وقتی ازت می‌پرسم :" مگه رئیس که عوض شده ساعت کاری هم تغییر کرده که می‌گی دیرم شده؟ " و تو با عصبانیتی حتی شدیدتر از ابتدای ماجرا جوابم را می‌دهی، تنها راهش این هست که من سکوت کنم AIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcutsو با لحنی هرچه مهربانتر بگم:" یعنی واقعا از 45دقیقه پیش تا حالا یه ذره هم عصبانیتت کم نشده؟" و تو با این جمله به فکر بری که واقعا چرا اینقدر عصبانی هستم... و بعد از اون اخمهات و صدات و عصبانیتت سیر نزولی پیدا کنه!!!

...

من به این هم می‌گم موفقیت.... یک موفقیت بزرگ در راه شناخت تو...

تویی که برای خودت یک سرزمین عجایبی...

بهتر بگم سرزمین ناشناخته....

تو سرزمین ناشناخته (جزیره ناشناخته) من هستی که من 1825روزه دارم توش زندگی می‌کنم و دارم تلاش می‌کنم که کشفت کنم...

و این کار را خواهم کرد.... اگر خداوند بهم فرصت بده و قبل از موقع در یکی از مرداب‌های ناشناخته‌ات نیافتم یا از یکی از دره‌ها سقوط نکنم و قبل از کشف تمام زیر و بم‌ها نمیرم....!!!

( این یعنی اینکه با صمیمیت هرچه بیشتر باید بگم:" آخر تو مرا  می‌کشی!!")

همسر مهربانم باید بدونی و باید بهت بگم با همه آتش فشان‌هات... با همه رگبارها و سیل‌هات... با همه سونامی‌هات.... با همه آتش سوزی‌های جنگل‌هات... با همه بلایای طبیعی‌ات، دوستت دارم .

دوستت دارم چون دریای وجودت هرچند گاهی طوفانیه اما خیلی وقت‌ها هم آرومه و از نشستن کنارش و نگاه کردن به آن و شنیدن صدای مرغ‌های ماهیخوارش که در صدای موجها گم می‌شه لذت می‌برم.

دوستت دارم چون کوه محکم وجودت پشت و پناهم هست هرچند گاهی آتش فشانی می‌شه و تا مدت‌ها به شدت خطرناک می‌شه و برای سلامتی حسابی مضره... اما یاد گرفتم توی اون موقع‌ها حداکثر فاصله‌رو ازت حفظ کنم مبادا توی گدازه‌های سوزانت ذوب بشم.

دوستت دارم در حالی‌که ترازوی عدالتت نامیزان هست و اگر در یکی از کفه‌ها خانواده‌ات(خواهرها، مامانت یا حتی خانم برادرت) باشه و در کفه دیگر من، همیشه کفه خانواده‌ات سنگینی می‌کنه . حتی اگر حرفشان به حق نباشه....( البته حق هم داری چون هرچی باشه اون‌ها مجموعا 8نفر با وزن‌های بالا هستند و من تنهای تنها یک نفرم! معلومه حرف‌ها و رفتارهای اون‌ها بیشتر باید روی تو تاثیر بگذاره!!!)

....

دوستت دارم... و خدارو شکر می‌کنم به خاطر اینکه این حس را در وجودم گذاشته شاید با تکیه بر همین حس(دوست داشتن) بتوانم تمام مشکلات را تحمل کنم و در باغچه صبرم گل‌ها و سبزی‌های زیبا بکارم و پرورش بدهم تا شاید بعدها... گلستانی داشته باشیم سرسبز.

آغاز ششمین سال زندگی مشترکمان مبارک.

 

 

امضاء

 

 

این از نامه به آقای همسر به مناسبت سالگرد ازدواجمون...

 

و اما اون یکی موضوع که گفتم می‌خواستم براش یه وبلاگ بزنم.

داداشی که هفته گذشته ساک و بند و بساط‌ ش را جمع کرد و رفت تبریز ... یه سفر 10روزه!! نمی‌دونم جشنواره چی بود که دعوتش کرده بودند و او هم ازخدا خواسته این دعوت را با تمام وجود قبول کرد و رفت و اما بنده ماندم و حوضم و مطالبی که قرار بود توی یه وبلاگ جدید نوشته بشه ...که نشد که بشه!!!

حالا نقدا براتون کمی توضیح می‌دم چه خبره

فقط بیایید این بار هم به روش لاست عمل کنیم و کمی فلاش بک بزنیم به گذشته....

 

...

اگر بخوام کامل براتون تعریف کنم باید برگردم به 3یا4یا5سال قبل اما اون طوری فکر کنم حوصله شما هم سر برود. در نتیجه فقط به طور فوق العاده مختصر می‌گم

...

فکر کنید 3سال منتظر یه عزیزی باشید. عزیزی که نبودنش باعث یک دنیا حرف و حدیث می‌شود و گاهی احساس می‌کنید بدون او تمام دنیا  تیره و تار شده هرچند که می‌دانی و مثل روز برایت روشن است که بودنش هم هزار و صد مساله را به همراه خواهد آورد.

حتی یک‌بار این مسافر عزیز میاد و میاد و میاد و اما... به نیمه راه که ‌می‌رسد پشیمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد که نیاد و بگذارد تا چشم انتظار بمانی.

حالا سه سال انتظار شبانه روزی را تحمل کرده‌اید.

٨خرداد،دکتر پیشنهاد می‌ده تست بده. قلبا اطمینان داری مسافرت نیامده ، حتی به دکتر توی دلت پوزخند می‌زنی و بهش می‌گی:" چه خوش خیال!!" اما ...

تست می‌گه شاید ...

هنوز مطمئن نیستی.

قدم بعدی تست خون10، خرداد. ظاهرا مسافر کوچولو داره میاد. یک‌دفعه و در زمانی که اصلا فکرش را نمی‌کردی. وقتی تقریبا دکترها داشتند به راه‌های دیگه متوسل می‌شدند.

اما ممکنه توی راه مشکلی براش پیش بیاد. شاید سرجای خودش نباشه!!! آخه مسافر قبلی هم مشکل داشت... مشکل داشت که نیامد و سفرش را نیمه رها کرد!!

در نتیجه انتظار و انتظار تا بشه 16خرداد.

دکتر می‌گه ساکش هست. پس احتمالا خودش هم توی راه هست!!! خداکنه به موقع و صحیح و سالم به محل استقرار برسه...

دلشوره رهات نمی‌کنه. دکتر می‌گه بنشین توی خونه و از خدا بخواه حالا که ساک و وسائلش رسیده خودش هم برسه!!!

دو هفته می‌نشینی توی خونه ... انتظار... انتظار... انتظار...

دو هفته بعد می‌ری دوباره پیش خانم دکتر. دل تو دلت نیست که از مسافر نامرئی خبری داشته باشی.

31خرداد، خانم دکتر یه کم دیگه امیدوارت می‌کنه. یه لوبیای سحرآمیز را نشانت می‌دهد. اما می‌گه هنوز نبض نداره!!!

پس قرار می‌شه 15روز دیگه هم صبر کنی!!! صبر کنی تا این لوبیای سحرآمیز یه حرکتی هم از خودش نشان بدهد!!! مبادا مثل لوبیای سحرآمیز قبلی هیچوقت حرکت نکند!! نکنه مثل مسافرکوچولوی قبلی وسط راه از آمدن پشیمان بشود!!!

خدایا....باز هم باید چشم انتظاری را تحمل کنم؟؟؟

15روز دیگر هم می‌نشینی توی خانه و صبر می‌کنی... صبر می‌کنی شاید از لوبیای سحرآمیز خبری بشود.در این 15روز گاهی از همه چیز بدت می آید... گاهی احساس می‌کنی قلبت جای خودش را عوض کرده و در گلویت می‌زند...آنقدر که نفست تنگ می‌شود و نمی‌توانی از جایت تکان بخوری!! حال غریبی است.

شد 14تیر... می‌ری پیش دکتر شاید خبر خوبی داشته باشد.... شاید هم...

نه ...

نه...

نه...

قراربود به شایدها و بایدها و اما و اگرها فکر نکنم. قول داده بودم منتظر باشم و صبور... قول دادم صبور باشم.

خدایا ... خدای بزرگ و مهربانم... به من صبر بده... صبر بده حتی اگر....

خدایا قسمتم را هر طور تعیین کنی حرفی ندارم اما... فقط اول ظرفیتش را به من بده. حتی اگر صلاحت چیزی نیست که من دوست دارم.

راضی هستم به رضای خودت و می‌دانی چشم امیدم به هیچکس غیر از تو نیست.هیچ‌وقت هیچ چیز را به زور و با اصرار از تو نخواستم و این بار هم...

14تیر... توی مطب دکتر!!! دکتر در حال پرسیدن احوال مسافرکوچولو است. هیچی نمی‌گه... من دلشوره دارم....

با ترس و دلهره و نگرانی شمرده شمرده می‌پرسم:" دکتر... اگه... همه چیز.... خوبه .... و .... مشکلی نیست.... اگه....صلاح می‌دونید..... می‌شه.... ببینمش!!!"

خدا می‌داند جان دادم تا این یک جمله را بر زبان آوردم.

دکتر یکدفعه مانیتور را به سمت من چرخاند. گفت:" آره، مشکلی نیست. ببینش... اینجاست."

به نقطه نشان داده شده نگاه کردم.

وسط یک کهکشان که نوری در آن دیده نمی‌شد. میان یک دنیا سیاهی... با یک عالمه ستاره‌های کوچک و بزرگ سفید، یک سفینه کوچک سیاه سیاه بود. اول متوجه نشدم این سفینه کوچک مسافرکوچولوست. داشتم دنبال خودش می‌گشتم. اما ندیدمش!! با تعجب گفتم:" این سیاهه؟" دکتر کمی دوربین را تنظیم کرد و گفت:" این سیاهه سفینه و ساکش هست. خودش اینجاست . ببینش......

لوبیای سحرآمیز من بزرگتر شده بود. بزرگتر از دفعه قبل که دیدمش. سفید سفید بود و با یک طناب به دیواره سفینه وصل شده بود.  داشتم بهش نگاه می‌کردم و داشتم فکر می‌کردم کدام سمت لوبیا سر مسافر کوچولوست که نزدیک یکی از دایره های سر لوبیا یک دانه کوچک دیدم.... دکتر هنوز داشت دوربین را تنظیم می‌کرد... یک دانه کوچک اندازه ماش داشت تند تند می‌زد.... تند تند... مثل قلب یک آدم بزرگ. مثل قلب من.

اون دانه کوچک ماشی تند تند جمع می‌شد و باز می‌شد...

این فقط یک معجزه بود.

درحالی که چشم از مانیتور برنمی‌داشتم از خود بیخود شدم و گفتم:" آخهههه!!! این قلبشه؟؟؟؟" دکتر ذوق زده تر از من گفت:" آره می‌بینی چقدر ماهه؟"

گفتم:" نازی!! چقدر خوشگله!!الهههی  "

این مسافر کوچولو چقدر برایم عزیز بود و در عرض این چند ثانیه چقدر عزیزتر شد....

اصلا نمی‌توانستم ازش چشم بردارم.

معجزه وقتی برایم معنی عمیق‌تری پیدا کرد که دیدم... با چشمان خودم دیدم بطن‌های قلب کوچکش از هم مجزا بود. با رنگ‌های خاکستری روشن و تیره مشخص بود و من این تقسیم‌بندی قلب کوچکش را دیدم.

احساس کردم این ماش متحرک کوچک قائدتا باید نزدیک سرش باشد . به آن سمت لوبیای سحرآمیز که نزدیک قلب بود دقت کردم. دو سمت مغز با هاله‌ای خاکستری از هم جدا شده بود!!!

من هنوزم که هنوز است بین ذوق آمدن مسافرم، دیدن قلب کوچکش، معجزه خلقت خدا دست و پا می‌زنم....

آن روز مسافر کوچولوی ما 8هفته‌اش بود.

تند زدن قلب من و اینکه جای قلبم عوض شده بود و به گلویم نقل مکان کرده بود، از نظر خانم دکتر کاملا طبیعی بود. آخه قلب کوچولوی مسافر کوچولو و سیستم عصبی داشت تشکیل می‌شد و همچنین اندام داخلی و همه اینها نیاز به خون بیشترو بیشتر داشت!!!

مسافر کوچک ما الان یازده هفته است که سفر پر پیچ و خمش را آغاز کرده....

دوست دارم هر لحظه ببینمش... دوست دارم هر ثانیه نگاهش کنم... اما از آخرین دیدار من و قلب کوچک و با احساسش 19روز می‌گذرد....

توی کتاب‌ها نوشته الان باید اندازه یک گوجه فرنگی متوسط شده باشد.

لوبیای سحرآمیز، زیتون خوشمزه، توت فرنگی کوچک، آلوی عزیزم و در حال حاضر گوجه فرنگی متوسطم... هرچه که باشی عزیزی و دوستت دارم.(این‌ها مراحل رشد مسافرکوچولوی ما تا الان بوده!!!"

خدایا تمام مسافران را به سلامت به آغوش خانواده‌هایشان و عزیزانشان برگردان خصوصا مسافران کوچکی که از پیش خودت سفرشان را آغاز می‌کنند و تو آنها را برای ما می‌فرستی. کمکشان کن تا سفری بی خطر داشته باشند.

الهی آمین.

 

 

خداجون اینه که دلم می‌خواد داد بزنم و بغلت کنم و فشارت بدم و محکم بوست کنم و بگم

عاشقتم....

 

حالا اگر یکبار دیگه قسمت اول یادداشت اینبار که می‌آیم را بخونید کاملا متوجه تمام نکاتش خواهید شد. روی اینبار که می آیم کلیک کنید

 هم شعر اول و هم شعر دوم... حالا متوجه شدید وقتی گفتم این دو شعر زبان حال من است یعنی چی؟ و هدیه حضرت زهرا(س)مادر سادات را هم دیدید؟

 

 

 

بعدا نوشت

دیدید چی شد؟؟؟ اون قدر مشغول  سالگرد آغاز زندگی مشترک و مسافرکوچولو تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netو قلب مهربونش بودم که اصلا فراموش کردم . امروز  تولد شش سالگی آبی‌تا هم هست

ششمین سال تولد همین خونه تنهایی‌های من، همین‌جایی که مخزن اسرارم هست. آبی‌تای خوبم، خونه قشنگم

تولدت مبارک 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳۸٩/٥/٢ - تنها تر از آیینه ...


خاطره بازی با چاشنی گرما!

این روزها

١-

حساب کنید آدم یک ماه و یک هفته توی خونه زیر باد خنک کولر  باشه و هر وقت دلش بخواد بلندشه، هروقت دوست داشته باشه یه چیزی بخوره، هر وقت هوس کنه کتاب بخونه و فیلم ببینه ، هر وقت هم خوابش گرفت بدون توجه به زمان بخوابه... و خلاصه حالشو ببره

بعد...

بعد از یکماه و خورده‌ای بیاد سرکار. دوباره صبح زود بیدار شه، صبحانه سرفرصت و مفصل خونه که هیچی ، اگر بشه شاید یه چایی با بیسکویت بخوره، بعد کار و کار و کار ، بعد اگه شد و وقت کرد ساعت 3 حدودا نهار بخوره، بعد تا حدود 5 سرکار باشه و درحالی که از خستگی دیگه پاهاش مال خودش نیست راهی خونه بشه، بعد تازه کارهای خونه که هرچی هم بخواهی بهش محل نگذاری، نمی‌شه!!! خب اینجوریه که هرچی می‌گذره احساس خستگی بیشتر و بیشتر آدم را کلافه می‌کنه اینقدر که گاهی حس می‌کنه از زور خستگی حالش داره به هم می‌خوره!!!

از همه اینها گذشته گرمای طاقت فرسای تابستان را هم که نمی‌شه بی‌خیال شد!!! خصوصا با این کولرهای بی‌جان محل کار!!!  

حالا می‌تونید حدس بزنید این روزها چه حالی دارم؟؟؟

اما باز هم خدا رو شکر چرا که از تصور اینکه دیگه نشه بیام سرکار داشتم دق می‌کردم. حداقل الان تعطیلی‌هاهم یه مزه اساسی برای آدم داره. حداقل می‌دونم کارم هست، درآمدم هست، در نتیجه تعطیلی هم معنای درست خودش رو داره.

خدایا شکرت که مجبور نشدم کارم را رها کنم.

٢-

برای دختر کوچولوی سوری یه عروسک خوشگل گرفتم. عروسکه روی تاپ نشسته و خیلی با نمکه. ظاهرا که خوشش آمد . حالا تا بعد...( که صداش در بیاد که بقیه هم خوششان آمده !! یا نه!!)

3-

می‌خواستم برای یه موضوعی (یه مقداریش مربوط به این مرخصی‌های گاه و بیگاه است) یه وبلاگ بزنم و آدرسش را به همه شما بدم .دوست نداشتم وبلاگ جدید هم توی پرشین بلاگ باشه. خلاصه اسمش را انتخاب کردم اما اسم انتخابی در بلاگفا، میهن بلاگ، بلاگ اسکای، پر شده بود!!!! با داداشی مشورت کردم گفت توی پروپیکنت افتتاحش کن تا اگر خواستی بتوانی به راحتی عکس هم بذاری اما مساله اینه که من نتوانستم اونجا ثبت نام کنم و منتظر داداشی هستم که بالاخره افتخار بدهد و این کار را برام انجام بده!!!

الان حدود یک هفته یا 10روزه منتظرم اما نشده که بشه!!! یعنی هنوز داداشی این کار را انجام نداده. خب شاید اگر داداشی تا دفعه بعد که بخوام آپ کنم هنوز هم برام افتتاحش نکرده باشه مطالبش را نقدا همینجا بذارم تا شما هم در جریان قرار بگیرید تا بعد....!!!

به این می‌گن سازگاری! مگه نه؟

و اما

روزهایی که گذشت

39

خلاصه...

آقای ه از ایام امتحانات ، که اکثر بچه‌ها پراکنده بودند و بیشتر هم همه حواسشون به درس بود نهایت استفاده را کرد و حسابی با آمدن‌هاش مرا غافلگیر می‌کرد. پیدا شدن سروکله‌اش گاهی بدون اینکه من هم اطلاعی داشته باشم سوژه‌ای شده بود برای سمانه و فاخته و بهناز و فاطمه و هاله و آزاده.

دوستانم را که یادتون نرفته؟؟؟ سمانه و فاخته و بهناز یار گرمابه و گلستان تمام سالهای دانشگاه و فاطمه و هاله و آزاده هم سفری‌های مشهد بودند. البته من آزاده را کمتر می‌دیدم اما چون با بقیه هم رشته بودیم بیشتر می‌دیدمشان . این وسط شکرش باقی بود که خیلی بچه‌های بسیج و نشریه را نمی‌دیدم... در نتیجه در این مدت از فضولی آنها به شدت و به طور معجزه آسایی در امان بودم.

اکثر اوقات آقای (ه) وقتی از پله‌های دانشکده می‌آمدم پایین دیده می‌شد و بعد ناپدید می‌شد. می‌دانستم در زمان ناپدید شدنش توی یکی از کوچه‌های کمی پایین‌تر دانشگاه است. از آن کوچه یه رودخانه کوچک عبور می‌کرد و پراز درخت بود و سرش هم یک چادر گلفروشی برپا کرده بودند. اون کوچه یک مسیر میانبر از جلو دانشگاه تا 2تا ایستگاه اتوبوس پایین‌تر بود. مسیری که اکثر بچه‌ها پیاده یا سواره از خیابان اصلی عبور می‌کردند و در این مدت ما دور از چشم بقیه می‌توانستیم صحبت کنیم.

فکر نکنید چقدر اوضاع فرق کرد! نه همه چیز تقریبا همانطور بود که قبلا بود.فقط دلیل دیدارها تقریبا مشخص‌تر بود و محلش از دفتر نشریه به مسیر راه انتقال پیدا کرد. البته آقای (ه) اوائل سعی کرد صمیمی‌تر باشه اما من خیلی سردتر از توقع او برخورد کردم و در نتیجه تا آخر امتحانات هم من همان خانم*** بودم و او آقای(ه) و علیرغم دیدارهای غیررسمی، فاصله ایمنی و تمام شئونات اسلامی !!! بطور کامل رعایت می‌شد.در طول مدت امتحانات چندباری آقای(ه) مرا تا یکی از میدان‌های اصلی که راهمان کاملا دیگر جدا می‌شد همراهی کرد. جالبه بدانید حتی وقتی داخل ماشین می‌نشستیم حتما کیف من و کیف او بین‌مان بود.!!!

و اما چند خاطره جالب تا حدود اسفند دارم که خوبه براتون تعریف کنم:

1-یکی از همین روزها که امتحان ساعت 10شروع می‌شد من به شدت مشغول درس بودم  وقت نکردم صبحانه خوبی بخورم. تا از خانه آمدم بیرون و رسیدم به جلسه امتحان و تا پایان امتحان از گرسنگی در حال مرگ بودم . بعد از امتحان تصمیم گرفتم از پیراشکی فروشی  یه پیراشکی پیتزا بگیرم و تا خونه بخورم که ضعف دلم بخوابه تا به نهار خونه برسم.

طبق معمول بعد از امتحان با بهناز آمدیم پایین که دیدم بعله باز هم سرو کله این آقای(ه) پیدا شد. مسیر بهناز که کلا با مسیر من متفاوت بود در نتیجه همان دم در خداحافظی کردیم و بعد از دیدن آقای (ه) توی کوچه سلام و علیکی رد و بدل شد و شروع کردیم پیاده رفتن در جهت مسیر عادی‌مان!!! حدود 2ایستگاه را رد کرده بودیم  و وارد خیابان اصلی شدیم که من دیگه طاقتم تمام شد و گفتم:" ببخشید اما من خیلی خیلی گرسنه هستم. با اجازه من با ماشین برم چون دیگه نمی‌توانم تحمل کنم."!!! آقای (ه) در حالی که خیلی خیلی تعجب کرده بود گفت می‌خواهید چیزی بگیرم بخوریم؟؟؟ گفتم:" اینجا نه!! احتمال داره بچه‌های دانشگاه ما را با هم ببینند و بعد واویلا" گفت:" خب حالا تا خونه هم که خیلی راه هست!!! چکار کنیم؟؟" گفتم:" یه پیراشکی فروشی دم پل هست. با ماشین بریم و از اونجا من یک پیراشکی می‌گیرم" خلاصه سوار ماشین شدیم  و جلو پیراشکی فروشی پیاده شدیم و آقای(ه) رفت و 2تا پیراشکی خرید.بعد در حالی که به سمت ماشین‌ها می‌رفتیم شروع کرد به خوردن آن!!

 اصلا به من مزه نمی‌دهد که در حال راه رفتن چیزی بخورم در نتیجه صبر کردم تا سوار ماشین شویم و بعد پیراشکی را بخورم. در عرض 2چشم بر هم زدن پیراشکی آقای(ه) تمام شد!!! وقتی سوار ماشین شدیم من شروع کردم به خوردن.

 اولا اصولا خانمها لقمه‌هایشان کوچکتر از آقایان است. ثانیا از آنجا که من سابقه دارم و وقتی می‌خواهم خیلی حواسم جمع غذا خوردنم باشد همیشه غذا روی لباسم می‌ریزد ، سعی کردم این لقمه‌ها خیلی کوچکتر هم باشه با بتوانم کاملا کنترلش کنم مبادا سس بریزد و  مقنعه‌ و چادرم کثیف بشود که اگر می‌شد، پیش آقای(ه) خیلی بد بود.

خلاصه او حرف می‌زد و من یواش یواش در حال خوردن بودم که بعد از مدتی یکدفعه برگشت و به من نگاه کرد و گفت:" خانم *** جدی جدی شما چقدر یواش یواش غذا می‌خورید !!! لقمه‌هاتون اندازه لقمه‌های گنجشکه!!!!"

2-ماه رمضان آن سال بچه‌های نشریان میهمانی‌هایی را بین خودشان راه انداختند. یعنی یک‌بار بچه‌های آرزو ، بچه‌های طلوع و اصالت را دعوت کردند، یک‌بار ما ، آرزویی‌ها و اصالتی‌ها را دعوت کردیم که البته اصالتی‌ها در هیچکدام از میهمانی‌های ما شرکت نکردند! در نتیجه میهمانی هم ندادند. در میهمانی‌های ما بچه‌های بسیج هم گاهی بودند. البته نه آن بسیجی‌های حرف درآر ... چندنفری از دوستان صمیمی‌مان که عضو بسیج هم بودند.

روزی که قرار شد میهمانی طلوع باشد، کلی تدارک دیدیم. قرار بود حدود 10نفر باشیم. نزدیک اذان که شد آقای ه و مسعود رفتند تا نان بخرند!! من و ش_الف و یکی دیگر از بچه‌ها میز را چیدیم و منتظر شدیم. قرار بود 10نفر باشیم اما 4نفر نیامدند  و ما تنها 6نفر بودیم! الله اکبر اذان را که گفتند مسعود و آقای(ه) آمدند.

...

چشمتان روز بد نبیند....

2تا نان بربری!! 1سنگک!! یک بسته نان لواش!! یک بسته نان تست!! 3تا نان باگت!! حدود 250گرم نان سوخاری!!! خریدهای این دو عزیز بزرگوار بود!!!!!!!

یعنی اونقدر اون روز از دست این دو نفر و خریدهایشان خندیدیم که نگو و نپرس!!! بنده‌خداها بدجور جو گیر شده بودند!!! من هنوز هم بر این اعتقاد هستم که فقط می‌خواستند خودی نشان بدهند!!!

جالب بود که وقتی گفتیم آخه اینهمه نان!!!! می‌گفتند فکر کردیم 10نفریم گرسنه هم هستیم پس حسابی می‌خوریم!!!!!

یکی نیست بگه آخه اینقدر؟؟؟؟؟

آخر میهمانی نان‌ها را تقسیم کردیم و هر کس مقداری را برد خانه تا شاید خورده شود و اصراف نشود!!!

3-یک روز آخر وقت من توی دفتر خودمان بودم. مسعود و ش_الف و آقای ه توی دفتر آرزو بودند و مسعود و ش_الف که دیگه کم کم برای خودشان هم جا افتاده بود نامزد هستند می‌خواستند بروند. سه نفری آمدند دفتر ما تا آن دو نفر خداحافظی کنند. من هم داشتم وسائلم را جمع می‌کردم که برم.

خلاصه آمدند و با ش _الف خداحافظی کردم و مسعود با من خداحافظی کرد و با آقای ه دست داد داشتند می‌گفتند و می‌خندیدند که مسعود لپ آقای ه را گرفت و کشید و یکدفعه دو طرف صورتش را گرفت و یک گاز تقریبا محکم از لپش گرفت بعد رو کرد به من و خندید و گفت:" دلت بسوزه" !!!!!!!!!!

با پشت چشم نازک کردنی گفتم:"وا !!! چه بی نمک !!"

آقای(ه) خندید و در حالی که لپش را می‌مالید گفت:" توجه نکن، دیوانه است... خل شده!!!"

 4-ماه رمضان آن سال چون کلاس‌های من به زمان اذان نزدیک بود تا دلتان بخواهد برای افطار میهمان آقای ه بودم تقریبا هفته‌ای 3بار.  در این مدت من فهمیدم او آش را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دهد خصوصا آش رشته و او هم فهمید که من حلیم را با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم!!! تقریبا تمام رستوران‌های مسیر راه را امتحان کردیم و البته وقتی برای بار اول با هم رفتیم رستوران برای من خیلی مهم بود بدانم آداب غذاخوردن او به چه صورت است!!! این مهم بود که وقت غذا خوردن چه رفتاری دارد. چقدر به غذا توجه می‌کند، بین غذا چقدر صحبت می‌کند، آیا در حین غذا خوردن سر و صدای اضافه‌ای دارد یا نه، به طور خاص لقمه‌ها را با دهان بسته می‌جود یا باز و ....

ظاهرا و در رستوران‌ها هیچ مشکلی برایم جلب توجه نکرد. البته بین غذا تقریبا خیلی صحبت می‌کرد و همیشه حواسش به همه جا بود!!! یعنی اصلا نمی شد ازش انتظار داشته باشی وقتی روبرویت نشسته و در حال صحبت با تو است تمام فکر و ذهنش مشغول همین لحظه باشد. او در یک لحظه تمام اطراف را کنترل می‌کرد،مسائل را حلاجی می‌کرد، غذا می‌خورد و با نفر مقابل صحبت هم می‌کرد!!!

این مساله‌ای بود که من هیچوقت نمی‌توانم انجام دهم. اینکه در یک لحظه فکرم اینهمه جا مشغول باشد!!!!!!! خصوصادر حال خوردن چیزی!!‌  من معتقد بوده و هستم که باید در لحظه زندگی کرد.

5-یک روز داشتیم از کوچه‌های فرعی به سمت دانشکده پایین می‌آمدیم و من به شدت تشنه بودیم. همان موقع یک منبع آب خنک پیدا کردیم . من لیوان داشتم. پر از آب کردمش و به آقای ه تعارف کردم. هرکاری کردم نخورد و گفت:" شما کوچکتر از من هستید اول شما بفرمایید" و بعد هم گفت:" اول خانمها و ..." خلاصه اون یک لیوان آب را خوردم و بعد دوباره پر از آب کردمش و دادم به آقای ه آب را که خورد با لبخندی در حالی که  لیوان را رو به من گرفته بود گفت :"شنیدید شاعر چی می گه؟؟" بعد خودش ادامه داد:" می‌گه: لیوان به لبت بوسه زد و من لب لیوان        دیدی به چه حیلت ز لبت بوسه گرفتم!!!"  من اولش داشتم نگاهش می‌کردم اما بعد با اخم سرم را انداختم پایین و خیلی جدی گفتم:" بریم دیگه"

اما اینجا باید اعتراف کنم از نکته سنجی اش بدم نیامد. خیلی وقتها ابیات را دقیقا سرجای خودش به کار می‌برد!!!

6-روز قبل از تولدم رفته بودم دانشگاه ، فکر کنم روز انتخاب واحدم بود! خانم وفایی را بعد از حدود 1ماه دیدم و خیلی دلم براش تنگ شده بود.مسئول امور دانشجویی را هم دیدم. به خانم وفایی درباره آقای ه قبلا ها گفته بودم. اون موقع که هر شعری می‌خواندم جواب می‌داد و ... کم کم که جلو رفتیم هم کمابیش براش تعریف می‌کردم چه خبر شده اما بعد از اون روز که جریان گذشته را برای آقای ه گفته بودم دیگر خانم وفایی را ندیده بودم. در نتیجه برای خانم وفایی و خانم ف به صورت جداگانه تمام ماوقع را توضیح دادم. خانم وفایی کارم را تایید کرد. همینکه به آقای ه گفته بودم چه خبر شده و ... خانم ف هم بدش نیامد.او معتقد بود صداقت بهترین چیز است.

حدود ظهر بود که از خانم وفایی و خانم ف خداحافظی کردم که برم خونه. توی ایستگاه اتوبوس آقای ه را دیدم. سلام و علیکی کردیم و پیشنهاد داد که از کوچه‌های پشت دانشگاه مسیری را پیاده برویم. من هم قبول کردم. هوا خیلی خوب بود.

بین راه که داشتیم می‌رفتیم تولدم را تبریک گفت و گفت:" راستش دلم می‌خواست یک کادوی خاص برای این روز برات بگیرم. دوست نداشتم دست خالی باشم . اما اگر چیزی را که می‌خواستم می‌خریدم خیلی تابلو می‌شد!!! " گفتم:" مثلا چی؟" گفت:" حالا،!!!" بعد هی اصرار کردم و راستش اصلا هم تعارف نکردم که یعنی چی و من کادو نمی‌خوام و اینا چون بهم ثابت شده که معمولا اگر به آقایان خیلی از این مدل تعارف ها بکنی یاد می‌گیرند و بعد تغییر دادن عادت‌ها خیلی سخت می‌شود. اما او هم نگفت ...

7-این یکی یک کم مهمه: 

برادر مسعود یک فروشگاه لوازم آرایش باز کرده بود. مسعود هم کارت‌های مغازه برادرش را آورد دانشگاه و به کلی از بچه‌ها داد برای تبلیغ و ... یکی از کارت‌ها را به من داد که گرفتم و تشکر کردم. کارت دیگری را به آقای ه داد. آقای ه نگاهی به کارت کرد و گفت:" این چیه؟"

 مسعود گفت:" کارت مغازه برادرمه همه جور لوازم آرایش و ... داره"

 آقای ه کارت را برگرداند و گفت:" ممنون ، من لازم ندارم"

مسعود خندید و گفت:" تابلو نگفتم خودت برو برای خودت لوازم آرایش بخر که!!! کارت را دادم تا اگر خانواده‌ات  چیزی لازم داشتند بیان."

 آقای ه گفت:" تو خانواده ما این چیزها مرسوم نیست. "

مسعود گفت:" مگه می‌شه یعنی خواهرهاو مادرت اصلا هیچی استفاده نمی‌کنند؟!"

آقای ه گفت:" نه "

مسعود با تعجب  گفت:"دیگه رنگ مو که مادرت می‌خواد!!!"

آقای ه گفت:" مامان من تا حالا رنگ مو نذاشته!!! من یادم نمی‌یاد تا حالا آرایشگاه هم رفته باشه!!!!!!!!!!!!"

راستش این مکالمه برای من خیلی جالب بود و از اون به بعد همیشه فکر می‌کردم مگه می‌شه کسی اصلا آرایشگاه نره؟؟؟؟ بعد به خودم جواب دادم شاید راست می‌گه و هر کدام از خواهرهاش یک کاری را بلد هستند. اما بعد فکر کردم دیگه لوازمش را که نیاز دارند. مثلا فکر کن یکی از خواهرها کار رنگ و مش و ... را برای مو بلد هست اما رنگ و بقیه چیزها را که باید بخره!!!! خب البته به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم!!!

8- خواهر کوچکتر آقای ه یک خواستگار داشت که خیلی هم پروپاقرص بودند. اولش هم همه قبول کرده بودند اما بعدا انگار یکی ازهمسایه‌ها چیزی گفته بود که خانواده پسره عقب نشسته بودند و یکی از خواهرهای خواستگار هم زنگ زده بود و از مامان آقای ه عذرخواهی کرده بود و گفته بود ما به درد هم نمی‌خوریم و .... خلاصه از اون طرف خود پسره و دختره از هم خوششون آمده بود بدجور. جالب بود که آقای ه تمام کارها و رفتارهای خواستگار خواهرش را برای من بازگو می‌کرد و می‌گفت: " هر وقت به این موضوع فکر می‌کنم یاد علی می افتم و احساس می‌کنم این خانواده چقدر شبیه خانواده علی هستند" او به شدت از عاقبت کار خواهرش می‌ترسید و خواستگار خواهر کوچک از چشم دو برادر دیگر هم افتاده بود اما تنها کسی که داد و بیداد می‌کرد و این مخالفت را شدید و علنی بیان می‌کرد، آقای ه بود!!! البته او خیلی راه به جایی نبرد و بالاخره 20آذر سال 82 همان خواستگار تحصیل‌کرده با خواهر آقای ه عقد کردند.

9-یک‌بار داشتیم درباره استقلال و بعد از دانشگاه و اهدافمون صحبت می‌کردیم. هدف من که معلوم بود ادامه تحصیل تا دکترا، ادامه سه‌تار، پیشرفت در کار.

و اما آقای ه از خانواده‌اش گفت و از خواهر کوچکش که دیگر در شرف ازدواج بود و می‌گفت:" همیشه آرزو داشتم همه خواهر و برادرهایم بروند و من و مامانم تنهای تنها باشیم!!"

می‌گفت:" همیشه خواهرم باعث می‌شه من عصبانی بشوم و همه خانواده طوری برخورد می‌کنند انگار من عصبانی هستم اما کارهای آنها باعث می‌شود من کلافه بشوم." می‌گفت:" دعا می‌کنم حالا که کار به اینجا رسیده زودتر خواهرم برود و من ومامانم تنها باشیم تا همه بدانند این خواهرم بوده که مرا عصبانی و ناراحت می‌کرده وگرنه من اصلا مشکلی ندارم خصوصا که با مامان هم مشکلی ندارم."

گاهی می‌گفت:" اصلا ازدواج در برنامه من نیست تا زمانی که موهایم رنگ دندان‌هایم بشود" و گاهی می گفت:" برادر بزرگ من بعد از ازدواجش طبقه بالای خانه مادرم زندگی می‌کرد. من هم از همان بچه‌گی آرزو داشتم بزرگ شوم و ازدواج کنم و در طبقه بالای خانه مادرم زندگی کنم. " او عاشق این بود که در خانه پدری‌اش زندگی کند.

در جواب این حرفش گفتم:" اگر کسی که بخواهید با او زندگی کنید این مساله را قبول نکند چی؟؟ شاید اون دختر دوست نداشته باشد در طبقه بالای خانه مادرشوهر زندگی بکند!!!" گفت:" در خانواده ما مرسوم نیست پسری همسرش را خودش انتخاب کند.اما من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم. در نتیجه این اولین قدم بر خلاف سنت خانواده است. اگر هم بخواهم از همان ابتدا جای دیگر خانه بگیرم این مساله مطرح می‌شود که : ببین چطور دختره دلش را به دست آورده که از خانواده  جدایش کرده است!!!! در نتیجه زندگی کردن در طبقه دوم منزل پدری جلو خیلی از حرف و حدیث‌های بعدی را می‌گیرد. مگر اینکه چندسالی بگذرد تا زندگی پا گرفته و خانواده من همسرم را بشناسند و همسرم هم خانواده مرا بشناسد. بعد با خیال راحت می‌توانیم جای دیگر هم زندگی کنیم."

حرفش منطقی بود. حداقل آن موقع به نظر من منطقی آمد.

...

خلاصه روزگاری بود...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦ - تنها تر از آیینه ...